بچه ها خواهر میخواد ازدواج کنه..من نشد پسره رو ببینم تاوامروز که بله برون بود...خییییلی پسره بدشکل بود خیییلی..سنتی اومدن خواستگاری و خواهرم انگار نه انگار...گفت واسم مهم نیست. پسره از خاتواده بزرگیه پدرم چشم اش کور شده دیده پسره کیه...از غروب که دیدنش باهمه دعوا داشتم که چرا شماها که دیدینش نگفتین نه...عحیب اینکه خواهرم مشکلی نداره...خواهرم خییییلی خوشگله و خوشتیپ و بابام هم اسم و رسم دار...نمیدونم چرا ابنحوری میکنن. پسره فوق لیسانسه و کارمند همین.. اصلا من مطمعنا ام چندماه دیگه که باهم راه برن خواهرم پشیمون میشه...من خیلی دعوا کردم و حرص خوردم ولی کاری از دستم برنمیاد... خدایا چرا مارو اینجوری بی پناه کردی...به خدا خواهرا خیلی خدشگل و خوشتیپیم ولی خواستگارمون کم بود ...امروزم که اومدن خانواده اش خودشون رو گرفتن...بدم اومد ازشون...نکرد مادرش خواهرم رو ببوسه یا بگه مبارکه یا بگه واسه پسرچالغوزم چه دختری گرفتم....
من نمیدونستم اینقدر بده