سلام دخترا.حالم خیلی بده😔یه ماه قبل رفته بودم خونه بابام شوهرم و شوهر خواهرم اصلا از هم خوششون نمییاد و به خون هم تشنن شوهر خواهرم دوران نامزدی به شوهرم گفته بود تو به زنم نظر داری حالا نمیدونم چرا گفته بود ولی شوهرم هیچ وقت قبول نکرد و هزار بار خواست باهاش دست به یقه بشه که به اصرار منو و بابام کاری نکرد حالا ماه قبل سر این مسئله باهام دعوا کرد و خودش منو خونه پدریم جدا گذاشت زنگ زدم گفتم بیا دنبالم ولی هیچی گفت هزار سال دیگه هم اونجا باشی نمیام دنبالت پدرم وقتی قضیه رو فهمید گفت تو کاری نکن فقط اگه خواست بیاد دنبالت بگو اول با بابام حرف بزن دقیقا یک هفته بعدش بهم زنگ زد گفت بیام دنبالت گفتم بیا اول با بابام حرف بزن آخه تا منو میبرد خونه بابام هربار با یه بهونه باهام دعوا میکرد خلاصه گفت مگه بابات زنمه که از اون اجازه بگیرم و بیام دنبالت منم گفتم احترامتو نگه دار که برگشت گفت احترامم تو شورتمه!!!!😔😔😔منم دیگه چیزی نگفتم و تلفنو قطع کردم که دوباره زنگ زد گفت دارم میام خونه بابات به شوهر خواهر عوضیت بگو بیاد اونجا تا بکشمش!!!اومد خونه مون جلویه من و بابا و مامان و خواهرمو اینا گوشیشو در آورد زد تو دیوار اومد سمتمو گفت گوشیتو بده!!!گوشی که برام خریده بود جلو چش پدرم ازم گرفت رفت و به شوهر خواهرم زنگ زد هزارربار فوش ناموسی به خواهرمو و مادرمو و خواهرزاده هام زد😭😭😭😭هزاربار به پدرم گفت مرد نیس نامرد عوضی..خلاصه گذشت یه ماه کسی از خونه واده شوهرم سراغمو نگرفتن تا یه هفته بعد از عید فطر زنگ زدن گفتن داریم میایم بابام قبول کرد ولی قرار شد من برنگردم تا پدرم شوهرمو تنبیه کنه منم قول دادم هرچی بابام الکی گفت برگرد من بگم برنمیگردم!اومدن شوهرم بدتر از قبل با پدرم حرف زد منم با وجود اینکه حامله بودم نمیدونستم چ کاری خوبه و چ کاری بد پدرم گفت بخاطر این شیخی که باهاشونه برگرد اشکالی نداره منم برگشتم الان دو سه هفته ای از برگشتنم میگذره ولی هرچی به مامانم زنگـمیزنم یا برنمیداره یا نمیخواد باهام حرف بزنه امروز بابام بهم زنگ زد هیچچ وقت پدرمـگریه نکرده بود امروز مثل زنها گریه میکرد پشت تلفن😭😭😭😭هزاربار خودمو لعنت کردم که چه بچه ایم واسشون من که قول داده بودم برنگردم فعلا تا حداقل همه چی دستش بیاد ولی بدتر به پدرو مادرم بی احترامی کرد و منم دست از پا درازتر برگشتم!!چیکار کنم دخترا چجوری رابطه مو با خونه بابام خوب کنم شوهرم الان مثل ملائکه شده ولی یه ذره واسم مهم نیس اشک پدر و مادرم بخاطر اون در اومد چطور ببخشمش.ببخشید اگه خیلی زیاد شد😔😔😔
دخترک خنده کنان گفت که چیست...راز این حلقه زر...راز این حلقه که انگشت مرا... اینچنین تنگ گرفته است به بر...راز این حلقه که در چهره او...اینهمه تابش و رخشندگی است...مرد حیران شد و گفت... حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است...همه گفتند:مبارک باشد...دخترک گفت:دریغا که مرا...باز در معنی آن شک باشد... سالها رفت و شبی...زنی افسرده نظر کرد برآن حلقه زر...دید در نقش فروزنده او... روزهایی که به امید وفای شوهر...به هدر رفته هدر....زن..... پریشان شد و نالید که وای...وای این حلقه که در چهره او...باز هم تابش و رخشندگی است... حلقه بردگی و بندگی است...فروغ فرخزاد.....
واقعا گریه م گرفت وقتی تاپیکتو خووندم. تو چشام پر اشک شد. خیلی تو شر ایط سختی هستی. من واقعا میمیرم اگه شوهرم به خونوادم جلو روشون توهین کنه😔 متاسفم. خیلی بابای خوبی داری. خدا برات نگهش داره که همیشه پشتیبان و حامیت باشه
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشنید. از گوشه بامی که پریدیم پریدیم
عزیزم حق داری دلشون شکسته مرسی که همشو اول تعریف کردی
برو هر چه زود تر از دلشون در بیار نذار تبدیل به کینه بشه و قدیمی بشه هر چه زود تر برو شوهر خواهرتم ادم جالبی نیست مثکه با اون حرفی که به شوهرت گفته به شوهرت بگو اون ادم نیست به منو و خانوادم چ ربطی داره اخه