2821
2789
عنوان

Paris😆 و زایمانش 😊

25779 بازدید | 269 پست

سلام بچه ها.مرسی از اینکه به یادم بودید و اونهمه پیام دادید.از همتون ممنونم.

اومدم  روز بدنیا اومدن دخترمو تعریف کنم برم سراغ بچم.بعدا میام جواب میدم.خیلی هم با جزعیات نوشتم دیگه.حوصله اگه دارید بخونید.مرسی😆

شانزده مرداد بود که رفتیم ساعت چهارصبح بیمارستان.پنج رسیدیم و کارای پذیرشو ارژنگمون انجام داد.خانومه گفت ساعت شش که شد یه ساک بخر برو طبقه بالا. تا اون لحظه استرس نداشتم اما یهویی شروع شد.ساکت بودم حرف نمیزدم.برو بچ مسخره بازی درمیاوردن بلکه من راحت تر برخورد کنم ولی مثل ابوالهل  یجا خیره شده بودم.

اقا ساعت شش شد و من با همراهم رفتم بالا پشت در اتاق زایمان.مدارکمو دادم تا صدام کنن برم اماده بشم.

حسم مثه حس روز کنکور بود .دلشوره  داشتم.

اسممو صدا کردن که برم تو.رفتم دیدم یه سالن بزرگه با حدود ده تا تخت و چند تا صندلی و یه عالمه پرستار و ماما. اونایی که رو تخت دراز بودن همه طبیعی بودنو منتظر بودنو درحال درد کشیدنو ناله کردن.

حس کردم پاهام سست شد دیدمشون.چندتاشون خیلی دیگه ناله میکردن طفلیا.بعد چیزی هم تنشون نبود منم رو صندلی روبروشون نشسته بودم به همه دید داشتم😐

یه پرستاره اومد گان داد گفت برو اینا رو بپوش لباسای خودتم بده همراهت.منم پوشیدمو نشستم رو صندلی باز.تو این چنددقیقه اونایی که فول شده بودنو میبردن اتاق زایمان.

یه پرستار اومد خون گرفت ازمو فرم پر کرد برامو کیت وصل کرد.چندتا دیگه سزارینی هم اومدن کنار من روصندلی نشستن.یکم دلم قرص شد باهاشون که حرف زدم.

بعد پرستاره بهم گفت شما برو رو یکی از تختا بخواب.آقا ما وحشت کردیمو مستاصل پرسیدم چرا من؟؟من سزارینم ها. گفت برو رو تخت.

لرزون لرزون رفتم گفت پاتو وا کن😐 گفتم پرده رو بکش تا وا کنم. خلاصه نگو میخواست سوند وصل کنه.فشارمو گرفت دید نزدیک به غشم ،سرم اورد وصل کرد بهم.

سونده درد نداشت ولی حس یه چیز زاید تو بدن به ادم میده که خیلی حس مزخرفیه.

بعد گفت پاشو برو رو صندلی باز.

عملم قرار بود 7 صبح باشه ولی تا یه ربع به 9 دکترم نیومده بود.

دیگه همه سزارینی ها رفته بودن باز من تنها بودم که صدام کردن بیا برو اتاق عمل.یه پرستار باهام اومدو ارژنگم پیج کردن.تا منو دید چشاش اشکی شد گفت بچه کو پس؟گفتم دارم میرم بزام دیگه.اگه زاییده بودم اینجوری خوش و خرم قدم زنان میومدم؟خلاصه بغل و بوسو ماچو ماچ بازیو منم رفتم اتاق عمل....

ادامه در پست بعدی😆

چخوف: « هیچ چیز به اندازه ی نفرت از چیز مشترک، مردم را باهم متحد نمیکند. نه عشق، نه دوستی نه احترام.» ✌️🌞

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

رفتم تو اتاق با ویلچر و دکترمو دیدم دلم قرص شد یکم.من تو اتاق بودم با دوتا هوشبر اقا. هی خنده و شوخی میکردن باهام و پشتم هی خنک میشد هی خنک میشد و بعد سوزنو زد.نیش پشه دردناکتر بود.من پاهامو هی تکون میدادم ببینم کی بی حس میشه دیدم هی تکون میخوره.ازونور دکترمو دیدم تیغ بدست داره میاد.گفتم نبری ها دکتر من حس دارم.ببین ... .

گفت نه الان نمیبرم.یهو جلومو با لباس خودم پوشوندنو دستامم بستنو حس کردم یکی افتاد رو قفسه سینم داره فشار میده.بعد یه چی افتاد بیرون که بچه بود.حس میکردم همه اینا رو ولی درد نداشتم.

حال خودم اصلا خوب نبود چون اتاق فوق العاده سرد بود منم که ،سینوس هام مشکل دار و سرماخوردگی هم تو تنم داشتم.نفسم اصلا درنمیومد چون بینیم کیپ بود کامل.

یهو دیدم صدای نی نی میادو دخترمو سبز پیچ اوردن بهم نشون دادن.ترتمیز مثه گل بود.پوستش مثه مهتابی.گذاشتنش رو صورتم بوسش کردمو هی گریه میکردم.بعد گذاشتنش رو سینم شیر بخوره که یکم خورد گویا.

بعد بردنم ریکاوری و ازونجا هم رفتم اتاق خودم.

کلا حالم خوب بود درد خاصی نداشتم.

تنها مشکلم گرسنگی بود با بینی کیپ شدم.

شبش هم سوند رو کشیدنو  خودم راه افتادم رفتم  دستشویی . سخت نبود قابل تحمل بود.

اونشب کلا بیدار بودیم چون شیرم نمیومد بچه گرسنه بود گریه میکرد.

دیگه صبحم مرخص شدمو این بود زایمان من.

اسمش لارا. سی و هشت هفته و چهار روز.

چخوف: « هیچ چیز به اندازه ی نفرت از چیز مشترک، مردم را باهم متحد نمیکند. نه عشق، نه دوستی نه احترام.» ✌️🌞

همه یطرف شوهرت یطرف😅😅😅😅اخه نگفت تازه عمل شده بابپای خودش ازدراتاق عمل نمیاد ک 😁😁😂😂😂

تا عمر داره میخندم بهش😂

چخوف: « هیچ چیز به اندازه ی نفرت از چیز مشترک، مردم را باهم متحد نمیکند. نه عشق، نه دوستی نه احترام.» ✌️🌞

رفتم تو اتاق با ویلچر و دکترمو دیدم دلم قرص شد یکم.من تو اتاق بودم با دوتا هوشبر اقا. هی خنده و شوخی ...

مبارک باشه پاریس جان بسلامتی وبادل خوش لذت ببرازاین ب بعدش رو

کدوم بیمارستان بودی راضی بودی ازشون 

وخدایی که بشدت کافیست

😍😍😍😍😍😍عزیزم بسلامتی

زنی که صاحب فرزند نمیشد؛ پیش پیامبر زمانش می‌رود و میگوید: از خدا فرزندی صالح برایم بخواه.پیامبر دعا میکند ، وحی میرسد که آن زن را بدون فرزند خلق کردم. زن میگوید خدا رحیم است و میرود.سال بعد باز تکرار میشود و باز وحی می آید  که بدون فرزند است. زن این بار نیز به آسمان نگاه میکند و میرود.سال سوم پیامبر زن را با کودکی در آغوش میبیند.با تعجب از خدا میپرسد: بارالها، چگونه کودکی دارد؟او که بدون فرزندخلق شده بود!؟وحی میرسد: هر بار گفتم فرزندی نخواهد داشت، او باور نکرد و مرا رحیم خواند. رحمتم بر سرنوشتش پیشی گرفت. با دعا سرنوشت تغییر میکند، از رحمت الهی ناامید نشوید اینقدر به درگاهی الهی بزنید تا در باز شود...ميان آرزوی تو و معجزه خداوند، ديواری است به نام اعتماد. پس اگر دوست داری به آرزويت برسی با تمام وجود به او اعتماد کن ....هيچ کودکی نگران وعده بعدی غذايش نيست!زيرا به مهربانی مادرش ايمان دارد.ای کاش ايمانی از جنس کودکانه داشته باشيم به خدامیشه برا سلامتی تو دلیم یدونه صلوات بفرستین 🌷🌷
خانومی الان که همه جا طبیعی اجباری هست شما چطوری تونستید سزارین کنید

احتمالا اولیش سز بوده

زنی که صاحب فرزند نمیشد؛ پیش پیامبر زمانش می‌رود و میگوید: از خدا فرزندی صالح برایم بخواه.پیامبر دعا میکند ، وحی میرسد که آن زن را بدون فرزند خلق کردم. زن میگوید خدا رحیم است و میرود.سال بعد باز تکرار میشود و باز وحی می آید  که بدون فرزند است. زن این بار نیز به آسمان نگاه میکند و میرود.سال سوم پیامبر زن را با کودکی در آغوش میبیند.با تعجب از خدا میپرسد: بارالها، چگونه کودکی دارد؟او که بدون فرزندخلق شده بود!؟وحی میرسد: هر بار گفتم فرزندی نخواهد داشت، او باور نکرد و مرا رحیم خواند. رحمتم بر سرنوشتش پیشی گرفت. با دعا سرنوشت تغییر میکند، از رحمت الهی ناامید نشوید اینقدر به درگاهی الهی بزنید تا در باز شود...ميان آرزوی تو و معجزه خداوند، ديواری است به نام اعتماد. پس اگر دوست داری به آرزويت برسی با تمام وجود به او اعتماد کن ....هيچ کودکی نگران وعده بعدی غذايش نيست!زيرا به مهربانی مادرش ايمان دارد.ای کاش ايمانی از جنس کودکانه داشته باشيم به خدامیشه برا سلامتی تو دلیم یدونه صلوات بفرستین 🌷🌷

اخییی. خدا حفظش کنه کوچولوت😍

ببخشید شکمتم فشار دادن؟

تبریک

1
5
10
15
20
25
30
35
40
روزی دختری خواهم داشت شبیه خودم باچشمهایی درشت که همه ی دنیا را زیبا میبیند عاشقانه زندگی میکند، تنفر برایش بی معناست، مهربانی را یادش میدهم، اعتماد راهم...یادش میدهم همه دنیایش را با مادرش قسمت کند، حتی خطاهایش را،آن وقت هیچ وقت تنها نمی ماند ...نمیگویم دخترم بترس ازمردها می گویم بترس ازگرگها، مردهاکه گرگ نیستند، پدرت فرشته ای است که روزی خدا او را فرستاد و روح تنهای مرا لمس کرد و نگذاشت ، تنهابمانم....روزی دختری خواهم داشت شبیه خودم اما بسیار قوی تر، بسیار بخشنده تر، بسیار مهربان تر و بسیار صبور تر...
2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز