دوست پسر من این یه هفته ی تعطیلاتو با دوستاش رفته بود مسافرت.
۵ شنبه برگشت تهران
وقتی مسافرت بود تلفنی حرف میزدیم هی با شوخی و اینا میگفتم بیا دیگه یه بار برگشت گفت توکشتی منو هی میگی بیا بیا
منم دیگه تا اخرش چیزی نگفتم.
بهش گفته بودم پنج شنبه که اومدی جمعه بریم بیرون ببینمت.اونم گفت باشه
واقعا دلم براش تنگ شده بود.ولی اون دریغ از یه کلمه که بگه دلم برات تنگ شده.
حالا ۵ شنبه که رسید تهران تا امروز کلی خوابید.
تا ساعت ۱ خواب بود بعد پاشد نهار خورد دوباره خوابید تا ۵ اینطورا بعدش پیام داد که من میرم ماشینو میبرم کارواش بعدشم با دوستام(همونایی که باهاشون مسافرا رفته بود)میرم بیرون
منم دیگه هیچی نگفتم بهش که مثلا قرار بود با هم بریم امروز بیرون
بعدشم گفت که منو تو فردا با هم میریم بیرون.
منم گفتم باشه
ازین حرصم میگیره که یه کلمه نمیگه مثلا فردا میاممیبینمت دلم تنگ شده.
بعدشم امروز چطور بادوستات رفتی بیرون ولی نمیتونستی با من بیای با اینکه بهم قول داده بودی
یه هفته تمام با دوستاش بوده باز با همونا امشبم رفت بیرون.
به نظر من اینجا یه چیزی درست نیست.
یه جورایی اصلا شککردم بهش
چجوری سر از کاراش در بیارم؟