ی روز از سرکار اومدم دیدم نیست
از قفسش فرار کرده خیلی عصبانی شدم ازش
انقد گشتم تا پیداش کردم تازه پتوهامونم جویده بود خیلی اعصابم بهم ریخت
ب شوهرم گفتم وردار ببرش حیاط مامامت
دیگه نمیخوامش
فردا ک اومدم دیدم شوهرم بردتش و بعد هم بهم گفتن ک بردنش روستا و اینا
هرچی گفتم بیارینش میخوامش دیگه امروز فردا کردن
شوهرمم هی میگفت ول کن دیگه میخای چیکار اون جاش خوبه
یک سال بعد فهمیدم موشی همون شب مرده
الهی بمیرم خیلی ناراحت شدم
باورت میشه چندیاله فکر میکنم یعنی از غصه اینکه دعواش کردم و فرداش شوهرم بردتش دق کرده 😭😭😭
اخه وگرنه چرا همون شب ک ببرنش بمیره
خیلی وابستم بود
همیشه باهاش حرف میزدم تو خونه میبردیمش بیرون
خیلی عذاب وجدان دارم