2777
2789
عنوان

داستان مریم

| مشاهده متن کامل بحث + 5932 بازدید | 88 پست

از هانیه خداحافظی کردمو و تلفن رو قطع کردم 

مامانم با همسایه دم در حرف میزد از اتاق رفتم بیرون به سمت آشپزخونه که صداشون رو شنیدم

همسایه: مریم نامزده کرده!؟ 

مامانم: نه چطور؟

همسایه: نامزد کرده چرا قایم میکنین بهتره بود به جای اینکه ما از غریبه ها بشنویم خودتون میگفتید 

مامانم: وا خب نامزد میکرد که میفهمیدید ،نامزد کردن که قایم کردن نداره! 

همسایه: والا سه چهار شبه مریم رو ی آقایی می رسونه خانم کریمی هم دیده 

عصبانی بودم اومدم دم در مامانمو کشیدم عقب 

من: ببخشید از این به بعد برای رفت و آمد هام از شما و مدیریت ساختمون اجازه میگیرم!

در و بستم 

مامانم: ای وای یکم اروم تر حرف نیزدی باهاش خب 

من: اخه به اونا مربوط نمیشه تو هنیه چی اظهار نظر میکنن!

مامان: ادم هر روز چشم تو چشمشونه 

من: مهم نیست 

مامان: حالا کی هست ؟

من: کی، کی هست؟ 

مامان:همونی که خانم صبوری و خانم کریمی دیدن؟

من:دوست سعیده ، سعید نامزد هانیه 

مامان:خیلیدوقته با هم در ارتباطین؟ 

من:نه! فقط دیروز که رفته بودم بیرون اونم بود  منو رسوند 

مامان: خانم صبوری میگفت س چهار بار دیدتش!

من:چرت میگفت  دوبار منو رسونده 

مامان:ی بار دیگش کی بود؟

من: اون شبی که بابا نیومد دنبالم و کتابای هانیه دستم بود جلوی کتابخونه منو دید گفت بیا میرسونمت  گفتم نمیام ممنون گفتفکر کنین آژانسم 

مامان: عکسشو داری؟

من: عکس نه البته یه چندتا عکس اینستاگرام قبلیش هست که مال یکی دوسال پیشه

تو گوشیم نشون دادم 

مامان: خوش تیپه 

من: اخلاقشم خوبه 

مامان:چقدر جدیه؟ چقدر میشناسیش؟ تصمیمش جدیه؟

من:اصلا ! اصلا تصمیمی نیست ! اون هیچ ددخواستی نداده ! ما حتی تو اینستاگرامم فالو نکردیم همو کلا دو بار هم دیگه رو دیدیم 

مامان: این خوب نیست ارتباطتو باهاشوبه حداقل برسون 

من: مامان به خدا ارتباطی نیست اصلا! 

مامان: قربونت بشم حواست باشه دیگه 

من:هست   

)زیر لب گفتم فکر کنم که هست!)

مامان: دوسش داری؟

من: نه ؛ یعنی نه زیاد ، دوست داشتن نیست ازش خوشم میاد ! اهل معاشرت و باهاش خوش میگذره! 

مامان:پس معلومه خوشت اومده 

لبخند زدم ؛نمیدونم شاید

قرار شد ناهار رو من درست کنم سریع کتلت و سیب زمینی آماده کردم  ناهار خوردیمو ظرف ها رم من جمع کردم و شستم  حدود سه چهار ساعتی سراغ گوشی نرفته بودم 

بعد که چایی دم کردم و اومدم نشستم گوشیم رو برداشتم 

دیدم تو تل.......گرام بهم  پیام داده 

علیرضا: سلام، ببخشید شمارت رو از هانیه گرفتم میدونم باید قبلش ازت اجازه میگرفتم ولی بهت دسترسی نداشتم 

پیام ماله یک ساعت پیش بود 

من: سلام 

عیبی نداره ، فوقش هر وقت دعوامون شد بلاکت میکنم :)

سریع جواب داد

علیرضا: امیدوارم هیچ وقت کارمون به اونجا ها نرسه 

من: کاری داشتین؟ 

علیرضا: کار خاصی  نه ، خواستم بهتون بگم که شمارتونو گرفتم 🙈

من: باشه :)  من باید برم سر  درسم فعلا 

علیرضا:کتابخونه ای؟ 

من: نه خونه ام ولی باید درس بخونم 

علیرضا: باشه برو  فعلا 

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

تا ی مدت چت میکردیم و بیرون هم دیگرو نمیدیدیم هر بار که باهاش صحبت میکردم یه لبخند قشنگ روی صورتم مینشست 

