سلام دلم خیلی گرفته چشام باد کرده از بس گریه کردم از شوهرم که خیلی خوش اخلاقه اما بی خیال بی خیاله ،از بچه هام که امروز کلی عصبانیم کردم که حنجرم درد میکنه از بس داد زدم یا تذکر دادم .از اشتباهی که یا خواست خدا بوده یا خر بودن خودم که از خوانوادم جداشدم اومدم شهر غریب توی ساختمان خانواده شوهر که زبونشون مث نیش عقربه ،به خدا خستم نفهمیدم چجوری داره سی سالم میشه از زمانیکه شوهر کردم بچه داری کردم و اشک و اه بوده مگه گناه کردیم خواستیم شوهر کنیم از تنهایی دربیاییم والا ب مرز جنون رسیدم .اصلا از وضعیتم راضی نیستم تو خونه 160 متری زندگی میکنم اما ای کاش تو 60 متری که مستاجر بودم همونجا ارامش داشتم میفهمیدم چیکار میکنم همه کارام شده استرس جنگ اعصاب هیچ دوستی نه خواهری ب مادر که نمیشه همه چیو گفت دلش درد میاد
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
خانواده مهم نیستن اصل شوهرته ی اونا محل نده انگار ن انگار برا من خانواده شوهرم خوبن خودش بده
اره واقعانم همینه اصل خودشه منتها من روحیم خیلی ضعیفه و قوی نیستم زود خودمو میبازم حرف ها هم که دامه داره تمومی ندارن منم با حرفها خودمو میکشونم عین دیوانه ها بارم رو زمین نمیزام با خودم میکشونم لامصبارو
اره واقعانم همینه اصل خودشه منتها من روحیم خیلی ضعیفه و قوی نیستم زود خودمو میبازم حرف ها هم که دامه ...
بیخیال باش اصل شوهرته ک اون خوبه ب حرفاشون گوش نده حرص بخوری پیر میشی بزار اونا حرفاشونو بزنن وقتی محل ندی بی تفاوت باشی اونا حرص میخورن با شوهرت تو خونه بخند بلند بلند بزار بشنون چششون دربیاد