مادرشوهرم بنده خدا خیلی پیر شده توانایی انجام خیلی از کارهارو دیگه نداره پدر شوهرم هم همیشه میره روستا کارش اونجاست مادرشوهرم همیشه تنهاست شوهرش ساعت پنج صبح میره تا ده شب داره کم کم آلزایمر هم میگیره هیچکدوم از برادرشوهرام حاضر نیستن هیچ کاری براش کنن
واحد طبقه بالای ما خالیه
همسرم نظرش این بود اونجارو براشون بگیره اما داشت به برادرش می گفت شنيدم گفت که می ترسم زنم به خاطر من مجبور بشه قبول کنه نمی خوام مجبورش کنم حالا فردا بهش میگم ببینم قبول میکنه بیاد پیش ما
حالا نمیدونم به نظرتون چیکار کنم نمیدونم اگر قبول کنم مشکلی پیش میاد یا نه