امتحاناتم تموم شده بود اما میرفتم کتابخونه علیرضام تا جایی که کاراش اجازه میداد میومد تو محیط کتابخونه حرفی بینمو رد و بدل نمیشد حوصله ی دردسر و مسئول کتابخونه رو هم نداشتیم  دو سه باری اصرار داشت که منو برسونه اما من قبول نکردم و بهش توضیح دادم که دلم نمیخواد همسایه های فوضولمون تو کارام سرک بکشن  علیرضا م به خواسته ام اهمیت میداد و اصرار نمیکرد 

تا اینکه ی روز دوشنبه  ظهر  با هام تماس گرفت 

من:الو 

علیرضا:سلام خونه ای؟

من: آره چطور 

علیرضا: حاضر شو بیام دنبالت بریم بیرون 

من:اخه..الان ...یهویی 

علیرضا: اخه و اما و اگر نیار  میخوام ببینمت

من:چیزی شده؟ 

علیرضا: چیزی که.....اره شده، دیدمت بهت میگم 

من:نمیشه الان بگی از نگران شدم 

علیرضا: نگران کننده نیست ولی تا نبینمت نمیگم  ساعت ۵ اماده باش میام دنبالت 

من:ی جا قرار بذاریم من بیام اونجا 

علیرضا: وای از دست تو!مریم وایمستم همون جایی که سریه پیش پیادت کردم حله؟! 

من: خوبه :) 


نمیدونستم کجا قراره بریم واسه همین تصمیم گرفتم ی تیپی بزنم که واسه هیج جا ضایع نباشه! 

مانتو و شلوار مشکی کاپشن زرشکی و کیف و بوت کوتاه زرشکی  طبق معمول ی ضد آفتاب اما این بار ی رژ زرشکی زدم ، خودم که خیلی دوسش داشتم 

ساعت  ۴ و نیم بود زنگ زد : حاضری!؟ 

من: اره بیام پایین 

علیرضا: بیا عزیزم 

تند تند کفشامو پوشیدم و از مامانم خداحافظی کردم و رفتم هوا ابری بود هوایی که عاشقشم! 

از ماشین پیاده شد دست تکون داد که دیدمش 

 ی تی شرت مشکی تنش بود روش کاپشن چرم مشکی با ی شالگردن کرم 

من:سلام 

علیرضا: سلام خوبی ؟ 

من:ممنون 

سوار ماشین شدیم زیر پام ی بسته ی کادویی بود 

علیرضا: برش دار 

من: ماله منه؟ 

علیرضا: اینطور به نظر میرسه! 

بازش کردم ی ساعت بود اون برندی که خیلی دوسش داشتم کلوین کلین 

من: خیلی قشنگه ولی نمیتونم بپذیرمش 

علیرضا: چررراااا؟ دوسش نداری؟ 

من: نه خیلی قشنگه ولی مناسبتش چیه ؟ 

علیرضا: مریم بین همه کسایی که باهشون در ارتباطم تو پیچیده ترینی!

من (با شیطنت) : عه پس ادم های زیادی ان که براشون کادو میخری! 

خندید

علیرضا: لو رفتم ؟ 

من: مهم نیس رومو به سمت پنجره چرخوندم 

علیرضا: حالا نمیخواد قهر کنی ، فعلا که تنها دختری که باهاش در ارتباطم تویی، ضد حال نزن ساعتو ببند دستت و عین ی دختر خوب فقط تشکر کن 

من: میدونستی برند مورد علاقمه یا شانسی یکی دراومده؟ 

علیرضا: اختیار دارین ! همه ی پیج هایی که دنبال میکردی رو فالو کردم  از لایکات فهمیدم ؛ البته بین فالویینگات ی  سری از دوستات قبول نمیکردن 

خندیدم  

من: مرسی خیلی قشنگه ؛ خوش سیلقه ای 

علیرضا: تمام تلاشمو کردم چیزی بگیرم که به استایلت بیاد

ساعت مشکی  بود که دور صفحه ی ساعت نگین کاری شده بود 

من: کجا میریم راستی 

علیرضا: بلیت ی تئاتر گرفتم بریم ببینیم 

من : فکر‌نمیکردم اهل تئاتر باشی

علیرضا: نیستم ! درست فکر‌میکردی

من:  :)  پس چرا بلیت گرفتی ؟ 

علیرضا: تعریفشو زیاد شنیده بودم و به نظرم تو دوستش داشته باشی نمایشهمربوط به یکی از داستان های شاهنامه است 

