2821
2789
عنوان

داستان مریم

5896 بازدید | 88 پست

لطفا اینجا نظر نذارید ممنون 

من میخوام هر کسی از هر روزی اومد داستان ها رو به صورت پشت سر هم اینجا بتونه بخونه 

راستی اوایل داستان یکم بی حادثه و آرومه یکم صبر کنید رو روال میفته  نظراتتونو اینجا بذارید ممنون👇👇👇👇

اینجا

امروز صبح طبق معمول با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم همه خواب بودن هم آرمان هم مامانم

زیر کتری رو روشن کردم رفتم داخل اتاق که حاضر شم

مامانم بیدار شد و گفت : امروز زود بیا خونه مهمون داریم

گفتم: ۷خونه باشم خوبه   با سر تائید کرد  

صبحانه ی مختصزی خوردم و به سمت کتابخونه راه افتادم برای امتحانای دانشگاهم باید تمام وقت این مدت رو درس میخوندم که کم کاریام جبران شه این بود که از ۹ صبح تا ۱۰ شب وقتم تو کتابخونه میگذشت کتابخونه دور نبود حدود ۱۵ دقیقه مسیرم بود

بین سالن مطالعه ی ما و پسرا یک کافی شاپ نه چندان بزرگ بود که برای استراحت جای بدی نبود  سالن پسرا انتهای راهرو بود سالن کوچیکی داشتن تقریبا ۳۰ نفر میشدن ما حدود ۱۰۰ نفر بودیم  من و دوستام ی اکیپ ۵ نفره بودیم بین همه ی دوستام هانیه صمیمی ترین دوستمه ؛

بین بچه ها هر کی از یکی از پسرا خوشش میومد ! ولی همه دخترای کتابخونه روی جذاب بودن علیرضا اتفاق نظر داشتن!

منم خب میدیم که پسره برازنده ایه ولی هیچوقت پیگیرش نبودم ولی اخبار ضد و نقیضی دربارش میشنیدم راجع بهش میگفتن  که خانوادش کانادا هستن  و این تنها زندگی میکنه

یا شنیدم که میگفتن با یکی از دخترای کتابخونه که اسمش مهشید بود نامزده ولی هیچ کدوم تابلو نمی کنن! این  مدل صحبت ها توجمع دخترای هم سن و سال ما طبیعی بود

اون روزم حدود ساعت  ۶ وسایلم رو جمع کردم با  بهار منتظر آسانسور بودیم که چندتا از پسرا هم اومدن علیرضا هم بینشون بود سوار آسانسور شدیم لعنتی بوی عطر تندی میداد خیلی خوب بود هیچ وقت تو صورت پسرا مستقیم نگاه نمیکردم سرم پایین بود که در آسانسور باز شد و خارج شدیم  

بهار: سعید چقدر خوبه !؟

من: سعید کدومه!؟

بهار: همونی که وکالت میخونه

من:الان فهمیدم کدوم بود¿!   :/

بهار:بوره!

من : میدونی که از مرد بور خوشم نمیاد ! دیوزد بکهام هم استثناس! مرد باید چشم ابرو مشکی باشه ! مرد باید مرد باشه نه شیر برنج

بهار:واسه همین به محمدرضا جواب منفی دادی ؟  :))

من: نه کلا ازش خوشم نمیومد ، تصورم از مرد ایده آلم اون نبود چ خودش چ خانوادش چ مدل زندگیش ! محمد رضا ی زنی میخواست که وظیفه ی خونه به عهده اش باشه سرکار نرفتم نرفت ! بعدم منو سه سال پیش دیده بود ! حس میکردم فقط میخواد ی زن گرفته باشه ! دلم میخواد کسی که میاد سراغم نسبت به من علاقه داشته باشه


داستان مال کی هست خودت؟؟

واسه مردی بمیر که برات😇                              عابربانکشو دربیاره بچپونه تو کیفت😄💳 😎       تب کنه که چی بشه😏😏 برات نون و آب میشه😲😲   یه کم واقع بین باش😜😜

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

بهار: تو خیلی سخت گیری به نظرم محمدرضا خوب بود  اخلاقش اون طوری که تعریف کردی بد نبوده وضع مالیشم اوکی بوده 

من:من از ادم شوخ خوشم میاد؛من خیلی اهل خنده ام دلم میخواد طرف مقابلم یکم توانایی شوخی و شیطنت داشته باشه! حوصله ام سر نره! در ضمن  من دلم نمیخواد همسرم فقط زن بخواد! میخوام منو بخواد!

بهار : اووووه چه رمانتیک 

من:بهار لطفا فردا لب تاپت رو بیار من یه سری ویدیو باید ببینم

بهار:باشه عزیزم فعلا خداحافظ

من:خداحافظ 

کلید انداختم رفتم داخل مامانم تنها بود ارمان طبق معمول یا گیم نت بود یا زمین چمن فوتبال!

من:سلام دایی اینا  هنوز نیومدن؟! 

مامانم:نه واسه شام دعوتن دیگه دور و بر ۸ میان 

من رفتم سر قابلمه  

من:وای مامان دایی احمد که میاد تو همش ته چین میپزی ! بیچاره ی بار از دهنش دراومد که ته چین های تو خوشمزه میشه 

مامان:عیب نداره دوس داره خب میپزم براش دیگه ؛ تو هم برو دوش بگیر  سر حال شی 

رفتم دوش گرفتم حاضر شدم بابامم رسید یکم بعد از بابام مهمونا هم رسیدن 

همه ی جمع رو دوس داشتم ولی حوصله نداشتم این بود که سر خودمو تو آشپزخونه گرم کردم به مرتب کردن و شستن ظرف ها 

مهمونا که رفتن  با خیال راحت روی تختم ولو شدم  تو اینستاگرامم می چرخیدم از پیج یکی از حامد که با غزل دوست بود به پیج علیرضا رسیدم 

پسر شوخ و شنگی بود اینو از کپشن هایی که نوشته بود هم میشد فهمید وضع مالیش به نظر خوب میومد ولی خوشم نمیومد که از صبح تا شب کتابخونه بود ! یعنی سر کار نمی رفت ؟! از این بچه ننه ها که پول تو جیبی از باباشون میگرفتن بود!؟برام گیج کننده بود همه از غرورش میگفتن ولی به نظرم بیشتر سنگین بود تا مغرور  دخترای کتابخونه که دنبال ی نفر بودن باهاشون بگه و بخنده خب علیرضا این مدلی نبود شاید به خاطر همینم برچسب مغرور روش خورده بود!

صبح با الارم گوشیم بیدار شدم میخواستم یکم دیر تر برم کتابخونه گوشیمو خاموش کردم و با  خیال تخت تا ده خوابیدم  یه نیمروی درست و حسابی برای خودم اماده کردم و وسایلم و جمع کردم و رفتم کتابخونه رفتم سر میز هانیه با یه صدای اروم که مزاحم بقیه نشه 

من:هانیه 

هانیه:عه اومدی سلام ،مریم همه ی کتابایی رو که خواستی برلت اوردم 

من: وای هانیه کاش نمیاوردی ،وسایل خودم امروز زیاد بود تازه از بهارم لب تاپشو خواسته بودم 

هانیه:عیبی نداره شب زنگ بزنن ببین بابات میتونه بیاد 

با دیدن مسئول کتابخونه که به ما نگاه میکرد سریع از هانیه جدا شدم 

وقت ناهار رفتیم داخل حیاط خلوت و رو زمین غذا خوردیم 

دیدم هانیه انگار چیزی میخواد بگه  

من:هانیه چیزی شده؟!

هانیه:امروز سعید بهم شماره داد 

من:جدی!؟

هانیه:اوهوم 

من:بهار بفهمه کلتو میکنه 

هانیه:میدونه یعنی بهش گفتم اونم گفت جدی نیست دوس داشتنش کفت اگه خودم دوسش دارم باهاش دوست شم 

من:وای هانیه یعنی جواب مثبتتم دادی! بعد یه من میگی بی معرفت؟ 

هانیه: اتقاقی شد امروز صیح تو نبودی خب 

من 😒

هانیه:ببخشید 

من:هانیه من نمیتونم مثل شما راحت باشم اصلا معذبم  اصلا فکر هم نمیکنم بتونم بقیه رو بپیچونم با دوس پسرم برم کافه!حتی برمم همش فکر میکنم بابام الان میاد یا یکی آشنا در میاد

