علیرضا: مریم خانوم؟ مریم!
من با لبخند: بگید مریم
علیرضا: مریم چی میخونی؟
من:سال اول دندانپزشکی
علیرضا: چ خوب ، من امسال کنکور فوق دارم کارشناسی معماری خوندم
من: پس به خاطر همینه اکثر وقتتون رو کتابخونه اید
علیرضا با نیش خند: تقریبا ؛البته یه سری از کارهای شرکت پدر هم با منه شرکت واردات صادرات
سعید با ذرت ها اومد به سمت پارکینگ راه افتادیم منو علیرضا جلوتر بودیم
من: کاش ی رشته ی مرتبط با کارتون میخوندین مثلا ارتباطات یا مدیریت
علیرضا:من عاشق دکوراسیون و داخل ساختمونم دلمم نمیخواد جانشین پدرم تو شرکت باشم فقط کنارشم جاهایی که لازم باشه الان ی ساختمان تو دست دارم کارهای نمای خارجی و دکوراسیون داخل خونه با ماست
من: چ خوب .......خیلی از بچه ها دور شدیم صبر کنیم برسن بهمون
وایستادیم خیلی اروم میومدن احتمالا هم اینقدر لاک پشتی اومدن عمدی بود!
علیرضا: یه سری کتاب های قوی بچه های گرافیک رو هم خوندم
تقریبا نزدیکمون شدن ما هم دوباره حرکت کردیم
نزدیک ماشین ها که شدیم علیرضا رفت سمت ماشینش که دور تر بود انتظار دویست و شش داشتم ولی سوار یه شاسی بلند سفید شد به اون قد و بالا ماشین شاسی هم میومد
نزدیک گوش هانیه گفتم : من بمیرم با علیرضا نمیاما (اینو با لحنی گفتم که هانیه فکر شوخی به سرش نزنه!)
هانیه: سعید سوییچ ماشینتو بده ما دخترا با هم میایم
سعید بدون چون و چرا سوییچ رو داد
سعید مزدا تیری سفید داشت
هانیه پشت فرمون نشست و دنبال ماشین علیرضا راه افتادیم رفتیم سمت ولنجک ی رستوران ایتالیایی
هانیه: خب چی گفتین؟
من: چرا نقدر اروم میومدین؟!
هانیه: جواب متو بده واسه تو که بد نشد؟! شد؟ یه چشمکی هم بهم زد
من:هیچی از این حرفایی که غریبه ها با هم میزنن
هانیه:بازم خوبه به من نگاه کرد هانیه: نیست؟!
خندیدم و شونه هامو به معنی اینکه نمیدونم بالا اوردم
هانیه: باشه درستش یکنم
من: تورو خدا کار ندی دستم
هاتیه: نترس بسپرش به من
ماشین رو نگه داشتیم یک آقایی دم در رستوران ماشین ها رو گرفت که در پارکینگ پارک کنه
وارد رستوران که شدیم مسئول سالن برای خوش امد گویی جلو اومد
مسئول: خیلی خوش امدید اقای غیاثی ( فهمیدم که اینحا زیاد میاد) برای دو زوج جوان این میز رو پیشنهاد میکنم( دستشو به سمت میزی که کنار پنجره بود گرفت)
علیرضا: ممنون فعلا که اینجا یه زوج جوان داریم و دو تا ادم تنها
من خندیدم و رومو برگردوندم به سمت پنجره برگشت سمت من و بقیه: اینجا دوس دارین ؟ اصلا اجباری نیست اینجا بشینیم
من :خوبه
سر میز منو هانیه کنار هم نشستیم رو به رومون پسرا نشستن
منو رو اوردن
علیرضا: سوپ و سالادتون رو من انتخاب میکنم غذای اصلی رو ولی میذارم خودتون انتخاب کنین حرفی ؟نظری؟اعتراضی؟
من: من سوپ نمیخورم
علیرضا: تعارف میکنی؟
من: نه واقعا الان ذرت هم خوردیم جا ندارم
علیرضا: اوکیه؛ هانیه تو چی؟
هانیه: اگه سالاد سزار سفارش میدی منم سوپ نمیخورم اگه نه سالاد نمیخورم
علیرضا سفارش رو داد منو سعید و علیرضا استیک سفارش دادیم هانیه پاستا ،
تا موقع اومدن سالاد و پیش غذا انقدر شوخی کرد و حرف زد که دیگه مثل ی ساعت اول معذب نبودم انگار چند ساله با هم آشناییم
در حین غذا خوردن علیرضا: نظرتون راجع به ساختمون رو به رویی چیه؟
ساختمان بزرگی با نمای تمام شیشه ی آبی روشن بود که ابرها توش منعکس شده بودن و قرار بود ی مرکز خرید بشه
هانیه و سعید یه چیزایی گفتن به من نگاه کرد و گفت : نظر تو چیه ؟
من عمیق نگاه میکردم واقعا قشنگ بود
من: کار طراحش عالی بوده میتونست یه نمای سنگ گرون قیمت بزنه اما ی ایده ی خاص داشته
علیرضا نگاش رو ازم گرفت سرشو انداخت پایینو خندید
علیرضا صاف تو چشمام نگاه کرد : مرسی که دیدینش ! این تعریف رو بیشتر از همه ی تعریف هایی که شد دوست داشتم
من با چشمایی که از تعجب گرد شده بود گفتم : پروژه ی شماس؟
لبخند قشنگی زد به پهنای صورت
هانیه : سعید ت میدونستی؟
سعید: من بهترین دوستشم !
هانیه: خیلی قشنگه آفرین
من: میتونیم داخلشو ببینیم؟
علیرضا که کتملا معلوم بود از سوالم استقبال میکرد گفت : اگه دوست داشتع باشین البته
بعد از غذا سعید و علیرضا رفتن سمت صندوق منو هانیه هم با ارامش بلند شدیم و چهارتایی از رستوران خارج شدیم رفتیم سمت ساختمون دم در علیرضا با مهندس پروژه صحبت کرد چهارتا کلاه ایمنی گرفت کلاه رو به ترایب دست هانیه و سعید داد و گلاه منو گذاست رو سرم
علیرضا: اینجا خطر ناکه
ساختنون ساختش تموم شده بود اما کارهای زیباییش مونده بود هنوز ی قسمت هایی از زمین سنگ های بزرگ و زینتی کار شده بود مرکز سالن گچ بری های قشنگی کار شده بود
من : فوق العاده س اینو از ته دل گفتم و علیرضا هم اینو حس کرد! علیرضا: فکر کنم تو موزه هم دوست داری درسته؟؟
من : خیلی ! علیرضا: سری بعد میریم موزه
لبخند زدم از ساختمون بازدید کردیم و اومدیم بیرون
سعید : علیرضا من باید هاتیه رو برسونم جایی میشه از تو خواهش کنم مریمو برسونی؟