من مادربزرگم رو از ته دلم خواستم کمکش کنم و کردم. بچه هاش جای دستت درد نکنه تازه میگفتن چرا تو میکنی و باید بابات بکنه. بابامم میکرد و منم اضافه میکردم ولی خب
بابام اولاش دست بوسی و باریکلا و مریم مقدسی و اینا بعدش کم کم وظیفه ام دونست درحدی که بعد از یه مدتی که خسته شدم و تصمیم گرفتم دیگه انجام ندم بهم فحش هم میداد!
مادربزرگمم اولش میگفت افرین و اینا بعد اونم وظیفهام میدونست و ظهر از خونشون اومده بودم عصر زنگ زده بود بابام ک دخترت رو بیار پشتما بماله یعنی قشنگ نوکر دربست شده بودم
منم تا یه جایی برا خدا کردم و بعد کم کم دیدم دیگه برا خدا انجام نمیدم برای زور و تورودروایسی و این چیزاست منم دیگه فایده نداره نه ثواب داره نه هیچی فقط اذیت شدن پس دیگه انجام ندادم با اینکه خیلی اذیتم کردند اما راضی ام.