2777
2789
عنوان

از مادرم متنفرم😠

35763 بازدید | 292 پست

بچه ها دوس دارم خفش کنم...دیگه به درجه اخر رسیدم..هروقت مهمون میاد خودش میشینه فقط دستور میده بخدا شدم عین کوزت حواس برام نمونده حال ندارم دیگه فقط بهش خدمت میکنم ...تا میام بشینم پیش مهمونا با صدای بلند میگه ....برو چنتا لیوان مونده بشورررررر بدو دیگه تنه لش😠😠😠😠😠امروز همه ظرفا رو ک شستم و خواستم بشینم نفس راحتی بکشم وسط ظهر بود میگه برو حیاطو بشور😩😩😩😩میخوام خودمو بکشم

😲😲😲😲😲😲☹☹☹☹😫😫😫😫😫😫😫

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️

مگ چقد مهمون میادخونتون...

دیوونه دلم،پای عشق تو میمونه دلم،حالا که تو شدی مهمون دلم، دیوونه دلم،قدر عشق تو میدونه دلم،حالا که با منی آرومه دلم،به عشقت دل سپردم چه عشق بینظیری،تویی هوای آدم که از یادم نمیری،بهت دلبستم آسون به اون چشمای زیبا،تو زیبایی که دنیا شده غرق تماشا،برام جون و تنی عمری نفس میدی به قلبم،تویی عشقم گلم جونو دلم آرومه قلبم،مثه ماهی و همراهی هر راهی که میرم،تویی جونم نمیتونم بمونم بی تو یک دم

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

وا مادرت ها این چ حرفیه

ما باید حقیقت را می‌گفتیم.و حقیقت این بود: «نه، اصلاً حالم خوب نیست.»اما هیچکس نمی‌دانست چطور با شنیدن این حقیقت کنار بیاید، بنابراین ما راه‌های دیگری برای بیان آن پیدا کردیم...و از هر جایگزین دیگری استفاده کردیم: موادمخدر، مشروبات الکلی، مواد غذایی، پول، بازوهای‌مان، بدن‌های دیگر. ما به حقیقت خود، به جای صحبت کردن از خود غیرواقعی‌مان، عمل کردیم و گند همه‌چیز درآمد!اما ما فقط می‌خواستیم صادق باشیم
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز