خانماماخونه بابام شهرستانها پنجشنبه جمعه ها میریم اونجا دیروز که داشتیم برمیگشتیم تو جاده که خلوت بود یه نیسان وای ساده بود کنارش مردی به طرزخیلی بدو وحشتناکی داشت زنی روکتک میزد یه بچه هم داخل ماشین بودبایه زن دیگه به خدادلم کباب شدبزورب شوهرم گفتم وایسه ولی توقف نکرد چون دخترم کوچیکه ه وازصذای دادبیدادخیلی میترسم.ازدیروزلحظه ای نیس بهش فکر نکنم بدمیزدش خدا ازش نگذره هرجا هست ازمردایی ک کتک میزنم متنفرم دلم خیلی گرفت براش..