من:  مرسی  کاش امشب تولدم بود اگه قراره این همه بهم خوش بگذره 

رسیدیم ماشینو نگه داشت من پیاده شدم تا بره برای ماشین جای پارک پیدا کنه  

منتظر موندم تا بیاد 

علیرضا اومد:بریم 

داخل محوطه ی سالن نمایش بودیم تا در سالن رو باز کنن گوشیم زنگ خورد مامانم بود 

من: ببخشید مامانمه جواب بدم 

علیرضا: راحت باش 

من : الو جانم مامان

مامان: مریم جان رفتنی کا فقط گفتی با دوستات میری بیرون ، عزیزم کی برمیگردی ؟ 

من:چطور؟ نمیدونم 

مامان: قراره شام بریم خونه ی عمو بهزاد گفتم نیای پشت در بمونی 

من: خب برید بذار ببینم کلید همراهمه؟ .......اره  برداشتم برید از طرف منم سلام برسونید

مامان: مریم دیر برنگردیا حدود ۹ دیگه خونه باش 

من: چشم 

علیرضا : سلام برسون  :) 

من ی چشم غره ای رفتم 

من: مامان بچه ها سلام میرسونن! خداحافظ 

مامان:سلام برسون  خداحافظ 


علیرضا: چیزی شده؟ مامانت نمیدونه با من اومدی بیرون ؟ 

من: نه چیزی نشده فقط تاکید داشت ۹ خونه باشم  

فکر کنم میدونه یعنی تابلو بود با تو اومدم 

علیرضا:  از من چی گفتی ؟

من: ی چیزایی  گفتم عکستم دبده 

علیرضا: کدوم عکسمو 

نشونش دادم 

علیرضا:اینجا که خیلی ژشتم وای مامانت حق داره بگه ۹ خونه باش دیگه اخه این چ ریختیه من داشتم عکس واسه سه سال پیشه 

من: عیب نداده حالا قرارنیس بپسندت که! 

علیرضا:چرا قرار نیست بپسنده!نظر ایشونم شرطه! 

ابروهام رفت بالا چشمام گرد شده بود خندمو خوردم 

من: بریم در سالن باز شد 

رفتیم نمایش رو دیدیم نمایش خیلیی قشنگی بود که با موسیقی سنتی همراه بود

علیرضا: بریم شام 

من: زود نیس؟ ۸عه تازه 

علیرضا: شما رو باید ۹ تحویل بدیم تا اونجا هم ی نیم ساعتی تو راهیم 

من: ۹ بشه ۹:۳۰ هم موردی نداره  باشه بریم 

ی رستوران شیک تو بالاترین طبقه ی ی مجتمع تجاری بود با آساتسور رفتیم مقابل رستوران  مسئول سالن اومد خیر مقدمی گفت 

علیرضا: ممنون ، رزرو داشتیم 

مسئول: اسم شریفتون 

علیرضا:غیاثی  

مسئول : تشریف بیارین از این سمت 

یه سالن مخصوص زوج ها بود  همه ی میزها دو نفره بود 

میزمونو نشون داد و رفت 

من: جای قشنگیه 

علیرضا: دیکه کاریه که از دستم برمیومد  خب چی بخوریم؟

به منو نگاه میکردم

من : من پاستا آلفردو 

علیرضا: باشه منم پاستا 

گارسون برای گرفتن سفارش اومد 

علیرضا: دو تا پاستای آلفردو  دو تا موهیتو  با دسر ترامیسو 

من: علیزضا اضافه نمیکردی نمیتونیم این همه رو بخوریم 

علیرضا: هر چقدرشو تونستی بخور 

شالگردنشو باز کرد و پشت صندلیش آویزون کرد منم کاپشنمو دراوردم و پشت صندلیم گذاشتم 

شام و نوشیدنی رو  خوردیم منتظر سرو دسر بودیم 

علیرضا:مریم میخوام ی چیزی بهت بگم 

من: بگو من از صبح منتظرم 

کاملا از حالت شوخی اومده بود بیرون  

قلبم تند میزد 

علیرضا:من به تبع کارم با آدم های زیادی برخورد دارم با خانم های زیادی هم البته ولی تو با همشون فرق داری نمیدونم از کی ولی قبل از اینکه اون روز سوار ماشینم بشی نظرم بهت جلب شده بود اگه بگم با ی نگاه عاشق شدم نه دروغ گفتم اما الان میدونم که عمیقا دوست دارم 

سرمو پایین انداختم 

ادامه داد: تو به هیچ چی تظاهر نمیکنی تو ادا در نمیاری همون چیزی که هستی رو نشون میدی و من دقیقا این اصالتت رو میپسندم غرور تو شخصیتت رو 

شاید کمتر دختری مثل تو باشه که خوش تیپه به خودش میرسه اما از حد نمیگذرونه  به جز ظاهر  به چیزای دیگه ای هم اهمیت میده به درسش به فرهنگ به هنر  منم پیش تو راحتم تایم هایی که با تو میگذرونم آرامش دارم و دلم میخواد این آرامش ابدی باشه برام فکر هم نمیکنم که از من بدت بیاد  ما یه ارتباط دوستانه ای داریم اما دلم میخواد  از این مدل خارج شه  بیشتر با هم آشنا بشیم نظرت چیه ؟ 

