سلام بچه ها.مرسی از اینکه به یادم بودید و اونهمه پیام دادید.از همتون ممنونم.
اومدم روز بدنیا اومدن دخترمو تعریف کنم برم سراغ بچم.بعدا میام جواب میدم.خیلی هم با جزعیات نوشتم دیگه.حوصله اگه دارید بخونید.مرسی😆
شانزده مرداد بود که رفتیم ساعت چهارصبح بیمارستان.پنج رسیدیم و کارای پذیرشو ارژنگمون انجام داد.خانومه گفت ساعت شش که شد یه ساک بخر برو طبقه بالا. تا اون لحظه استرس نداشتم اما یهویی شروع شد.ساکت بودم حرف نمیزدم.برو بچ مسخره بازی درمیاوردن بلکه من راحت تر برخورد کنم ولی مثل ابوالهل یجا خیره شده بودم.
اقا ساعت شش شد و من با همراهم رفتم بالا پشت در اتاق زایمان.مدارکمو دادم تا صدام کنن برم اماده بشم.
حسم مثه حس روز کنکور بود .دلشوره داشتم.
اسممو صدا کردن که برم تو.رفتم دیدم یه سالن بزرگه با حدود ده تا تخت و چند تا صندلی و یه عالمه پرستار و ماما. اونایی که رو تخت دراز بودن همه طبیعی بودنو منتظر بودنو درحال درد کشیدنو ناله کردن.
حس کردم پاهام سست شد دیدمشون.چندتاشون خیلی دیگه ناله میکردن طفلیا.بعد چیزی هم تنشون نبود منم رو صندلی روبروشون نشسته بودم به همه دید داشتم😐
یه پرستاره اومد گان داد گفت برو اینا رو بپوش لباسای خودتم بده همراهت.منم پوشیدمو نشستم رو صندلی باز.تو این چنددقیقه اونایی که فول شده بودنو میبردن اتاق زایمان.
یه پرستار اومد خون گرفت ازمو فرم پر کرد برامو کیت وصل کرد.چندتا دیگه سزارینی هم اومدن کنار من روصندلی نشستن.یکم دلم قرص شد باهاشون که حرف زدم.
بعد پرستاره بهم گفت شما برو رو یکی از تختا بخواب.آقا ما وحشت کردیمو مستاصل پرسیدم چرا من؟؟من سزارینم ها. گفت برو رو تخت.
لرزون لرزون رفتم گفت پاتو وا کن😐 گفتم پرده رو بکش تا وا کنم. خلاصه نگو میخواست سوند وصل کنه.فشارمو گرفت دید نزدیک به غشم ،سرم اورد وصل کرد بهم.
سونده درد نداشت ولی حس یه چیز زاید تو بدن به ادم میده که خیلی حس مزخرفیه.
بعد گفت پاشو برو رو صندلی باز.
عملم قرار بود 7 صبح باشه ولی تا یه ربع به 9 دکترم نیومده بود.
دیگه همه سزارینی ها رفته بودن باز من تنها بودم که صدام کردن بیا برو اتاق عمل.یه پرستار باهام اومدو ارژنگم پیج کردن.تا منو دید چشاش اشکی شد گفت بچه کو پس؟گفتم دارم میرم بزام دیگه.اگه زاییده بودم اینجوری خوش و خرم قدم زنان میومدم؟خلاصه بغل و بوسو ماچو ماچ بازیو منم رفتم اتاق عمل....
ادامه در پست بعدی😆