2777
2789

سلام دوستان ، این داستان که براتون میگم از سال ۹۰ شروع شده و توی این چند سال ادامه داشته...

کاملا واقعیه،

البته متاسفانه....












درون من جهانیست... برای اداره آن هزاران راه امتحان کردم... و بهترین فرمانروای جهانم وجدانم است.. و چه کافیست... 

حدود سال ۹۰ بود که من داشتم فارق تحصیل میشدم،

برای چند ماه، رفتم یه اتاقی توی خوابگاه که گرچه باهاشون اشنایی داشتم اما دوست نبودم.

بینشون یه دختری بود که بسیار مهربون و اروم بود

اسمش(مستعار) مریم بود.

مریم از یکی روستاهای کوچیک بود و تک دختر بود،

ادم ساده و یه رنگی بود،(یکم زیادی)

چهره و هیکل ظریف و خوشگلی داشت،

پوست سفید و مو سیاه بود،

خانواده خوب و تحصیل کرده ای داشت، برادراش خیلی دوستش داشتن...

خودش دبیر ریاض رسمی اموزش پرورش بود 

و الان داشت ارشدش  رو تموم میکرد.



درون من جهانیست... برای اداره آن هزاران راه امتحان کردم... و بهترین فرمانروای جهانم وجدانم است.. و چه کافیست... 

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

توی اون چند ماه با هم دوست شدیم، و تعریف کرد از زندگیش،

من گفتم من نامزدم و به زودی ازدواج میکنم،

اونم گفت که کسی رو دوست داره و بهش قول ازدواج داده،

پسره اسمش علی بود.

پزشک عمومی بود، 

از روستاهای نزدیک خودشون بود، الانم داشت طرحش رو میگذروند!



درون من جهانیست... برای اداره آن هزاران راه امتحان کردم... و بهترین فرمانروای جهانم وجدانم است.. و چه کافیست... 

بهش بگو راستی مریم چیطو به تو گیر ندادن؟  

چون مطمعنم بحثت به پوشش و اینام میکشه 

اونم بهت میگه چون پوشش مناسب نداری  

من در این تاریکی فکر یک بره روشن هستم تا بیاید علف خستگی ام را بچرد (:

سال قبل توسط یکی از دوستاشون برا خواستگاری معرفی شده بود، یه بار با اجازه خانوادشون رفته بودن بیرون،

علی گفته بود من الان قصد ازدواج ندارم و به اصرار خانوادم اومدم خواستگاری .

 تا یکسال دیگه که مس انداز کنم و اون موقع میام خواستگاری...

مریم بهش بر میخوره و میره خونه به خوانواده و برادراش میگه با هم تفاهم نداشیم و قضه منتفی میشه...

بعد از چند ماه علی به مریم زنگ میزنه و میگه من از تو خوشم اومده و میخام باهات ازدواج کنم،

و ازت میخام صبر کنی تا چند ماه دیگه وضعیتم معلوم شه میام خواستگاری...

از اینجا زنگ زدنش شروع میشه...

مریم تا قبل از اون با اینکه دانشجوی شهر بزرگی بود با پسر دیگه ای ارتباط نداشت و بعد از اینکه چند مدت با علی تلفنی حرف زد، بهش وابسته میشه...

دیگه تماسا هر چند مدت یه بار میشه و مریم خوشحال از این عشقی که  نصیبش شده...

بار اول که بر میگرده خونه، از اوتوبوس پباده میشه و علی میاد دنبالش با یه شاخه گل،

تا روستاشون میبرتش و ارتباطشون بیشتر میشه.

دیگه صمیمی میشن و هر ماه یه بار میرفته خونه، چند ساعت با هم بودن...

و کار به ابراز عشق نیرسه...



درون من جهانیست... برای اداره آن هزاران راه امتحان کردم... و بهترین فرمانروای جهانم وجدانم است.. و چه کافیست... 
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز