2777
2789
عنوان

داستان مریم

| مشاهده متن کامل بحث + 5932 بازدید | 88 پست

صبح فردا با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم  با چشای نیمه باز دنبال گوشیم میگشتم  هانیه بود

من:الو

هانیه:الو ببخشید خواب بودی!؟

من:اره

هانیه:ببخشید تو رو خدا

من:عیب نداره بگو

هانیه:فردا میریم بیرون منو تو و سعید و علیرضا

من:وای هانیه آبروی منو جلوی سعید بردی!؟لابددبرگشتی بهش گفتی بیا این دوتا رو بهم نزدیک کنیم !؟

هانیه: نه به خدا خود سعید گفت!

گفت فردا که میریم بیرون میخواد بگه علیرضا هم بیاد به من گفت تو هم بگو مریمم باهامون بیاد

من: هانیه من نمیام

هانیه:بیخود ! میای کلی هم خوش میگذرونیم احمق الان که خودشون پیش گذاشتن این موقعیت رو از دست بدیم دوباره باید بشینیم ببینیم چیکار باید کنیم که ی جایی یه طوری ببینیش!

من: وای استرس گرفتم

هانیه:استرس نگیر حتی من فکر میکنم بعید نیست خود علیرضا از سعید خواسته باشه که بگه تو هم بیای!

من: فکر نکنم

هانیه:اه   آیه ی یاَس نخون! از خداشم باشه تو افتخار بدی باهاش بری بیرون

من: باشه بریم هانیه از سعید چ خبر با بابات صحبت کرد

هانیه:اره یعنی اول مامانش قرار خواستگاری رو با مامانم مطرح کرد بعد بابام گفت بیاد ببینمش

رفت صحبت کرد بابام راضی بود ازش

من:خب پس ی باقالی پلو افتادیم

هانیه:باقالی پلو!؟

من:شام عروسی باقالی پلوعه دیگه

خندید

من:هانیه وای دلشوره گرفتم

هانیه: دلشوره نگیر کلی خوش میگذره

من:اگه از این متکبرای مغرور باشه و بهم هیچ اهمیتی نده

هانیه: اولا که نیست من از سعید دربارش خیلی شنیدم ! اون همه اصرار کرد واسه سوار کردنت دوما محل نداد تو هم محل نمیدی من هستم دیگه خودمون خوش میگذرونیم

من:باشه

تلفنو که قطع کردم شروع کردم به امتحان لباسای مختلف

مامانم اومد تو اتاق مامان: وضع اتاقو نگاه ! جایی میری؟

من: فردا با هانیه و خواستگارش میخوایم بریم بیرون

مامان: هانیه میخواد با پسره آشنا شه تو چرا میری؟

من:هانیه گفت نمیخوام تنها برم تو هم بیا

مامان: باشه ولی  اینقدری که تو نگران تیپتی هانیه نیست!  

من: مامان بیخیال من  ، دارم دنبال اون شال زرشکی ام میگردم  خودم پیداش کردم اتاق رو مرتب میکنم قربونت برم بیا بریم صبحونه بخوریم که مردم از گشنگی

بعد  صبحانه عکسای پیج اینستاگرامشو نگاه میکردم لباساش بهش میومدن چه تیپ مردونه چ تیپ اسپرت با اینکه این پیجی که من میدیدم قدیمی بود اما فکر میکنم الان خوش تیپ شده که بدتر نشده!


من برای دخترم که امسال کنکوریه خیلی آکادمی‌ها رو بررسی کردم، آکادمی مهر رو هم دیدم، چیزی که برام جالب بود تعداد زیاد رتبه‌های برترشه. ظاهراً رکورددار بیشترین تعداد رتبه‌های برتر کشوره.

گفتم اینجا هم معرفی کنم شاید به درد مامان‌هایی بخوره که بچه‌شون کنکوریه 🌱

mehredu.com

من دختر با اعتماد به نفسی بودم که هیچ وقت این مدلی تحت تاثیر قرار نگرفته بودم لعنتی تقصیر خودشه اون شب که منو رسوتد منو هوایی کرد! 