هانیه:بیخود نگرانی،بابات بیکار نیست دنبال تو راه بیفته  بذار کسی بیاد جلو که واقعا دوسش داری میبینی دیگه باهاش معذب نیستی 

من: نمیدونم شاید 

ناهار رو خوردیم   و بقیه ی روز به درس گذشت ساعت ۱۰ شب بود و من دم در ساختمان کتابخونه منتظر بودم با کلی وسایل و کتاب موبایل بابامو گرفتم در دسترس نبود دو سه بار گرفتم جوابگو نبود همین موقع علیرضا از پله ها اومد پایین از دوستاش جدا شد و رفت سمت ماشینش دویست و شش سفید داشت   همین حین من خونه رو گرفتم و مامانم گفت که کار بابا طول کشیده هنوز نرسیده خونه 

علیرضا سوار ماشین از من رد شد یکم نرفته بود که دنده عقب گرفت برگشت  شیشه ی ماشین رو کشید پایین و گفت: بیاین من میرسونمتون 

من: ممنون منتظرم  

علیرضا:به نظرم نیان

من: کی؟ 

علیرضا:همونی که منتظرشی 

من: خونمون دور نیست خودم میرم 

علیرضا: وسایلتون زیاده ، هوا هم سرده من میرسونمتون

وای خدای من اون داشت اصرار میکرد!ولی تو لحنش نه حس مزاحمت داشت نه عشق! انگار فقط میخواست برسونتم نه چیزی بیشتر

من:اخه ....

علیرضا از ماشین پیدا شد اومد جعبه ای که جلوی پام گذاشته بودم رو برداشت گعت: فکر کنید آژانس گرفتین معذب نباشین ؛ دیر وقته خطرناکه

اون میگفت معذب نباشین ولی من به شدت تو تنگنا بودم 

سوار ماشین شدم و ادرس دادم دم کوچه پیاده شدم 

من: ممنون نمی خواستم واقعا مزاحمتون بشم حداحافظ

علیرضا: چ مزاحمتی  خونتون که خیلی نزدیکه 

من: بله من اکثرا پیاده میرم و میام بازم ممنون خدا نگهدار 

دست تکون داد 



اون شب خیلی حس عجیبی داشتم راستش خب اگه بگم عاشقش بودم دروغ گفتم ولی از اینکه اون علیرضای افسانه ای  منو رسونده باهام هم کلام شده ذوق میکردم خواستم گوشی رو بردارم به هانیه زنگ بزنم و تعریف کنم و ترجیح دادم تو ذهنم بهش دامن نزنم هیچ اتفاقی نیفتاده ! از روی ادب صرفا منو رسوند 

شب تقریبا به زور خوابم برد مغزم خاموش نمیشد و پشت سر هم قصه می بافت 

صبح بیدار شدم و حاضر شدم به این فکر میکردم که الان اگه ببینمش چه واکنشی نشون بدم!؟  سلام علیک کنم ؟!

وای خدا کنه نبینمش 

به ساختمون کتابخونه رسیدم همزمان با من رسید و ماشینشو پارک کرد من به توجه بهش به سمت اسانسور میرفتم

وای خدایا کاش دیشب سوار ماشینش نمی شدم الان نسبت بهش حساس شدم 

خیلی خب مربم  اگه اون سلام احوالپرسی کرد تو هم جواب میدی! استرس نداره 

من جلوی در اسانسور منتظر بودم  که رسید آسانسورم اومد داخل آسانسور رو به روی من وایستاد! من سرم پایین بود و مثلا با گوشیم کار میکردم ولی فکر کنم اون به صورتم نگاه میکرد ولی جرئت نکردم سرمو بالا بیارم بدون هیچ حرفی  از آسانسور پیاده شد و رفت سمت سالن آقایون 

نمیدونم چرا ولی از دستش عصبانی بودم شاید توقع داشتم مختصر حرفی بزنه  کلافه بودم نه حوصله ی بچه ها رو داشتم نه درس بی هدف کتاب رو ورق میزدم منی که روزی ی لیوان چای به زور میخوردم چهار پنج تا یوان چایی خوردم زودتر از همیشه هم جمع کردم واز هانیه و بهار خداحافظی کردم و رفتم خونه 

