یه هفته همین جوری گذشت خبری از علیرضا نداشتم عجیب این بود که مهشید هم کتابخونه نمی اومد و این خبر ازدواج ک اینکه شاید رفتن ماه عسل و تشدید میکرد ! اصلا با مهشید رابطه ی صمیمی نداشتم که درمورد ازدواجش بپرسم وگرنه تا الان صد بار پرسیده بودم و خیال خودمو راحت میکردم
دیگه نرفتم کتابخونه اذیت میشدم از اینکه دنبال ماشینش بگردم یا حواسم به آسانسور باشه
۱۰ روز بود که ندیده بودمش نمیتونستم از بچه ها سراغی ازش بگیرم حوصله ی اینکه بچه ها دستم بندازن رو نداشتم اما با هانیه مطرح کردم
من:الو سلام هانیه خونه ای عزیزم؟
هانیه:سلام اره چطور ؟
من:حالم خوب نیست بیام دنبالت بریم بیرون؟
هانیه:با ماشین بریم؟
من:اره امروز بابام ماشینو نبرده تا نیم ساعت دیگه اونجام
هانیه:باشه ؛ فعلا
سریع ی چیز تن کردم و رفتم دنبالش بعد یکم انتظار اومد
هانیه:سلام
من:سلام
هانیه:چیزی شده؟
من:بریم تو راه برات تعریف میکنم
ی ده دقیقه ای از هر دری حرف زدیم رفتیم سمت ی پارک بزرگ ،ماشینو پارک کردیم و یکم راه رفتیم و روی یه نیمکت نشستیم
هانیه:خب مریم بگو واسه چی میخواستی باهام حرف بزنی ؟
من: هانیه اون شبی که کتاب و وسایلمو تو برام اورده بودی یادته؟ مهتابم لپ تابشو بهم قرض داد؟
هانیه:اره، گفتی زنگ میزنی بابات بیاد کمکت
من: اره ، ولی اون شب بابام نیومد
قیافه هانیه نگران بود
هانیه: اتفاقی افتاد ؟
من: نه نترس ، اون شب من با کسه دیگه ای رفتم خونه
هانیه:مریم تو رو خدا تند تند بگو مردم از استرس
من: علیرضا
هانیه: کدوم علیرضا؟
من: 😐 پسر خالم که سه سالشه ! همین علیرضای کتابخونه!
هانیه: شوخی میکنی یا ؟
من: شوخی نمیکنم
هانیه: اخه تو که از این دخترایی قر و غمزه بیان نیستی
علیرضا هم از این مدل پسرایی که بخواد مخ بزنه نیست ، کی اول چی گفت؟!
من: معلومه اون اصرار کرد
هانیه: مریم عاشقت شده یعنی!
من: شما که میگید با مهشیده!
هانیه:اونو ی چرتی میگن ،مریم چی گفت ؟ پیشنهاد دوستی داد؟!
من:اصلا این مدلی نبود ! به نظرم هر دختر دیگه ای اونجا وایستاده بود همین کارو میکرد
هانیه: کامل تعریف کن ببینم تو عادته ارزش کار طرف مقابل رو بیاری پایین که ی وقت بیخودی عاشق نشی!
براش تعریف کردم با جزئیات
هانیه:اخی چ قشنگ
من: چی قشنگه!؟ فرداش که منو تو آسانسور دید عین خیالشم نبود
هانیه : خب انتظار داشتی بپره بغلت کنه؟!
من:نه خیر انتظار داشتم ی سلام خشک و خالی بکنه
هانیه:خب تو سلام میکردی و بابت دیشب تشکر میکردی
من:اونوقت اگه سرد جواب میداد ناراحت میشدم! من با خودم قرار گذاشته بودم اگه سلام کرد و شروع به صحبت کرد منم جوابشو میدم
هانیه:خب شاید اونم منتظر تو بوده!
من:اون پسره اون باید شروع کنه
هانیه: مریم تو دوسش داری
من: نه یعنی نمیدونم
هانیه:داری! وگرنه برات مهم نبود اینکه سلام کرد یا نه! اخ من میگم این ی هفته تو اصلا سر حال نبودی ! علیرضا نیومده بود ناراحت بودی!
من:نه هانیه نمیخوام درگیر ی عشق ی طرفه بشم یجورایی انگار نمیخوام آتیش زیر خاکستر شعله ور شه
هانیه:تو میترسی نه؟!
من: آره ،اصلا اگه اون به من حتی فکر هم نکنه
هانیه: بذار اول بفهمیم این مدت که نیومده کجا بوده ! من از سعید میپرسم
من:نه هانیه نمیخوام به گوشش برسه با سعید هم خیلی رفیقه !
هانیه:نه اصلا از تو حرف نمیزنم، حرف تو حرف میپرسم بهت میگم
من:مرسی ولی این مشکلموحل نمیکنه
هانیه: اول بذار ببینیم ماه عسل رفته یا جای دیگه تا جایی که من میدونم با دختر دیگه ای در ارتباط نیست
من : از کجا؟!
هانیه:هم سعید میگفت هم تو اینستاش دیدم
من:من پیج اینستاگرامشو دارم ببین اینه؟!
هانیه:نه این خیلی وقته فعال نیست اینه پیجش
چ عکسای خفنی گذاشته بود دلم بیشتر واسش تنگ شد
هانیه:میخوای فالوش کن ببین واکنشش چیه
من: نه نه اصلا دلم نمیخواد من نخ بدم
هانیه:وای از دست تو خب ی حرکتی باید بزنی دیگه
من:پاشو بریم دیگه اعصابم بیشتر خرد شد
هانیه گذاشتم خونه و خودم یکم شیرینی خامه ای برای خودم گرفتم و رفتم خونه همیشه وقتی اعصابم خرده این کارو میکنم
ماشین گذاشتم پارکینگ آرمان دویید پایین پشت سرش بابام اومدپایین بابامو بوسیدم
بابا:سلام کجا بودی
من: پیش هانیه ؛ آرمان کارهای کلاس زبانت نمونه ها
ارمان:نه تمومش کردم
من :باشه خداحافظ
بابا و آرمان:خداحافظ