حتما فردا هم یکی از عطر های تندش رو میزنه وقتی بهش فکر میکردم لبخند قشنگی رو صورتم مینشست 

تصمیم گرفتم اصلا به اتفاق ها ی بد احتمالی  فکر نکنم فقط از بودن تو جمع کیف کنم و با علیرضا بیشتر آشنا شم شاید واقعا اون شاهزاده ایه که منتظرشم شایدم نه پس نباید تو ذهنم ازش تصویر اشتباه بسازم

بالاخره روز موعود فرا رسید قرار بود ساعت ۱۱ هانیه و سعید بیان دنبالم علیرضا هم خودش بیاد 

از ۸ صبح بیدار شدم شب قیل دوش گرفته بودم و موهام خیس بود به همین خاطر موهامو سشوار کشیدم تا خشک شه 

ی آرایش ساده یه ضد آفتاب یه رژ رنگ لب یه کم ریمل تو آینه به خودم نگاه کردم قشنگ بودم و دقیقا دلم میخواست علیرضا همین مریم رو بپسنده نه مریمی که مجبوره نقاب بزنه تا مورد پسند باشه! 

شلوار و مانتو  مشکی  که جلوی مانتوم یه طرح های قرمز داشت با شال زرشکی که به پوست سفیدم خیلی میومد با کتونی مشکی 

هانیه زنگ در خونمون رو زد و من رفتم پایین ی نفس عمیق کشیدم درو باز کردم و از خونه خارج شدم 

هانیه منو کشید تو بغلش 

هانیه: سلام عزیزم 

من: سلام خوبی؟!

هانیه:قربونت 

 نگاهم به سعید افتاد

من: سلام آقا سعید 

سعید پسر محجوبی بود نه خیلی خجالتی نه دریده و بی حیا از اینکه هانیه با سعید قرار بود زندگی مشترکشون رو بسازن احساس خوبی داشتم 

سعید: آقا سعید چه خبره! سعید کافیه ! 

من: باشه،  سعید

راه افتادیم رفتیم سمت دریاچه ی خلیج فارس رفتیم داخل ی آلاچیق نشستیم چون سه شنبه بود و صبح بود خلوت بود 

گوشی سعید زنگ خورد  

سعید: الو ...سلام...کجایی؟ .....بیا سمت جنوبی دریاچه......اره ...اره من الان میام دم پارکینگ 

قطع کرد 

سعید:شما بشینید من برم علیرضا رو بیارم 

هانیه: برو عزیزم منتظریم 

سعید از ما جدا شد و رفت 

هانیه: خب خب بالاخره فرهاد به شیرین رسید 

خندیدم: این چه رسیدنیه تازه اولین بار میخواد منو ببینه معلوم نیس شاید همین طوری اومده باشه شاید دوست دختر داشته باشه

هانیه: چرا چرت میگی !؟نه چرا چرت میگی!؟ دوس دختر داشت سعید به من نمیگفت تورو  بیارم میگفت با علیرضا و دوس دخترش میریم بیرون!

من خندیدم  هانیه: مریم اومدن  خنده مو جمع کردم 

علیرضا شلوار لی سرمه ای با ی بلوز مردونه ی سفید تنش بود آستیناشو تا آرنج بالا زده بود 

علیرضا رو به هانیه : سلام  رو به من: سلام خوبین؟

هانیه: سلام من: سلام ممنون   هانیه:بریم این فروشگاه های بام لند رو ببینیم ؟ جمع موافق بود 

منو هانیه جلو راه میرفتیم پسرا پشتمون من وارد ی مغازه شدم هانیه جلوی ویترین مغازه ی بغلی بود که سعید رو صدا زد من چندتا لباس دیدن برداشتم رفتم سمت صندوق علیرضا پشتم بود و من متوجه نشده بودم 

صندوقدار: ۱۴۰ تومن قابل شما رو هم نداره 

من کارتم رو از کیفم درآوردم 

صدای علیرضا رو شنیدم که گفت : اجازه بدین من حساب کنم دستشو سمت جیب عقبش برد و کیف پولشو درآورد 

من:نه نه اصلا، ممنون کارت رو دادم و لباس ها رو برداشتم 

علیرضا :کاش اجازه میدادید من حساب میکردم در حضور من شما نباید دست تو کیفتون میکردید

من: نه من اینجوری راحت ترم ، شما هیچ وظیفه ای ندارید که لباس هایی که من برای برادرم خریدم و حساب کنید 

هانیه و سعید اومدن سمت ما

هانیه:ببینم چی گرفتی ؟ من:چیز خاصی نیست واسه ارمان گرفتم 

رفتیم سمت رستوران ، سعید : چی میخورین بگیریم ؟! هانیه: ناهار !  علیرضا: نه ناهار  رو که من میخوام ببرمتون ی جای دنج  هانیه: مریم ذرت بخوریم؟  مریم: من تابع جمعم ،بخوریم  سعید و علیرضا رفتن سفارش دادن ما نشستیم روی نیمکت سعید موند جلوی مغازه علیرضا اومد سمت ما 

علیرضا: چیزه دیگه ای میخواین؟ لبو ؟ بگیرم؟ 

هانیه : نه  من: نه ، منم نمیخورم 

علیرضا: تعارف میکنین؟   من:نه ،مگه نگفتین میخوای ببریمون ی رستوران شیک !بیخودی سعی نکن با تنقلات  سیرمون کنی   خندید دستاشو برد بالا :باشه من تسلیمم



علیرضا: مریم خانوم؟ مریم! 

من با لبخند: بگید مریم 

علیرضا: مریم چی میخونی؟ 

من:سال اول  دندانپزشکی 

علیرضا: چ خوب ، من امسال کنکور فوق دارم  کارشناسی معماری خوندم 

من: پس به خاطر همینه اکثر وقتتون رو کتابخونه اید 

علیرضا با نیش خند: تقریبا ؛البته یه سری از کارهای شرکت پدر هم با منه شرکت واردات صادرات 

سعید با ذرت ها  اومد به سمت پارکینگ راه افتادیم منو علیرضا جلوتر بودیم 

من: کاش ی رشته ی مرتبط با کارتون میخوندین مثلا ارتباطات یا مدیریت 

علیرضا:من عاشق دکوراسیون و داخل ساختمونم دلمم نمیخواد جانشین پدرم تو شرکت باشم فقط کنارشم جاهایی که لازم باشه الان ی ساختمان تو دست دارم کارهای نمای خارجی و دکوراسیون داخل خونه با ماست 

من: چ خوب .......خیلی از بچه ها دور شدیم صبر کنیم برسن بهمون  

وایستادیم خیلی اروم میومدن احتمالا هم اینقدر لاک پشتی اومدن عمدی بود! 

علیرضا: یه سری کتاب های قوی بچه های گرافیک رو هم خوندم

تقریبا نزدیکمون شدن ما هم دوباره حرکت کردیم 

نزدیک ماشین ها که شدیم علیرضا رفت سمت ماشینش که دور تر بود انتظار دویست و شش داشتم ولی سوار یه شاسی بلند سفید شد   به اون قد و بالا ماشین شاسی هم میومد 

نزدیک گوش هانیه گفتم : من بمیرم با علیرضا نمیاما (اینو با لحنی گفتم که هانیه فکر شوخی به سرش نزنه!) 

هانیه: سعید سوییچ ماشینتو بده ما دخترا با هم میایم 

سعید بدون چون و چرا سوییچ رو داد 

سعید مزدا تیری سفید داشت

هانیه پشت فرمون نشست و دنبال ماشین علیرضا راه افتادیم رفتیم سمت ولنجک ی رستوران ایتالیایی 

هانیه: خب چی گفتین؟

من: چرا نقدر اروم میومدین؟! 

هانیه: جواب متو بده واسه تو که بد نشد؟! شد؟ یه چشمکی هم بهم زد 

من:هیچی از این حرفایی که غریبه ها با هم میزنن 

هانیه:بازم خوبه      به من نگاه کرد  هانیه: نیست؟! 

خندیدم و شونه هامو به معنی اینکه نمیدونم بالا اوردم 

هانیه: باشه درستش یکنم 

من: تورو خدا کار ندی دستم 

هاتیه: نترس بسپرش به من 

ماشین رو نگه داشتیم یک آقایی دم در رستوران ماشین ها رو گرفت که در پارکینگ پارک کنه 

وارد رستوران که شدیم مسئول سالن برای خوش امد گویی  جلو اومد ‌ 

مسئول: خیلی خوش امدید اقای غیاثی ( فهمیدم که اینحا زیاد میاد) برای دو زوج جوان این میز رو پیشنهاد میکنم( دستشو به سمت میزی که کنار پنجره بود گرفت) 

علیرضا: ممنون فعلا که اینجا یه زوج جوان داریم و دو تا ادم تنها 

من خندیدم و رومو برگردوندم  به سمت پنجره  برگشت سمت من و بقیه: اینجا دوس دارین ؟ اصلا اجباری نیست اینجا بشینیم 

من :خوبه  

سر میز منو هانیه کنار هم نشستیم رو به رومون پسرا نشستن 

منو رو اوردن 

علیرضا: سوپ و سالادتون رو من انتخاب میکنم  غذای اصلی رو ولی میذارم خودتون انتخاب کنین حرفی ؟نظری؟اعتراضی؟ 

من: من سوپ نمیخورم 

علیرضا: تعارف میکنی؟ 

من: نه واقعا الان ذرت هم خوردیم جا ندارم 

علیرضا: اوکیه؛ هانیه تو چی؟ 

هانیه: اگه سالاد سزار سفارش میدی منم سوپ نمیخورم اگه نه سالاد نمیخورم 

علیرضا سفارش رو داد منو سعید و علیرضا استیک سفارش دادیم هانیه پاستا ،

 تا موقع اومدن سالاد و پیش غذا انقدر شوخی کرد و حرف زد که دیگه مثل ی ساعت اول معذب نبودم انگار چند ساله با هم آشناییم 

در حین غذا خوردن علیرضا: نظرتون راجع به ساختمون رو به رویی چیه؟ 

ساختمان بزرگی با نمای تمام شیشه ی آبی روشن بود که ابرها توش منعکس شده بودن و قرار بود ی مرکز خرید بشه

هانیه و سعید یه چیزایی گفتن  به من نگاه کرد و گفت : نظر تو چیه ؟ 

من عمیق نگاه میکردم واقعا قشنگ بود 

من: کار طراحش عالی بوده  میتونست یه نمای سنگ گرون قیمت بزنه اما ی ایده ی خاص داشته 

علیرضا نگاش رو ازم گرفت سرشو انداخت پایینو خندید 

علیرضا صاف تو چشمام نگاه کرد : مرسی که دیدینش ! این تعریف رو بیشتر از همه ی تعریف هایی که شد دوست داشتم 

من با چشمایی که از تعجب گرد شده بود گفتم : پروژه ی شماس؟ 

لبخند قشنگی زد به پهنای صورت 

هانیه  : سعید ت میدونستی؟ 

سعید: من بهترین دوستشم ! 

هانیه: خیلی قشنگه آفرین 

من: میتونیم داخلشو ببینیم؟

علیرضا که کتملا معلوم بود از سوالم استقبال میکرد گفت : اگه دوست داشتع باشین البته 

بعد از غذا سعید و علیرضا رفتن سمت صندوق  منو هانیه هم با ارامش بلند شدیم و چهارتایی از رستوران خارج شدیم رفتیم سمت ساختمون   دم در علیرضا با مهندس پروژه صحبت کرد چهارتا کلاه ایمنی گرفت کلاه رو به ترایب دست هانیه و سعید داد و گلاه منو گذاست رو سرم 

علیرضا: اینجا خطر ناکه 

 ساختنون ساختش تموم شده بود اما کارهای زیباییش مونده بود هنوز ی قسمت هایی از زمین سنگ های بزرگ و زینتی کار شده بود مرکز سالن گچ بری های قشنگی کار شده بود 

من : فوق العاده س   اینو از ته دل گفتم و علیرضا هم اینو حس کرد! علیرضا: فکر کنم تو موزه هم دوست داری درسته؟؟ 

من : خیلی ! علیرضا: سری بعد میریم موزه 

لبخند زدم  از ساختمون بازدید کردیم و اومدیم بیرون 

سعید : علیرضا من باید هاتیه رو برسونم جایی میشه از تو خواهش کنم مریمو برسونی؟ 


من : نه....

پرید وسط حرفم  علیرضا: البته 

سعید : خونشونم که میشناسی 

خندید

من: نه..من خودم ماشین میگیرم 

علیرضا: اصلا من اسنپ دارم میرم خونه میرسونمت بیشور از اینم اصرار کنی بهم برمیخوره 

قبول کردم هانیه رو یغل کردم   از هانیه و سعید جدا شدیم و سوار ماشین شدیم

گوشیش  دستش بود و اصلا  حواسش نبود 

گوشی رو از دستش  گرفتم گذاشتم بین دوتا صندلی  

من: منو زنده برسون لطفا 

 علیرضا: حواسم هست :) 

من 😐  علیرضا: خب گوشی منو بردار برو تو ت..گ.....م 

من:‌با اجازه  

علیرضا:خودم دارم میگم دیگه ، رفتی تلگرام!؟

من: بین این همه اپ !  یکم صبر کن

علیرضا: رفتی ؟! 

من:خب 

علیرضا: یه بات آهنگه همون بالا یه آهنگ بذار ضبط ماشین پخش میکنه 

من: دیدم 

یه آهنگ خارجی ملایم بود

گوشیشو دادم بهش  ساعت ۵ عصر بود 

 علیرضا: اگه دیرت نیست میخوام ببرمت بام تهران من خیلی اونجا رو دوس دارم حس قدرت بهم میده!

من:منم قدرت طلبم واقعا! علیرضا: مشخص بود 

من:از کجا  علیرضا:من آدم شناسم 

دیرم نبود قبول کردم!

علیرضا در داشتبورد رو باز کن      بازکردم   علیرضا:اون کتابو بردار ،اون شب از وسایلت افتاد ، دنبالش گشتی؟! 

من  خندیدم   علیرضا: به چی میخندی !؟

من: من اصلا نفهمیدم :)))  این کتابا مال من نبود از هانیه قرض خواسته بودم ، اسم کتابارم خونه چک کردم احتمالا اگه الان بهم نمیدادیش احتمالا هانیه کلمو میکند! اخوان عشقشه! 

علیرضا: عه!من فکر کردم ماله توعه! حتی حاشیه نویس هاش! 

من:وااای !چی نوشته بود! راستشو بگو چه فکری کردی درموردم؟!

علیرضا خندید: نترس چیز بدی نبود ! تحلیل و معنی لغت و چندتا  قلب تیر  خورده و اینا 

من: ای وااای! علیرضا: شوخی کردم ، تو هم اخوان میخونی؟!

من:اره ولیدشاعر مورد علاقم فردوسیه 

رسیده بودیم اونجایی که دوست داشت 

کنار وایستاد


علیرضا: من فردوسی اره ولی شعر عاشقانه دوس ندارم یعنی پیگیرش نیستم 

دلم خواست یکم شیطنت کنم گفتم : لابد عاشق نشدی !  لبمو گاز گرفتم  

نیشش باز شد  سرشو اورد جلو و گفت 

علیرضا: تو چی عاشق شدی!؟ 

سرمو چرخوندم بیرون رو نگاه کردم  گفتم

من: سوالت رو جواب نمیدم 

 لبخند زد گفت : باشه  خودم میفهمم!  

من: سعیتو بکن!    

از ماشین پیاده شدم  اونم پیاده شد   به ماشین تکیه دادیم 

علیرضا: فکر کن چقدر ادم اونجا زندگی میکنه! 

من: اره ۱۳ میلیون نفر! تصورشم سخته  ۱۳ میلیون ادم! ولی از نمای بالای تهران خوشمنمیاد 

علیرضا: چرا

من:غبار گرفته اس انگار بدبخته!  خونه هاش کوتاه و بلند و بی نظمن !از کلان شهری فقط آلودگی و ترافیک داره! 

