سلام دلم خیلی گرفته چشام باد کرده از بس گریه کردم از شوهرم که خیلی خوش اخلاقه اما بی خیال بی خیاله ،از بچه هام که امروز کلی عصبانیم کردم که حنجرم درد میکنه از بس داد زدم یا تذکر دادم .از اشتباهی که یا خواست خدا بوده یا خر بودن خودم که از خوانوادم جداشدم اومدم شهر غریب توی ساختمان خانواده شوهر که زبونشون مث نیش عقربه ،به خدا خستم نفهمیدم چجوری داره سی سالم میشه از زمانیکه شوهر کردم بچه داری کردم و اشک و اه بوده مگه گناه کردیم خواستیم شوهر کنیم از تنهایی دربیاییم والا ب مرز جنون رسیدم .اصلا از وضعیتم راضی نیستم تو خونه 160 متری زندگی میکنم اما ای کاش تو 60 متری که مستاجر بودم همونجا ارامش داشتم میفهمیدم چیکار میکنم همه کارام شده استرس جنگ اعصاب هیچ دوستی نه خواهری ب مادر که نمیشه همه چیو گفت دلش درد میاد