2777
2789
عنوان

داستان مریم

| مشاهده متن کامل بحث + 5932 بازدید | 88 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

علیرضا زنگ زد 

من: بله؟

علیرضا: سلام ، کجایی؟ 

من:تو تاکسیم، میرم اموزشگاه

علیرضا: کاش کارو قبول نمیکردی 

من: دوس داشتم که بیام این استادم خیلی برام عزیزه 

علیرضا: مریم  بابات رضایت داد 

من:جدی؟ خودش گفت؟

علیرضا: با من اتمام حجت کرد

من: یعنی چی؟ چی گفت؟ 

علیرضا: گفت که مریم تو زندگی اذیت نشده سختی نکشیده در حد توانم براش امکانات و فراهم کردم که تو رشته ای که دوس داره قبول شه نمیگم خیلی پدر خوبی بودم ولی خودم و خدا میدونیم که همه ی سعیم رضایت خانواده ام بوده از تو هم همینو میخوام همه ی تصمیمات همه ی کارهات برای ارامش خانوادت باشه   تو مریم رو میشناسی همه ی شرایطشو باید قبول کنی مثلا اینکه مریم دندان پزشکه قرار نیست خونه نشین باشه و این موارد که اگه شرط های بیشتر داشته باشه خودش بهت میگه 

من: علیرضا 

علیرضا: جان 

من:استرس گرفتم 

علیرضا: دییونه من باید استرس بگیرم که مسئولیت تو با منه 

من:خوشبختی تو هم با منه 

علیرضا: میام اموزشگاه دنبالت حدود ۶ خوبه؟ 

من:خوبه 

ساعت خیلی زود شش شد! 

علیرضا جلوی در آموزشگاه بود 

من: سلام

علیرضا: سلام 

سوار ماشین شدیم 

من: جای خاصی قراره بریم 

علیرضا:  اره بریم شرکت  میخوام با مامانم اینا تماس تصویری بگیرم تو رو ببینن 

من:تو که گفتی منو دیدن 

علیرضا: عکستو 

من: کدوم عکسمو دیدن ؟ 

تو گوشیش نشونم داد 

من:دوسش ندارم کاش اینو نشون نمیدادی

علیرضا: اتفاقا اینجا خوده خودتی خنده ی از ته دلت ، من عاشق این عکستم 

رفتیم شرکت علیرضا ماشین رو گذاشت داخل پارکینگ سرایدار علیرضا رو صدا کرد علیرضا کلید اتاقش رو داد دست من 

علیرضا: برو بالا منم میام  اتاق من طبقه ی چهارمه 

کلید و گرفتم و سوار  آسانسور شدم رفتم بالا 

یکم جلوتر از آسانسور  میز منشی بود با حدود ده تا صندلی که خانم های جوانی نشسته بودن نمیخواستم بدون علیرضا برم داخل اتاقش  نشستم رو ی صندلی  اطافو نگاه میکردم قشنگ بود خودش به دکوراسیون وارد بود حرفه اش بود 

منشی : برای استخدام اومدی؟ 

من: نه 

منشی:قرار ملاقات داشتی؟ 

من: نه  با خود آقای غیاثی قرار داشتم 

ی تابلو بزرگ بود که عکس سفید و سیاه چندتا اسب بود رفتم جلوی تابلو دیدنش حس خوبی بهم میاد حس رهایی، قدرت، زیبایی 

منشی صدام کرد مثل اینکه اونم از من همچین خوشش نیومده 

منشی: خانم بفرمایید بشینید ببینم براتون قرار ملاقات گذاشتم یا نه 

من:گفتم که قراری ثبت نشده ، خودشون در جریانن 

منشی: اینجا هیچ ملاقاتی بدون هماهنگی من انجام نمیشه 

من:☺ حالا که شده! 

منشی اومد جلوم وایستاد تقریبا از خودش مطمئن بود تو بازومو گرفت :خانم بفرمایید بیرون 

دستشو پس زدم 

من: خانم درست رفتار کن 

علیرضا اومد بالا  دیگه خانم منشی هیچی نگفت 

علیرضا :عه مریم هنکز نرفتی تو رفت درو اتافشو باز کنه که یادش افتاد کلیدش دست منه  کلیدتو دادم بهش درو باز کرد و منتظر موند من اول برم یکم حرصم گرفته بود برگشتم به منشی ی لبخند زدم  و رفتم داخل  

علیرضا: چیزی شده؟ 

من: نه   علیرضا: کل کل کردین با هم؟ 

من: منشیت از ایناس که شاه میبخشه شاه قلی نمیبخشه ها! 

