عزیزم من شما رو کاملا درک می کنم. چون شرایطم مشابه شماست.
ولی فهمیدم که شوهرم آدمیه که باید بهش دقیقا بگم چه انتظاری ازش دارم. وقتی که می گم بعضی وقتا بهش توجه می کنه. البته خیلی وقتا هم یادش می ره و باید یادآوری کنم. اول از همه اینو پذیرفتم که رفتارش از روی بدجنسی نیست.
راستش اولش زیاد قهر می کردم. بعد ایشون بدتر جبهه می گرفت و همه چی بدتر می شد و از ازدواجش پشیمون می شد.
بعد فهمیدم باید بخش مربوط به خودم رو خودم به عهده بگیرم.
الان برعکس شده. وقتی همچین تنشی داریم اهمیت نمی دم و کار خودمو می کنم. ولی بعدا که با هم خوب می شیم خیلی واضح و دقیق بهش می گم ازش چه انتظاری داشتم و کجای حرفش یا رفتارش بهم آسیب زد.
مثلا مدتی قبل مجبورش کردم بشینه و براش توضیح دادم که وقتی از چیزی ناراحتم انتظار دارم که مدت طولانی به حرفام گوش بدی و به جای اینکه شماتتم کنی بهم دلداری بدی تا احساس شجاعت کنم
به نظرم شما هم اگه مشکل منو داری هرچی می تونی از تنش اجتناب کن. چون توی تنش و دعوا اینا احساس می کنن افتادن تو دام فعالیت های چیپ مغزی. برعکس اون لحظه سعی کن شاد باشی.
بعدا توی یه موقعیت آروم بهش بگو که از شنیدن این حرف ناراحت میشی. و دقیقا مثل یه مساله ریاضی براش توضیح بده که به نظرت فرایند حل این مشکل چطوره.
حتما ازش بخواه ایشونم توضیح بده چی می خواد.
ببین من وقتی با شوهرم ازدواج کردم گاهی دو روز از اتاقش بیرون نمی اومد و حتی غذا نمی خورد. همه بهم می گفتن این داره خودشو نابود می کنه.
قدم قدم جلو رفتم. سعی کردم از لذت های زندگی بگم. بهش گفتم ما روزانه باید یک ساعت برای حرف زدن با هم وقت بذاریم. و این کار رو می کنیم. ببین اولش به من می گفت تو داری زندگی منو سطحی می کنی. تو داری منو درگیر مسائل خاله زنکی می کنی. نگران بود از زندگی عقب بمونه.
خیلی صبوری کردم.
مجبورش کردم ورزش کنه. از بین دوستانمون اونایی که همفکر خودمون بودن انتخاب کردم و شروع کردم باهاشون رفت و آمد کردن. این رفت و آمد ها باعث شد شوهرم بفهمه که دغدغه های معمولی زندگی رو همه مردم دارن و شروع کرد به خوش گذروندن.
تفریح های مورد علاقه اش رو پیدا کردم و بهش بال و پر دادم. خلاصه از برج عاجش فرود آوردمش. البته همیشه برنامه مطالعه مون اولویت زندگی ماست. یعنی اگه کاری داشته باشیم خیلی راحت حتی مدت طولانی مهمونی خونه نزدیکانمون هم نمی ریم.