با وارد شدن به خونه ی بابا بزرگ ما دیگه مادرمو پیش خودمون نداشتیم دیگه بیرون بودناش بیست و چهار ساعته شده بود تا اینکه یه روزی خواهر بزرگم بهم فهموند که میخواد یه بابای دیگه بیاد برامون من از عالم بچگی کلی ذوق کردم و یه بابای مهربونو برا خودم فرض کردم ولی خواهرم اصلا از این موضوع خوشحال نبود