سال قبل توسط یکی از دوستاشون برا خواستگاری معرفی شده بود، یه بار با اجازه خانوادشون رفته بودن بیرون،
علی گفته بود من الان قصد ازدواج ندارم و به اصرار خانوادم اومدم خواستگاری .
تا یکسال دیگه که مس انداز کنم و اون موقع میام خواستگاری...
مریم بهش بر میخوره و میره خونه به خوانواده و برادراش میگه با هم تفاهم نداشیم و قضه منتفی میشه...
بعد از چند ماه علی به مریم زنگ میزنه و میگه من از تو خوشم اومده و میخام باهات ازدواج کنم،
و ازت میخام صبر کنی تا چند ماه دیگه وضعیتم معلوم شه میام خواستگاری...
از اینجا زنگ زدنش شروع میشه...
مریم تا قبل از اون با اینکه دانشجوی شهر بزرگی بود با پسر دیگه ای ارتباط نداشت و بعد از اینکه چند مدت با علی تلفنی حرف زد، بهش وابسته میشه...
دیگه تماسا هر چند مدت یه بار میشه و مریم خوشحال از این عشقی که نصیبش شده...
بار اول که بر میگرده خونه، از اوتوبوس پباده میشه و علی میاد دنبالش با یه شاخه گل،
تا روستاشون میبرتش و ارتباطشون بیشتر میشه.
دیگه صمیمی میشن و هر ماه یه بار میرفته خونه، چند ساعت با هم بودن...
و کار به ابراز عشق نیرسه...