سوار ماشین بودیم
من بلند با آهنگ میخونم :
بیا بی تو من از این زندگی سیرم نمیدونی دارم این گوشه میمیرم
دستامو باز کردم دستم جلوی صورتش بود دستمو اورد پایین تر من که رو مود شیطنتت دستمو گرفتم جلو صورتش دوباره
علیرضا: مریم جون تو جلومو نمیبینم تصادف میکنیم
دستمو جمع کردم
یه وری به سمت علیرضا نشستم
من: من که راضیم الان بمیرم
علیرضا: جدی؟
یه کم فکر کردم
من: نه دروغ گفتم راضی نیستم تازه اوله جونیمه!
علیرضا قسم راستت منم؟
علیرضا: اره چطور؟
من: فقط منم یا یکی از قسمات منم؟
علیرضا: نمیدونم
من: وقتی میگی نمیدونم یعنی به خیلیا قسم میخوری :/
علیرضا:نه خب یهو میبینی میگم به قران فلان شده
من: میخوام همه بدونن قسم راستت منم
ازون نیش خند های شیطون زد گفت: باشه خانومم تا الانشم خیلیا میدونن
من: کجا میریم؟
علیرضا: میخواستم بریم خونه ی من که بابات اجازه نداد :/
من: میدونستی که اجازه نمیده
علیرضا: بریم بام تهران
من:بریم
وایستاد از ماشین پیاده شدم
من: علیرضا
علیرضا: جان
من: دوست دارم خیلی
علیرضا: ما بیشتر از کی فهمیدی دوستم داری؟
من: دو سه روز بعد از روزی که منو رسوندی خونه از جلوی کتابخونه
علیرضا: چرا حالا دو سه روز بعد
من: اخه اولش مطمئمن نبووم که دوست دارم