2777
2789
عنوان

داستان مریم

| مشاهده متن کامل بحث + 5932 بازدید | 88 پست
اگه مثل عمه لیلی سرکاریه بگو حوصلمون سر نبر دچار نفرین مردم میشی ها ازما گفتن بود من یکی خیلی نفرینش ...

من داستان زندگیمو نمی ذارم که دروغ باشه داستانه!اگه حوصله ندارید که طولانی باشه اوکی من ی چیز برای انتهاش مینویسم که شمام انقدر اذیت نشین 

خداییش خیلی داری دیر دیر میذاری واقعا خسته کنندس بچه ها راست میگن خب ما مخاطبتیم یه ذره احترام بذ ...

عزیزم من قصدم بی احترامی نیس گفتم که شما این تاپیک رو دنبال نکنید من داستان که تموم شد تاپیک میزنم بیاین از اول تا آخرش رو بخونین من نه از اینجا حقوق میگیرم نه چیزی ! صرفا تو اوقات فراغتم می نویسم پس کاملا واضحه هر کسی جا ی من بود اگه اوضاع زندگیش شلوغ بشه از اوقات فراغتش میزنه ! با این حال من دارم مینویسم که تند تند پست کنم


نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷


سوار ماشین بودیم

من بلند با آهنگ میخونم :

بیا بی تو من از این زندگی سیرم    نمیدونی دارم این گوشه میمیرم

دستامو باز کردم دستم جلوی صورتش بود  دستمو اورد پایین تر من که رو مود شیطنتت دستمو گرفتم جلو صورتش دوباره  

علیرضا: مریم جون تو  جلومو نمیبینم تصادف میکنیم

دستمو جمع کردم

یه وری به سمت علیرضا نشستم

من: من که راضیم الان بمیرم

علیرضا: جدی؟

یه کم فکر کردم

من: نه دروغ گفتم راضی نیستم تازه اوله جونیمه!

علیرضا قسم راستت منم؟

علیرضا: اره چطور؟

من: فقط منم یا یکی از قسمات منم؟

علیرضا: نمیدونم

من: وقتی میگی نمیدونم یعنی به خیلیا قسم میخوری :/

علیرضا:نه خب یهو میبینی میگم به قران فلان شده

من: میخوام همه بدونن قسم راستت منم

ازون نیش خند های شیطون زد گفت: باشه خانومم  تا الانشم خیلیا میدونن

من: کجا میریم؟

علیرضا: میخواستم بریم خونه ی من که بابات اجازه نداد  :/

من: میدونستی که اجازه نمیده

علیرضا: بریم بام تهران

من:بریم

وایستاد از ماشین پیاده شدم

من: علیرضا

علیرضا: جان

من: دوست دارم خیلی

علیرضا: ما بیشتر  از کی فهمیدی دوستم داری؟

من: دو سه روز بعد از روزی که منو رسوندی خونه از جلوی کتابخونه

علیرضا: چرا حالا دو سه روز بعد

من: اخه اولش مطمئمن نبووم که دوست دارم

ببخشید ولی دیگه نمیتونم با این وضع دنبال کنم داستانتو

هی میگی نخونین تا تموم شه

خب شما تاپیک نمیزدی تا تموم نمیشد

نمیشه ک ادم بگه شما نخونین فعلا

مثل اینکه وسط خوندن کتاب بیان کتابو ازدستت بگیرن چه حالی داری

موفق باشی 

بای


ببخشید ولی دیگه نمیتونم با این وضع دنبال کنم داستانتو هی میگی نخونین تا تموم شه خب شما تاپیک نمیزد ...

آره منم دیگه ادامه نمیدم داستان رو.خیلی خیلی خیلی از انتظار بدم میاد.حالا اگر هر روز یه قسمت میذاشت بازم میومدم ولی الان 6روزه خبری نیست.از علاقمندیهام حذفش میکنم 

استارتر خیلی بی جنبه ای.بای

آره منم دیگه ادامه نمیدم داستان رو.خیلی خیلی خیلی از انتظار بدم میاد.حالا اگر هر روز یه قسمت میذاشت ...

اره 

نمیشه گفت ک من هرموقع وقت کنم میام مینویسم و برای تفریح و پرکردن اوقات فراعتم مینویسم وقتی ادم داستانو شروع کرده دیگه باید به مخاطبش احترام بذاره 

ایشون میتونستن هرموقع ک وقت میکردن تو ورد تایپ میکردن بعد ک تموم شد تاپیک میزدن همشو کپی.پیست میکردن نه اینجوری مارو سرکار بذارن

استارترکجایی الان ۲۰روزه هیچی نزاشتی؟اگه نمیزاری معطل نشیم ما

خاطره زایمانم🌷خدا گفت ببرینش جهنم،برگشت و نگاهی به خدا کرد،خدا گفت : نبرینش،او را به بهشت ببرین !فرشتگان سوال کردند چرا ؟جواب آمد:چون اوهنوزبه من امیدواراست!🌷
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
2108