یه هفته همین جوری گذشت خبری از علیرضا نداشتم عجیب این بود که مهشید هم کتابخونه نمی اومد و این خبر ازدواج ک اینکه شاید رفتن ماه عسل و تشدید میکرد ! اصلا با مهشید رابطه ی صمیمی نداشتم که درمورد ازدواجش بپرسم وگرنه تا الان صد بار پرسیده بودم و خیال خودمو راحت میکردم 

دیگه نرفتم کتابخونه اذیت میشدم از اینکه دنبال ماشینش بگردم یا حواسم به آسانسور باشه 

۱۰ روز بود که ندیده بودمش نمیتونستم از بچه ها سراغی ازش بگیرم حوصله ی اینکه بچه ها دستم بندازن رو نداشتم اما با هانیه مطرح کردم 

من:الو سلام هانیه خونه ای عزیزم؟ 

هانیه:سلام  اره چطور ؟

من:حالم خوب نیست بیام دنبالت بریم بیرون؟ 

هانیه:با ماشین بریم؟

من:اره امروز بابام ماشینو نبرده تا نیم ساعت دیگه اونجام 

هانیه:باشه ؛ فعلا

سریع ی چیز تن کردم و رفتم دنبالش بعد یکم انتظار اومد

هانیه:سلام 

من:سلام

هانیه:چیزی شده؟

من:بریم تو راه برات تعریف میکنم 

ی ده دقیقه ای از هر دری حرف زدیم رفتیم سمت ی پارک بزرگ ،ماشینو پارک کردیم و یکم راه رفتیم و روی یه نیمکت نشستیم 

هانیه:خب مریم بگو واسه چی میخواستی باهام حرف بزنی ؟ 

من: هانیه اون شبی که کتاب و وسایلمو تو برام اورده بودی یادته؟ مهتابم لپ تابشو بهم قرض داد؟ 

هانیه:اره،  گفتی زنگ میزنی بابات بیاد کمکت 

من: اره ، ولی اون شب بابام نیومد 

قیافه هانیه نگران بود 

هانیه: اتفاقی افتاد ؟ 

من: نه نترس ، اون شب من با کسه دیگه ای رفتم خونه 

هانیه:مریم تو رو خدا تند تند بگو مردم از استرس 

من: علیرضا 

هانیه: کدوم علیرضا؟ 

من: 😐 پسر خالم که سه سالشه ! همین علیرضای کتابخونه!

هانیه: شوخی میکنی یا ؟ 

من: شوخی نمیکنم 

هانیه: اخه تو که از این دخترایی قر و غمزه بیان نیستی 

علیرضا هم از این مدل پسرایی که بخواد مخ بزنه نیست ، کی اول چی گفت؟!

من: معلومه اون اصرار کرد

هانیه: مریم عاشقت شده یعنی! 

من: شما که میگید با مهشیده! 

هانیه:اونو ی چرتی میگن ،مریم چی گفت ؟ پیشنهاد دوستی داد؟!

من:اصلا این مدلی نبود ! به نظرم هر دختر دیگه ای اونجا وایستاده بود همین کارو میکرد 

هانیه: کامل تعریف کن ببینم تو عادته ارزش کار طرف مقابل رو بیاری پایین که ی وقت بیخودی عاشق نشی!

براش تعریف کردم با جزئیات 

هانیه:اخی چ قشنگ 

من: چی قشنگه!؟ فرداش که منو تو آسانسور دید عین خیالشم نبود 

هانیه : خب انتظار داشتی بپره بغلت کنه؟! 

من:نه خیر انتظار داشتم ی سلام خشک و خالی بکنه 

هانیه:خب تو سلام میکردی و بابت دیشب تشکر میکردی 

من:اونوقت اگه سرد جواب میداد ناراحت میشدم! من با خودم قرار گذاشته بودم اگه سلام کرد و شروع به صحبت کرد منم جوابشو میدم

هانیه:خب شاید اونم منتظر تو بوده! 

من:اون پسره اون باید شروع کنه 

هانیه: مریم تو دوسش داری

من: نه یعنی نمیدونم

هانیه:داری! وگرنه برات مهم نبود اینکه سلام کرد یا نه! اخ من میگم این ی هفته تو اصلا سر حال نبودی ! علیرضا نیومده بود ناراحت بودی!

