منم از ماشین پیاده،شدم چند،نفر خانم وایساده بودن خم شدم از رو زمین ظرف یکبار انداخته بودن چندتا با بطری نوشابه برداشتم بردم انداختم سطل اشغال کنار خیابون
دیگه شدم سوژشون تا موقع رفتنمون بهم خندیدن با صدای بلند جوری که همه مسرا و مردا توجهشون جلب شده بود اونا هم میخندیدن بی اینکه بدونن چی شده
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
یعنی انقد خندیدن با اون تیپ و وضعشون که از کار خودم خجالت کشیدم با اینکه کار درستی میکردم گفتم الان هیأت میاد از اینجا رد میشه زمین کثیفه اینارو بردارم بندازم سطل اشغال دیگه ول نکردن و تا وقتی رفتیم،خندیدن بهم