خندید 

من:این خانوما واسه استخدام چی اینجان؟ برای بخش تبلیغات به ی کسی که به فوتوشاپ و پاور پوینت و اینجور چیزا آشنا باشه نیاز داشتیم  یه نفرم برای درست کردن ی سایت درست و حسابی در حد بین المللی چندتا هم آقا لازم داریم برای پخش تراکت ؛ اوضاع شرکت اصلا خوب نیست 

من:توهم که تو فاز عشق و عاشقی 

علیرضا: تو نگران نباش من از پسش برمیام 

لب تاپشو اورد و همه چیز و اماده کرد 

من:علیرضا 

علیرضا: جان 

من:میترسم  

علیرضا: نترس من اینجام 

لبخند زدم 

علیرضا:ی صحبت کوتاهه 

وصل شد 

علیرضا: مامان  عسل سلام عروس خانومتونو اوردم که ببینینش 

من: سلام 

مامانش:سلام خوبی دخترم 

من: ممنون  

عسل : این علیرضای ما از  اولشم بد سلیقه بود 

علیرضا:  تو ساکت شو  

خندیدم 



عزیزم همه چندبار بهت گفتن منم بازمیگم این فاصله افتادن بین قسمتها باعث میشه رشته کلام ازدست ادم در ...

خب پس من پست میذارم هر کس دوست داشت دنبال کنه هر کس دوست داشت تموم شد بیاد از اول بخونه تموم که شد ی تاپیک میزنم 

مامانش: من شمارو خیلی نمیشناسم  اما این مدت علیرضا از شما خیلی تعریف کرده از اتفاق های بامزه ای که داشتین تا مدل لباس پوشیدنت و  وقت کلاسات! 

من: لطف دارن 

عسل: مریم این داداش من خله خیلی خری اگه زنش شی 

من:باید بگم فکر کنم خر شدم! 

خندید 

مامانش : ببین عزیزم علیرضا الان قطعا خیلی برات وقت میذاره ولی اون شرکت و کارهای خودش خیلی وقت گیره باید اینارو درک کنی شرایط زندگی با این فانتزی ها فرق داره 

من: بله متوجه هستم من خودمم خیلی شلوغم! میفهمم که علیرضام مسئولیت به این بزرگی‌رو دوششه  فکر میکنم توانایی تحملشو دارم میخوام کنارش باشم و کنارم باشه 

علیرضا  :مامان کی میاین ؟ 

مامانش: فکر کنم چهار روز دیگه برای فردا که بلیت نیست باید ببینیم چی میشه با اولین پرواز میایم 

من؛سفر بی خطر

عسل: ممنون عزیزم  مراقب همدیگه باشین فعلا خداحافظ 

مامانش: خداحافظ 

من:خوش حال شدم باهاتون صحبت کردم خداحافظ 

 علیرضام دست تکون داد و قطع کرد 

علیرضا: خب نظرت

من:مامانت خیلی زیباست 

علیرضا: مرسی :)  ازوحرفای  عسل که ناراحت نشدی؟ اون ی تخته اش کمه

من:معلومه که نه ! خواهرتوعه دیگه کاملا مدله توعه! 

علیرضا:خب چی میخوری؟ چای قهوه ؟

من: چای 

چای ساز رو زد  

من:علیرضا حس میکنم تو شرکتتون ی خبراییه! یه چیزی که بهم نمیگیش!

علیرضا:نه عزیزم چه خبری اینجام مشکلات خودشو داره 

من: بگو دیگه خودت بگی بهتره تا از کس دیگه بشنوم 

علیرضا: ما حدود ۱۰ میلیارد کم داریم من میخوام سودآوری کنم تا جبران شه یا شریک بگیرم بابا راه های خودشو داره

من: چه راه هایی ؟

بهم ریخته بود 

علیرضا: بیخیال نمیخوام اصلا راجع بهش حرف بزنم 

من: باشه 

گوشیش زنگ خورد 

علیرضا:  الو سلام  ........‌‌من بعدا بهت زنگ میزنم .......بعدا .....الان.........

قطع کرد و گوشیشو خاموش کرد 

من:میخوای برم بیزون حرفتو بزن راحت

علیرضا: چ زودم بهش برمیخوره!این ی ادم سیریشه اصلا نمیخوام باهاش هم کلام شم 



ی هفته خیلی زود گذشت  خانوادش اومدن تهران قرار  مراسم بله برون گذاشته شد  

مادرش و خواهرش و پدرش اومده بودن  شوهر خواهرش و بچه هاش به خاطر کار و مدرسه نتونسته بودن بیان .  لباس من بلوز دامن سرمه ای گل بهی بود علیرضا هم کت شلوار سرمه ای با پیراهن سفید پوشیده بود 