من:نه هانیه نمیخوام درگیر ی عشق ی طرفه بشم  یجورایی انگار نمیخوام  آتیش زیر خاکستر شعله ور شه 

هانیه:تو میترسی نه؟!  

من: آره ،اصلا اگه اون به من حتی فکر هم نکنه 

هانیه: بذار اول بفهمیم این مدت که نیومده کجا بوده ! من از سعید میپرسم 

من:نه هانیه نمیخوام به گوشش برسه با سعید هم خیلی رفیقه ! 

هانیه:نه اصلا از تو حرف نمیزنم، حرف تو حرف میپرسم بهت میگم 

من:مرسی  ولی این مشکلموحل نمیکنه 

هانیه: اول بذار ببینیم ماه عسل رفته یا جای دیگه تا جایی که من میدونم با دختر دیگه ای در ارتباط نیست 

من : از کجا؟! 

هانیه:هم سعید میگفت هم تو اینستاش دیدم 

من:من پیج اینستاگرامشو دارم ببین اینه؟! 

هانیه:نه این خیلی وقته فعال نیست اینه پیجش 

چ عکسای خفنی گذاشته بود دلم بیشتر واسش تنگ شد 

هانیه:میخوای فالوش کن ببین واکنشش چیه 

من: نه نه اصلا دلم نمیخواد من نخ بدم 

هانیه:وای از دست تو خب ی حرکتی باید بزنی دیگه 

من:پاشو بریم دیگه اعصابم بیشتر  خرد شد 

هانیه گذاشتم خونه و خودم یکم شیرینی خامه ای برای خودم گرفتم و رفتم خونه همیشه وقتی اعصابم خرده این کارو میکنم 

ماشین گذاشتم پارکینگ آرمان دویید پایین پشت سرش بابام اومدپایین  بابامو بوسیدم 

بابا:سلام کجا بودی

من: پیش هانیه ؛ آرمان کارهای کلاس زبانت نمونه ها 

ارمان:نه تمومش کردم 

من :باشه خداحافظ 

بابا و آرمان:خداحافظ

نیم کیلو شیرینی خوردم اون شب ولی اروم نشدم حس خیلی بدی داشتم نمیدونستم اصلا علیرضا منو یادش هست یا نه! فکر کردن پیشکش! از خس خودمم مطمئن نبودم الان برهه ی سختی واسم هست هم میتونم این حس رو رد کنم و بهش توجه نکنم تا از سرم بیفته اما آخه اگه قرار بود از سرم بیفته این ده روز باید از سرم میفتاد اما اگه میپذیرفتم عاشقشم باید تا تهش می رفتم  

هانیه زنگ زد

هاتیه:مریم علیرضا به خاطر کارهای شرکت پدرش رفته سوئد 

من: شرکت چیه؟!

هانیه:مقل اینکه واردات صادرات ، سعید میگفت خیلی سرش شلوغه حتی اونجا هم نتونسته درست و حسابی بگرده 

من:مرسی هانیه تو نبودی من چیکار میکردم راستی نمیخوام کسی چیزی بفهمه ها بهار و غزال !

هانیه:نه عزیزم خیالت راحت به کسی چیزی نمیگم 

من: هانیه میخوام دوسم داشته باشه 

هانیه: بذار برگرده یه روز چهارتایی میریم بیرون 

من :باز هم تضمینی نیست که از من خوشش بیاد

هانیه: وقتی اون همه اصدار کرده که برسونتت یعنی از تو بدش که نمیاد هیچ خوششم میاد ممکنه الان عاشقت نباشه که ممکن هم هست باشه! اما میتونه به عشق تبدیل شه 

من:دلداری میدی!؟ 

هاتیه؛ حس واقعیم رو گفتم 

من:قربونت برم مرسی امروز خیلی رو مخت بودم برو دیگه شبت بخیر

هانیه:این چ حرفیه دوستیم مثلا! برو عزیزم شبت به خیر

خوب چه اشکالی داره همشویه جاتایپ کنی اینجوری شیرینی داستان ازبین میره ها

خاطره زایمانم🌷خدا گفت ببرینش جهنم،برگشت و نگاهی به خدا کرد،خدا گفت : نبرینش،او را به بهشت ببرین !فرشتگان سوال کردند چرا ؟جواب آمد:چون اوهنوزبه من امیدواراست!🌷
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز