دوستای خانوادگیمونو میگم
ما دوسال پیش عید ب دعوت خودشون. رفتیم خونشون ما نامزد بودیم اونام ده ماه بود رفته بودن خونشون ی مسافرت سه روزه ب شهرشون داشتیم واقعا هم برخورد خیلی خوبی باما داشتن. ما خونه ی پدر ومادر دوست همسرمم رفتیم اون اقا. سه تا خواهر مجرد داشت من با یکی از خواهرا هنوز هم. درحد پی ام حالو احوال میکنیم خیلی خانواده خوبی بودن عروسشون گف. چند وقت یکبار میای خونه پدر شوهرت اینا گفتم چون تبریز وتهران فاصلشون زیاده. همسرمم مرخصی نداره هفت ماه یکبار حالا بماند که. چقد تو روی شوهرش ازش پیش ما بد گف
حالا امروز با خواهر دوست همسرم داشتیم صحبت میکردیم تو واتساپ بعد من. گفتم اقای ... و خانومش چطورن؟ پسرشون بزرگ شده؟ گف نمیدونم
از همون دوسال پیش سالی یبار میاد میبینیمش ازما خوشش نمیاد پسرشم سال ب سال میبینیم. بعد یکم حرف زدیم گف تو که انقد خوبی داداشم میگه تو ب عروسمون یاد دادی سالی یبار بیاد خونه ما منم ب داداشم گفتم فلانی اتفاقا خیلی دختز خوبیه زن تو. خرده شیشه داشت