علیرضا: اروپا رفتی؟!

من: نه     علیرضا:گفتم شاید رفتی اونجا دیدی دیگه ایرانو نمی پسندی 

من:لازم نیست ادم بره ببینه میدونه دور و برش چی میگذره! 

علیرضا: سردت نیست !؟  نگاش کردم ی پیرهن بیشتر تنش نبود  نمیتونست قضیه بیشتر از این عاشقانه شه! 

از فکرم خندم گرفت با خنده گفتم نه ولی بریم خونه 

سوار ماشین شدیم سمت خونه ما رفتیم 

سر خیابون گفتم 

من: من همین جا پیاده میشم ممنون 

علیرضا: تعارف میکنی!؟!؟  من: نه! نمیخوام دردسر شه  

علیرضا: اها باشه   کنار خیابون ایستاد 

من:امروز خیلی خوش گذشت ممنون

علیرضا:قابلی نداشت :) این سری میخوام ببرمت موزه  

من:معذبم یکی دیگه پول غذامو حساب کنه 

علیرضا: سریه بعد مهمون تو 

من:قبول بازم ممنون خیلی خوش گذشت 

از ماشین پیاده شدم از ماشین دور شده بودم   علیرضا صدام زد:مریم .....مریم   وایستادم   علیرضا:بیا اینارو جا گذاشتی ! 

خریدهایی که کرده بودم بود  من: وای مرسی ببخشید تو زحمت افتادی  علیرضا: تعارف رو بذاری کنار جفتمون راحت تریم  من: نمیخواستم اذیت بشی فعلا 

علیرضا: فعلا مراقب خودت باش 

این جملش بدجوری به دلم نشست  لبخندی به پهنای صورت زدم :))  واقعا خوش گذشته بود  کاش تمون نمیشد دلم نمیخواست دوباره دلهره بگیرم 


رفتم خونه 

مامانم آشپز خونه بود و  ارمان هم کارتون میدید  

من: سلام 

مامان: سلام عزیزم خسته نباشین بیا ببینم چی خریدی؟! 

من: مامان الان خیلی خسته ام انگار ی کتک حسابی خوردم میرم حموم دوش بگیرم لطفا بردار خودت ببین عزیزم 

رفتم حموم به امروز فکر میکردم خیلی احساس خوبی داشتم حداقل الان ی ارتباط نسبتا صمیمی داشتیم 

اون شببا هزار تا فکر و خیال به هر زحمتی بود خوابم برد! 

صبح که بیدار شدم بعد از صبحونه هانیه زنگ زد 

_سلام صبح به خیر نتونستم طاقت بیارم بگو ببینم دیر وز چی شد

_بودی که خودت 

_ قسمتایی که بودم رو نمیگم! قسمتایی که نبودم رو دارم میپرسم! 

شروع کردم تعریف کردن 

_ مریم فکر کنم ازت خوشش اومده 

_ الان از چی این نتبجه رو گرفتی؟؟ این رسوندن منو هم تو به سعید گفتی اره؟ وگرنه جایی قرار نبود بری! 

هانیه خندید: آره  ببین برگشته گفته کتابه رو نشسته با دقت خونده چون فکر میکرده اون نوشته ها ماله توعه! اون میخواسته با تو آشنا شه وقت گذاشته ! بعد هم میتونست زود برسونتت خونه ولی دوس داشته بیشتر با هم باشین 

_چی بگم ؟ احتمالا! 

_شماره نداد؟ 

_ نه :/ 

_ وای مریم بیا تو ی روز عروسی بگیریم  

_ نه ! بذار دوتا جشن بگیریم بیشتر خوش میگذره 

_ هانیه! راستش حس خوبی دارم که گوشیشو داد  دستم این یعنی هر دقیقه قرار نیس کس خاصی بهش پی ام  بده یا زنگ بزنه

_اره بیا بریم کتابخونه شاید اونجا باشه 

_ نه بسه اگه بخواد خودش باید پا پیش بذاره من نمیخوام هی بچسبم بهش!

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
2108