مراسم خونه ی ما بود روی اپن و بالای شومینه گل کاری شده بود  

من داخل اتاق بودم تقریبا مهمونای ما اومده بودن منتظر خانواده ی داماد بودیم که رسیدن  مراسم گرم بود اما من بیرون نرفته بودم 

علیرضا رفتداخل اشپزخونه 

علیرضا:هانیه 

هانیه: بله 

علیرضا:مریم کجاست؟ 

هانیه:داخل اتاقشه  

خواست که بیاد سمت در 

هانیه: علیرضا

برگشت 

علیرضا:بله 

هانیه: خیلی زبلی ! شما دیر تر از منو سعید آشنا شدین زودتر سر و سامون گرفتین 

علیرضا:اون سعید شیر برنج رو با من مقایسه میکنی 

سعید از پشت اومد 

سعید:سعید چی 

علیرضا:داشتم از عرضه و توانایی هات حرف میزدم 

همدیگرو بغل کردن 

سعید: داداش خوشبخت بشی 

علیرضا:قربونت داداش فعلا بذار ببینم عروس خانوم رضایت میده

از سعید جدا شد اومد در اتاقمو زد 

من: بله 

علیرضا: بیام تو ؟

پا شدم درو باز کردم 

علیرضا: چه خوشگل شدی خوشگل بودی خوشگل تر شدی 

من: تو ولی مثل قبلی همون قدر برازنده 

علیرضا: مخلص شماییم 

نشستم رو تخت 

علیرضا: بیا بریم نشین 

من: بشین      نشست

من: آخرین حرفامو میخوام بهت بزنم

علیرضا: بگو من سراپا گوشم 

من:علیرضا من وقتی بهت بله بگم دیگه ما ی خانواده ایم  من با این فرهنگ بزرگ شدم که زن و شوهر تعویضی نیستن همون طور که اگه بچه ی آدم  اگه مریض شه  سخت ترین مریضی ها رو هم بگیره نمیشه اندختش دور ی بچه ی دیگه برداشت من تفکرم درباره ی زن و شوهر هم همینه میخوام پای خوبو بدم باشی  هزار تا مشکل ممکنه سر راهمون باشه میخوام قول بدی پشتم باشی   با هم باشیم 

علیرضا: مریم بهت قول میدم  تو سختی و ناخوشی  و خوشی با همیم  قول میدم 

رفتیم پیش بقیه فامیلاشو یکی یکی به من معرفی کرد از بین اونا خاله و دختر خالش سرد بودن انگار فقط برای رعایت قوم و خویشی اینجا بودن 

عاقد هم اومد و خطبه خونده شد علیرضا بهم نگام کرد و خندید دسمو گرفت 

مغذب بودم ولی دیگه محرم بودیم 

همه رفتن  علیرضا مونده بود  علیرضا:مریم با من میای ؟ 

بابا: آقا علیرضا این صیغه برای محرمیته فقط ،مریم پیش تو امانته باید حواستو جمع کنی  

خجالت کشیدم 

علیرضا: بابااگه احازه بدین بریم ببیرون ی چرخی بزنیم برمیگردونمش خونه 

بابا: برین 

ساعت حدود ۱۱ بود  لباسامو عوض کردم و رفتیم 

تو ماشین

علیرضا: وای یعنی تا بریم خونه ی خودمون پدر من در میاد

خندیدم  من: چرا؟ 

علیرضا:  بابات انقدر اخطار میده ادم میترسه دست از پا خطا کنه 

من: نبایدم دست از پا خطا کنه!

علیرضا: مریم راضی ازم؟ یعنی شده فکر کنی کاش این ایراد و نداشتم و مثل فلانی بودم؟ 

من: نمیدونم تا حالا چیزی به چشمم نیومده یعنی مقایسه نمیکنم مقایسه خیلی بده ادم دیگه نمیتونه تصمیم بگیره من اون ایده آل هامو در تو دیدم 

علیرضا: جدی؟ دمم گرم پس! ایده آلات چیان؟ 

من: نمیگم 

علیرضا: لوس نشو دیگه یگو 

من: مهم ترینش شوخی طبعی بود 

علیرضا: جدی،؟؟

من: آره   برام خیلی مهمه که با همسرم حرف برای زدن داشته باشم  وقتی بی حوصله ام وقتی عصبی ام حالمو خوب کنه

اون شب خیلی حس عجیبی داشتم راستش خب اگه بگم عاشقش بودم دروغ گفتم ولی از اینکه اون علیرضای افسانه ای ...

اگه مثل عمه لیلی سرکاریه بگو حوصلمون سر نبر دچار نفرین مردم میشی ها ازما گفتن بود من یکی خیلی نفرینش کردم 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

سگ گردانی

miss_mehri | 2 دقیقه پیش
2834
2835
2108