بابام تو یکی از نخلستان های جنوب کشور ساعت یک نصف شب یک خانم برکه زده تکیه به درخت رو دید که بهش نگاه میکرد در حالی دوستش هر چقدر که بابام نشونش میداد نمیدید...یکبار هم توی مدرسه بعد از اینکه مدرسه خالی شد تنها داشت ورقه های دانش اموزاش رو تصیح میکرد دید از پشت بوم صدای کوبیده شدن در میاد توجهی نکرد و بعد از اون هم صدای باز بسته شدن در از راهرو اومد رفت و دید که در اخرین کلاس بسته میشه و بعد دوباره دستگیرش میاد پایین باز میشه(مدرسه پای جنگل و خیلی قدیمی توی یه حیاط بزرگ بود) توی همین مدرسه وسایل بوفه بار ها و بارها بهم ریخت و مسئولین به یکی از بچه های شر مدرسه مضنون شدن تا اینکه در بوفه ی مدرسه رو قفل زدند اما فردا که اومدن دیدن دوباره بوفه بهم ریخته ست.دلیل اثباتشم قران که کلام خداست