تا ی مدت چت میکردیم و بیرون هم دیگرو نمیدیدیم هر بار که باهاش صحبت میکردم یه لبخند قشنگ روی صورتم مینشست
امتحاناتم تموم شده بود اما میرفتم کتابخونه علیرضام تا جایی که کاراش اجازه میداد میومد تو محیط کتابخونه حرفی بینمو رد و بدل نمیشد حوصله ی دردسر و مسئول کتابخونه رو هم نداشتیم دو سه باری اصرار داشت که منو برسونه اما من قبول نکردم و بهش توضیح دادم که دلم نمیخواد همسایه های فوضولمون تو کارام سرک بکشن علیرضا م به خواسته ام اهمیت میداد و اصرار نمیکرد
تا اینکه ی روز دوشنبه ظهر با هام تماس گرفت
من:الو
علیرضا:سلام خونه ای؟
من: آره چطور
علیرضا: حاضر شو بیام دنبالت بریم بیرون
من:اخه..الان ...یهویی
علیرضا: اخه و اما و اگر نیار میخوام ببینمت
من:چیزی شده؟
علیرضا: چیزی که.....اره شده، دیدمت بهت میگم
من:نمیشه الان بگی از نگران شدم
علیرضا: نگران کننده نیست ولی تا نبینمت نمیگم ساعت ۵ اماده باش میام دنبالت
من:ی جا قرار بذاریم من بیام اونجا
علیرضا: وای از دست تو!مریم وایمستم همون جایی که سریه پیش پیادت کردم حله؟!
من: خوبه :)
نمیدونستم کجا قراره بریم واسه همین تصمیم گرفتم ی تیپی بزنم که واسه هیج جا ضایع نباشه!
مانتو و شلوار مشکی کاپشن زرشکی و کیف و بوت کوتاه زرشکی طبق معمول ی ضد آفتاب اما این بار ی رژ زرشکی زدم ، خودم که خیلی دوسش داشتم
ساعت ۴ و نیم بود زنگ زد : حاضری!؟
من: اره بیام پایین
علیرضا: بیا عزیزم
تند تند کفشامو پوشیدم و از مامانم خداحافظی کردم و رفتم هوا ابری بود هوایی که عاشقشم!
از ماشین پیاده شد دست تکون داد که دیدمش
ی تی شرت مشکی تنش بود روش کاپشن چرم مشکی با ی شالگردن کرم
من:سلام
علیرضا: سلام خوبی ؟
من:ممنون
سوار ماشین شدیم زیر پام ی بسته ی کادویی بود
علیرضا: برش دار
من: ماله منه؟
علیرضا: اینطور به نظر میرسه!
بازش کردم ی ساعت بود اون برندی که خیلی دوسش داشتم کلوین کلین
من: خیلی قشنگه ولی نمیتونم بپذیرمش
علیرضا: چررراااا؟ دوسش نداری؟
من: نه خیلی قشنگه ولی مناسبتش چیه ؟
علیرضا: مریم بین همه کسایی که باهشون در ارتباطم تو پیچیده ترینی!
من (با شیطنت) : عه پس ادم های زیادی ان که براشون کادو میخری!
خندید
علیرضا: لو رفتم ؟
من: مهم نیس رومو به سمت پنجره چرخوندم
علیرضا: حالا نمیخواد قهر کنی ، فعلا که تنها دختری که باهاش در ارتباطم تویی، ضد حال نزن ساعتو ببند دستت و عین ی دختر خوب فقط تشکر کن
من: میدونستی برند مورد علاقمه یا شانسی یکی دراومده؟
علیرضا: اختیار دارین ! همه ی پیج هایی که دنبال میکردی رو فالو کردم از لایکات فهمیدم ؛ البته بین فالویینگات ی سری از دوستات قبول نمیکردن
خندیدم
من: مرسی خیلی قشنگه ؛ خوش سیلقه ای
علیرضا: تمام تلاشمو کردم چیزی بگیرم که به استایلت بیاد
ساعت مشکی بود که دور صفحه ی ساعت نگین کاری شده بود
من: کجا میریم راستی
علیرضا: بلیت ی تئاتر گرفتم بریم ببینیم
من : فکرنمیکردم اهل تئاتر باشی
علیرضا: نیستم ! درست فکرمیکردی
من: :) پس چرا بلیت گرفتی ؟
علیرضا: تعریفشو زیاد شنیده بودم و به نظرم تو دوستش داشته باشی نمایشهمربوط به یکی از داستان های شاهنامه است
من: مرسی کاش امشب تولدم بود اگه قراره این همه بهم خوش بگذره
رسیدیم ماشینو نگه داشت من پیاده شدم تا بره برای ماشین جای پارک پیدا کنه
منتظر موندم تا بیاد
علیرضا اومد:بریم
داخل محوطه ی سالن نمایش بودیم تا در سالن رو باز کنن گوشیم زنگ خورد مامانم بود
من: ببخشید مامانمه جواب بدم
علیرضا: راحت باش
من : الو جانم مامان
مامان: مریم جان رفتنی کا فقط گفتی با دوستات میری بیرون ، عزیزم کی برمیگردی ؟
من:چطور؟ نمیدونم
مامان: قراره شام بریم خونه ی عمو بهزاد گفتم نیای پشت در بمونی
من: خب برید بذار ببینم کلید همراهمه؟ .......اره برداشتم برید از طرف منم سلام برسونید
مامان: مریم دیر برنگردیا حدود ۹ دیگه خونه باش
من: چشم
علیرضا : سلام برسون :)
من ی چشم غره ای رفتم
من: مامان بچه ها سلام میرسونن! خداحافظ
مامان:سلام برسون خداحافظ
علیرضا: چیزی شده؟ مامانت نمیدونه با من اومدی بیرون ؟
من: نه چیزی نشده فقط تاکید داشت ۹ خونه باشم
فکر کنم میدونه یعنی تابلو بود با تو اومدم
علیرضا: از من چی گفتی ؟
من: ی چیزایی گفتم عکستم دبده
علیرضا: کدوم عکسمو
نشونش دادم
علیرضا:اینجا که خیلی ژشتم وای مامانت حق داره بگه ۹ خونه باش دیگه اخه این چ ریختیه من داشتم عکس واسه سه سال پیشه
من: عیب نداده حالا قرارنیس بپسندت که!
علیرضا:چرا قرار نیست بپسنده!نظر ایشونم شرطه!
ابروهام رفت بالا چشمام گرد شده بود خندمو خوردم
من: بریم در سالن باز شد
رفتیم نمایش رو دیدیم نمایش خیلیی قشنگی بود که با موسیقی سنتی همراه بود