یه خاطر بگم بخندید عموم تعریف میکرد مادر بزرگم بردن واسه عمل چشم اتاق عمل ...حالا مادر بزرگم خدابیامرز نزدیک ۵۰ سالی سن داشته اون موقعه اما تو روستا زندگی میکردن از فوتبال اینجور چیزا سردر نمیاورده .... دکتر بیهوشی بهش دارو تزریق میکنه میخواستن ببینن حالش چطوره ازش می پرسن مادر جان اسم بچه هاتو بگو راحت اسم همه رو میگه بعدش یکی از پرسنل میگه مادر جان اسم فوتبالیستی که دوست داری بگو میگه علی دایی این شده بود واسه ما خاطر دکتر واسه عموم تعریف کرده بود حالا هروقت اسم اقای دای میشنوم نا خداگاه یا مادر بزرگم می افتم
نمی خواهم بدانم بعد از مرگم چه خواهد شد ...نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ..ولی انقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد ...گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ بازی گوش ...واو هر دم دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد وخواب خفتگان خفته را اشفته.. اشفته تر سازد بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را .....تا بی نهایت دوستت دارم نامیا