من: خب من واقعا انتظارشو نداشتم که الان این مدلی مطرح شه ولی نه من اصلا ازت بدم نمیاد معلومه که بدم نمیاد منم شوخ طبعی و اراده تو میپسندم  اینکه برای من وقت گذاشتی  دنبال علاقه متدی های من بودی خیلی بزام ارزشمنده اما من اصلا ادم اینجور رابطه ها نیستم من نمی فهمم که به ی ادم تعهد نصفه و نیمه  یعنی چی دوست دختر دوست پسری برام تعریف نشده حتی برای امشب هم دلم راضی نبود که بیام ولی دلم گفت پاشو بروشاید اینجوری توجیه کردم خودمو که علیرضا واسم ی دوست خوبه ؛ علیرضا متوجه منظورم میشی؟  حرف من اینه وقتی ما دوستیم دوست دهتر دوس پسر من نمیدونم چقدر به تو تعهد دارم یا تو به من  یعنی من نباید جواب هیچ خواستگاری رو بدم یا نه تو هستی بقیه رو هم میبینم بهتزینشو انتخاب کنم ؟  تو این بلاتکلیفی یکی آسیب  میبینه و من حدس میزنم اون فرد من باشم 

علیرضا: من تو رو برای ی زندگی میخوام نه ی دوستی موقت میگم فعلا آشنا شیم بعد خانواده ها در جریان باشن 

من: من میگم اگه تو منو میخوای اتفاقا اول خانواده ها هستن که باید در جریان باشن اگه تصمیمت جدیه باید اجازه ی پدرمو برای ادامهداشته باشیم  

علیرضا: هر جور تو بخوای 

من: میشه بریم  من یکم دیرمه 

علیرضا: البته 

علیرضا پول غذا رو گذاشت رو میز و رفتیم 

تو راه حرفی نزدیم  نمیدونم چرا اون احساس شوقم مرد! شاید چون الان قرار بود قضیه جدی شه  قرار بود تصمیم بگیرم واقعا انتخابم علیرضاس؟

شب تا خدود ساعت ۳ بیدار بودم نه میتونستم درست و حسابی فکر کنم نه میتونستم فکر رو بذارم برای بعد و بخوابم! 

صبح با صدای زنگ  گوشیم بیدار  شدم علبرضا بود 

علیرضا: صبح به خیررررر

من: سلام 

علیرضا: خواب بودی؟ 

من: اره دیشب خوابم نمی برد 

علیرضا: ذوق زده بودی؟ 

من: خودتو لوس نکن 

خندید علیرضا: باشه ببخشید

من: جانم چیکار داشتی؟

علیرضا: آدرسو شماره تلفن بابات رو میخواستم 

من:میخوای چیکار؟!!!!!!!! 

علیرضا:مریم قشنگ معلومه دیشب خوب نخوابیدیا! میخوام برم دخترشو ازش خواستکاری کنم 

من:  من که نمیتونم بدم! بابای من خیلی حساسه اصلا دلم نمیخواد بدونه با هم دد ارتباط بودیم 

علیرضا: خب من چجوری برم با بابات صحبت کنم؟ 

من: نمیدونم 

علیرضا: مریم تو شمارشونو بده به من  میگم چون دوست هانیه بودی و سعیدم دوست منه آشنا شدیم  اوکیه؟ 

من: نه 

علیرضا:  دیگه چرا ؟ 

من: میترسم 

علیرضا: نترس با من ، اصلا بگو ببینم بابات الان خونس؟ 

من: اره چطور ؟ علیرضا عجله نکنیم بذار اول فکر کنیم بعد 

علیرضا: فکر نمیخواد چرا سختش میکنی؟ رضایت از پدرت با من  ، فعلا 

من: خداحافظ 

بلند شدم موهامو بستم و رفتم دست و صورتمو بشورم که آیفون زنگ خورد مطمئن بودم علیرضاس 

مامانم: مریم جواب بده 

من:نه مامان بیا خودت بردار من دستم بنده 

اینو گفتم و پریدم داخل اتاق و درم بستم 

علیرضا بود!  پشت در اتاق نشسته بودم که بشنوم چی میگن

مامانم درو براش باز کرد بابام پاشد رفت دم در 

بابا: بفرمایید 

علیرضا: ببخشید میتونم وقتتون رو بگیرم 

بابا: درچه رابطه ای؟

علیرضا: امر خیره 

بابا کوتاه اومد و بفرما رو زد 


ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
2108