علیرضا زنگ زد
من: بله؟
علیرضا: سلام ، کجایی؟
من:تو تاکسیم، میرم اموزشگاه
علیرضا: کاش کارو قبول نمیکردی
من: دوس داشتم که بیام این استادم خیلی برام عزیزه
علیرضا: مریم بابات رضایت داد
من:جدی؟ خودش گفت؟
علیرضا: با من اتمام حجت کرد
من: یعنی چی؟ چی گفت؟
علیرضا: گفت که مریم تو زندگی اذیت نشده سختی نکشیده در حد توانم براش امکانات و فراهم کردم که تو رشته ای که دوس داره قبول شه نمیگم خیلی پدر خوبی بودم ولی خودم و خدا میدونیم که همه ی سعیم رضایت خانواده ام بوده از تو هم همینو میخوام همه ی تصمیمات همه ی کارهات برای ارامش خانوادت باشه تو مریم رو میشناسی همه ی شرایطشو باید قبول کنی مثلا اینکه مریم دندان پزشکه قرار نیست خونه نشین باشه و این موارد که اگه شرط های بیشتر داشته باشه خودش بهت میگه
من: علیرضا
علیرضا: جان
من:استرس گرفتم
علیرضا: دییونه من باید استرس بگیرم که مسئولیت تو با منه
من:خوشبختی تو هم با منه
علیرضا: میام اموزشگاه دنبالت حدود ۶ خوبه؟
من:خوبه
ساعت خیلی زود شش شد!
علیرضا جلوی در آموزشگاه بود
من: سلام
علیرضا: سلام
سوار ماشین شدیم
من: جای خاصی قراره بریم
علیرضا: اره بریم شرکت میخوام با مامانم اینا تماس تصویری بگیرم تو رو ببینن
من:تو که گفتی منو دیدن
علیرضا: عکستو
من: کدوم عکسمو دیدن ؟
تو گوشیش نشونم داد
من:دوسش ندارم کاش اینو نشون نمیدادی
علیرضا: اتفاقا اینجا خوده خودتی خنده ی از ته دلت ، من عاشق این عکستم
رفتیم شرکت علیرضا ماشین رو گذاشت داخل پارکینگ سرایدار علیرضا رو صدا کرد علیرضا کلید اتاقش رو داد دست من
علیرضا: برو بالا منم میام اتاق من طبقه ی چهارمه
کلید و گرفتم و سوار آسانسور شدم رفتم بالا
یکم جلوتر از آسانسور میز منشی بود با حدود ده تا صندلی که خانم های جوانی نشسته بودن نمیخواستم بدون علیرضا برم داخل اتاقش نشستم رو ی صندلی اطافو نگاه میکردم قشنگ بود خودش به دکوراسیون وارد بود حرفه اش بود
منشی : برای استخدام اومدی؟
من: نه
منشی:قرار ملاقات داشتی؟
من: نه با خود آقای غیاثی قرار داشتم
ی تابلو بزرگ بود که عکس سفید و سیاه چندتا اسب بود رفتم جلوی تابلو دیدنش حس خوبی بهم میاد حس رهایی، قدرت، زیبایی
منشی صدام کرد مثل اینکه اونم از من همچین خوشش نیومده
منشی: خانم بفرمایید بشینید ببینم براتون قرار ملاقات گذاشتم یا نه
من:گفتم که قراری ثبت نشده ، خودشون در جریانن
منشی: اینجا هیچ ملاقاتی بدون هماهنگی من انجام نمیشه
من:☺ حالا که شده!
منشی اومد جلوم وایستاد تقریبا از خودش مطمئن بود تو بازومو گرفت :خانم بفرمایید بیرون
دستشو پس زدم
من: خانم درست رفتار کن
علیرضا اومد بالا دیگه خانم منشی هیچی نگفت
علیرضا :عه مریم هنکز نرفتی تو رفت درو اتافشو باز کنه که یادش افتاد کلیدش دست منه کلیدتو دادم بهش درو باز کرد و منتظر موند من اول برم یکم حرصم گرفته بود برگشتم به منشی ی لبخند زدم و رفتم داخل
علیرضا: چیزی شده؟
من: نه علیرضا: کل کل کردین با هم؟
من: منشیت از ایناس که شاه میبخشه شاه قلی نمیبخشه ها!
خندید
من:این خانوما واسه استخدام چی اینجان؟ برای بخش تبلیغات به ی کسی که به فوتوشاپ و پاور پوینت و اینجور چیزا آشنا باشه نیاز داشتیم یه نفرم برای درست کردن ی سایت درست و حسابی در حد بین المللی چندتا هم آقا لازم داریم برای پخش تراکت ؛ اوضاع شرکت اصلا خوب نیست
من:توهم که تو فاز عشق و عاشقی
علیرضا: تو نگران نباش من از پسش برمیام
لب تاپشو اورد و همه چیز و اماده کرد
من:علیرضا
علیرضا: جان
من:میترسم
علیرضا: نترس من اینجام
لبخند زدم
علیرضا:ی صحبت کوتاهه
وصل شد
علیرضا: مامان عسل سلام عروس خانومتونو اوردم که ببینینش
من: سلام
مامانش:سلام خوبی دخترم
من: ممنون
عسل : این علیرضای ما از اولشم بد سلیقه بود
علیرضا: تو ساکت شو
خندیدم