علیرضا نشست روی اولین مبل
بابا: خب بفرمایید
علیرضا: اولش عذر خواهی میکنم که اینطور بدون مقدمه اومدم دم در ؛ متاسفانه شماره تلفنی نداشتم که تماس بگیرم و اجازه بگیرم
بابا: شما دختر منو از کجا می شناسید ؟
علیرضا: ما تو ی کتابخونه درس میخونیم به غیر لز اون دوست من سعید نامزد هانیه خانم که دوست دختر خانم شما میشه هستن
بابا: به هر حال این مدل خواستگاری اصلا پسندیده نیست هر چیزی آدابی داره
علیرضا: بله بله متوجه هستم میدونم الانم که تنها اومدم کار خوبی نکدوم اما پدر و مادرم ایران نیستن وگرنه با خانواده خدمت میرسیدم
میدونستم بابا با این توجیه ها راضی نمیشه قند تو دلم آب میشد اما نمی تونستم هیچ کاری کنم
مادرم برای پذیرایی چایی آورد
بابا: بهتر بود اجازه میدادین خانواده برگردن بعد تصمیم به ازدواج میگرفتین
علیرضا: من عذر میخوام
بابا: شما شغلتون چیه؟
علیرضا:پدر من ی شرکت واردات و صادرات دارن من مدیریت اونجا رو برعهده دارم
بابا:همه ی تعاریفتون از خودتون به پدر سرمایه دارتون قراره ختم شه؟
بابا شمیشیر رو از رو بسته بود ولی خوب بود ته دلم خوشحال بودم از سخت گیریه بابا ادم هر چیزی رو سخت تر بدست بیاره بیشتر ارزشش رو میفهمه
علیزضا: خیر جناب من معماری خوندم طراحی نمای ساختمون چندتا از بزرگترین برج ها رو داشتم به زبان انگلیسی هم مسلطم
بابا: بعد از ازدواج قراره شما ایران زندگی کنید یا خارج از ایران
علیرضا: من تصمیمم برای زندگی ایرانه شاید چند سفر تفریحی یا کاری برم کشورهای دیگه
بابا:این جلسه فقط ی آشنایی مختصر بود من فکر میکنن و تصمیم میگرم که اجازه ی خواستکاری بدم یا نه
علیرضا:امر ، امر شماست قربان
علیرضا خداحافظی کرد و رفت
ی شال انداختم سرم دوییدم دم پنجره از گوشه ی پنجره نگاهش کردم
کت و شلوار اسپرت خاکستری تنش بود شلوار و جلیقه ساده کت چهارخونه با پیراهن سفید
سرشو اورد بالا منو دید چشمک زد منم با لبخند جوابشو دادم
مامانم صدام زد : مریم!
از اتاق رفتم بیرون استرس داشتم الان چی باید بگم اگه نظر منو بخوان
بابا تو آشپزخونه نبود مامانم:بشین صیحونه بخور
من: مامان ...علیر....
مامان:هیسسسسس هیچی نگو بذار ببینیم بابات نظرش چیه
بابا از اتاق اومد داخل اشپزخونه
من با لحنی اروم ؛صبح به خیر
بابا:صبح بهخیر
سریع حاضر شو خودم میرسونمت دانشگاه
صبحانه نخورده حاضر شدم سوار ماشین شدم
بابا: این پسر رو میشناسی؟
من: کدوم
بابا: همینی که امروز صبح اینجا بود
من: اهان نه خیلی ولی میشناسم
بابا: نظرت چیه؟
من :باباجون نظر من نظر شماست موقعی هم که با خودم صحبت کرد به خودشم همینو گفتم
بابا: پس با هم صحبت هم داشتین
من : نه خیلی ولی داشتیم بابا من کاری نمیکنم که شما ناراحت شید ازم
بابا: میدونم دخترم تو موافقی؟
من:من نه موافقم نه مخالف من خیلی نمیشناسمش
بابا : باید تحقیق کنم ادرسشو از هانیه یا هر جای دیگه که میتونی دربیار بده من ببینم چیکار میکنم