2777
2789
عنوان

داستان مریم

| مشاهده متن کامل بحث + 5932 بازدید | 88 پست

خیلی وقته نی نی سایت نیومدم چه جوری تایپک و گم نکنم 


باید چی کار کنم قبلا سیو تایپک داشت الان نداره

عزیزان هر روزتون به رنگ عشق ❤       ‌‌ آرزو میکنم امروز مرغ آمین بیاید و بر آرزوهایتان آمین بگوید🙏                      امضای خدای مهربون پای همه ی آرزوهاتون❤                                  برای سلامتی همه ی بیمارا سه بار بگو " بسم الله الرحمن الرحیم بحق بسم الله الرحمن الرحیم "                               شاد و سلامت باشید 🌹

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

خانوما از این به بعد قرارمون ساعت ۱۲ شب! 

من در طول روز هم مینویسم میذارم ولی بزای اینکه معطل نشید مطمئن باشید ۱۲ بیاید پارت جدید گذاشتم 

از صبوری تون ممنونم

علیرضا نشست روی اولین مبل 

بابا: خب بفرمایید 

علیرضا: اولش عذر خواهی میکنم که اینطور بدون مقدمه اومدم دم در ؛ متاسفانه شماره تلفنی نداشتم که تماس بگیرم و اجازه بگیرم 

بابا: شما دختر منو از کجا می شناسید ؟

علیرضا: ما تو ی کتابخونه درس میخونیم به غیر لز اون دوست من سعید نامزد هانیه خانم که دوست دختر خانم شما میشه هستن 

بابا: به هر حال این مدل خواستگاری اصلا پسندیده نیست هر چیزی آدابی داره

علیرضا: بله بله   متوجه هستم میدونم الانم که تنها اومدم کار خوبی نکدوم اما پدر و مادرم ایران نیستن وگرنه با خانواده خدمت میرسیدم 


میدونستم بابا با این توجیه ها راضی نمیشه قند تو دلم آب میشد اما نمی تونستم هیچ کاری کنم 

مادرم  برای پذیرایی چایی آورد

بابا: بهتر بود اجازه میدادین خانواده برگردن بعد تصمیم به ازدواج میگرفتین 

علیرضا: من عذر میخوام 

بابا: شما شغلتون چیه؟

علیرضا:پدر من ی شرکت واردات و صادرات دارن من مدیریت اونجا رو برعهده دارم 

بابا:همه ی تعاریفتون از خودتون به پدر سرمایه دارتون قراره ختم شه؟ 

بابا شمیشیر رو از رو بسته بود  ولی خوب بود ته دلم خوشحال بودم از سخت گیریه بابا ادم هر چیزی رو سخت تر بدست بیاره بیشتر ارزشش رو میفهمه

علیزضا: خیر جناب من معماری خوندم طراحی نمای ساختمون چندتا از بزرگترین برج ها رو داشتم به زبان انگلیسی هم مسلطم 

بابا: بعد از ازدواج قراره شما ایران زندگی کنید یا خارج از ایران 

علیرضا: من تصمیمم برای زندگی ایرانه شاید چند سفر تفریحی یا کاری برم کشورهای دیگه 

بابا:این جلسه فقط ی آشنایی مختصر بود من فکر میکنن و تصمیم میگرم که اجازه ی خواستکاری بدم یا نه 

علیرضا:امر ، امر شماست قربان 

علیرضا خداحافظی کرد و رفت 

ی شال انداختم سرم دوییدم دم پنجره از گوشه ی پنجره نگاهش کردم 

کت و شلوار اسپرت خاکستری تنش بود  شلوار و جلیقه  ساده کت چهارخونه با پیراهن سفید 

سرشو اورد بالا منو دید چشمک زد منم با لبخند جوابشو دادم 

مامانم صدام زد : مریم!

از اتاق رفتم بیرون   استرس داشتم الان چی باید بگم اگه نظر منو بخوان 

بابا تو آشپزخونه نبود  مامانم:بشین صیحونه بخور 

من: مامان ...علیر....

مامان:هیسسسسس هیچی نگو بذار ببینیم بابات نظرش چیه 

بابا از اتاق اومد داخل اشپزخونه 

من با لحنی اروم ؛صبح به خیر 

بابا:صبح بهخیر 

سریع حاضر شو خودم میرسونمت دانشگاه 

صبحانه نخورده حاضر شدم سوار ماشین شدم 

بابا: این پسر رو میشناسی؟ 

من: کدوم 

بابا: همینی که امروز صبح اینجا بود 

من: اهان  نه خیلی ولی میشناسم 

بابا: نظرت چیه؟ 

من :باباجون نظر من نظر شماست   موقعی هم که با خودم صحبت کرد به خودشم همینو گفتم 

بابا: پس با هم صحبت هم داشتین 

من : نه خیلی ولی داشتیم  بابا من کاری نمیکنم که شما ناراحت شید ازم 

بابا: میدونم دخترم  تو موافقی؟ 

من:من نه موافقم نه مخالف من خیلی نمیشناسمش 

بابا : باید تحقیق کنم ادرسشو از هانیه یا هر جای دیگه که میتونی دربیار بده من ببینم چیکار میکنم



عزیزم ممنون بابت این رمان قشنگ

فقط کاش بشه مثل اکثر تاپیکهای رمان سر یه ساعت مشخص بذارید اینطور واقعا اذیت میشیم 

خدایا شکرت بابت رسیدن به آرزوهام،هیچوقتتتت از خدا ناامید نشید ، امید و توکل معجزه میکنه .

رفتم دانشگاه  از فکر کردن به کاری  که  کرده بود خنده ام میگرفت اما دروغ چرا خیلی دوست داشتم کارشو

پشت سر هم منو میگرفت مجبور شدم  گوشیمو خاموش کنم که هواسم به درس باشه کلاس که تموم شد زنگ زدم بهش

من: علیرضا نمیگی شاید سر کلاس باشم ؟

علیرضا:نتونستم دووم بیارم ، بابات چی گفت ؟

من:  نمی دونم  راستش به نظرم اگه مخالف بود ی جور دیگه برخورد میکرد ولی الان گفت میخواد تحقیق کنه

علیرضا: خوبه

من:نباید این مدلی میومدی

علیرضا: تقصیر خودته  نه شماره ی باباتو دادی نه ادرسشو منم مجبور بودم دست به کار شم ، بابات گفت نظر تومهمه براش، نظر مثبتت چیه؟

من: چه پررو از کجا معلوم نظرم مثبته؟ رفقات وآشنایی با ازدواج خیلی فرق داره

علیرضا: سخت نگیر

من:اتفاقا میخوام بهت سخت بگیرم

علیرضا: بیام دانشگاه دنبالت ؟

من:نه خودم میرم

علیرضا: پس میام دنبالت

من:باید برم اموزشگاه

علیرضا:آموزشگاه؟ آموزشگاه چی؟

من :بهت   نگفته بودم با استادم کار میکنم؟ دبیر کنکوره من از بچه های کلاسش امتحان میگیرم  رفع اشکال میکنم  تکالیف چک میکنم

علیرضا: نه نگفته بودی

من: خیلی ماهه این استادمون

علیرضا: پس میام از دانشگاه میبرمت اونجا

من: نمیخوام بیای

علیرضا: چررا؟

من: میخوام تو جوابم تاثیر گذار نباشی  

خندید علیرضا: باشه هر جور راحتی

من:  برم دیگه؟

علیرضا: مواظب خودت باش

من: قربانت  خداحافظ

علیرضا: خداحافظ

غزل اومد کنارم

غزل:خوب دل میدی قلوه میگیریا

من:نه بابا اصلا اونجور که ...

حرفمو قطع کرد

غزل: چرت نگو  تو  با هیچ کس این مدلی حرف نمیزنی

من: واحد تابستون برمیداری؟

غزل: بحث رو عوض میکنی؟ باشه

من: هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده ، وای غزل خیلی استرس دارم

غزل : استرس چی، ما با چهار پنج نفر دوست میشیم هیچ کدوم مالی نیستن تو ما اولین کسی که ارتباط داشتی داری میری خونه بخت

من:چرا چرت میگی هنوز هیچی معلوم نیست

غزل: معلوم نیست ؟ خب تو دوسش داری فقط میخوای مطمئن شی و بیشتر بشناسیش

من: اره

غزل: نترس تو دوران نامزدی باهاش آشنا میشی با خانوادش صحبت میکنی ببینی ادم حسابین یا نه

من:تو اینکه ادم حسابین شک ندارم اما از خودش میترسم   همین جوری که تو دو سه بار بیرون رفتن مخ منو زد ممکنه مخ هر کسه دیگه رو هم بزنه!

غژل: شما مدت زیادی یکی دو ماه با هم  چت کردین ، نترس اونی که ذاتش درست باشه خوشگل و پولدارم باشه خیانت نمیکنه

کلاس بعدی هم برگزار شد و با هانیه و غزل سوار مترو شدیم  

علیرضا زنگ زد

من: جانم

هانیه و غزل: اووووو جانم

غزل : من زنگ بزنم میگه هاااان

من: چرت نگید

علیرضا: چی میگن

من: اذیتم میکنن

علیرضا: بهشون بگو عشقه منو اذیت نکنن

خندیدم خنده ام از ذوق بود

هانیه: چی میگه؟

من: میگه اذیتم نکنین

غزال: من شرط میبندم اینو نگفته ، عیب نداره خودتون می دونید

من: چرت میگن ولشون کن ، جانم کاری داشتی؟

علیرضا: مریم بابات گفته برم محل کارش

من:چرررا؟

علیرضا:فکر کنم رُسَمو بکشه!

من: قطعا!

علیرضا:چیکار کنم؟

من:چی کار میشه کرد؟ برو  آدرس دقیقشو برات میفرستم فعلا من برم

علیرضا: باشه عزیزم قربونت فعلا

تا برسیم  هانیه و غزل کلی سر به سرم گذاشتن

حدود ساعت ۸  رسیدم خونه بابام هنوز نیومده بود  رفتم پیش مامانم تو آشپزخونه

من:سلام

مامان:سلام خسته نباشی

من: ممنون ؛مامان با در مورد علیرضا چیزی نگفت

مامان: چرا گفت

من: چی گفت؟؟؟

مامان:زنگ زد میگفت فکر کنم مریم از این پسره خوشش میاد  منم تائید کردم ! گفت اگه مریم دوسش داره باید قشنگ تحقیق کنم و پرس و جو کنم که از جوابی که میدیم پشیمون نشیم

من: عزیزم الهی من قربونش بشم ؛ فردا با علیرضا قرار گذاشته من از الان استرس دارم

علیرضا: نترس علیرضا کارشو خوب بلده سخنور  خوبیه

من: انصافا اره

خیلی ذهنم مشغول بود یه استامینوفن خوردم و رو تختم دراز کشیوم نمیدونم ساعت چند بود ولی شام نخورده خوابم برده بود

صبح روز بعد کلاس نداشتم

دلم میخواست برم لباس بخرم

رفتم به مامانم گفتم مامانمم برای ناهار ی چیزی اماده کرد تا بریم و برگردیم  چندتا لباس خونه ای و دو تا مانتو گرفتم

باید ساعت ۴ میرفتم آموزشگاه برای رفع اشکال بچه ها   ی مسیری رو پیاده میرفتم ی مسیری رو تا با تاکسی میرفتم سوار تاکسی بودم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

سگ گردانی

miss_mehri | 2 دقیقه پیش
2834
2835
2108