داریم با مادر شوهرم میریم مسافرت از وقتی تو ماشین نشستم شوهرم غر غر میکرد اول میگفت ابن چیه پوشیدی اخه سردم بوذ لباس گرم پوشبدم و یعد هی سر همه چی گیر میداد منم بی جواب نمیزاشتم و جواب میدادم یهو خیلی بد با شوهزم دغوام شد حلو مادرش هر چی از دهنش در اومد به من و خاتوادم گفت و هر چی اخیزا د عوا کردیم گلو مادرش گفت و سنگ روی یخم کرد و غرورم شکست ،خیلی دلم شکست مادرشم گفت باهم مشکل دارید برید دادگاه خاتواده از سفر بر کشتید ، شوهرم جلو مادرش به من میگه نه صبحانه میده نه نهار و شام در حللیکه اصلا ذینطور نیست فقط امروز عجله داشت صبحانه نخوزد رقت ، ساعت ۴ اومد بریم مسافرت فکر کردم نهار خورده هیچی نزاشتم بعد اینطوری میگه خیلی دلمو شکست الان همش. ارم گریه میکنم تو ماشین بدگور به فکر جدایی افتادم نمیدوتم تصمیم درسته یا نه