بهت تسلیت میگم واقعا داغ بزرگیه
من دخترم رو وقتی یکسال و چهار ماهش بود از دست دادم، تا مرز جنون رفتم، نفسم به نفسش بند بود
هر روز لباس هاشو بغل میکردم و اونقدر اشک می ریختم که لباسها خیس میشدن
و هر چی میگفتن داغ من نه کمرنگ میشد و نه متفاوت
هر روز انگار همون روز اول بود من تو سردخونه بودم و تن نحیف دخترم رو میشستن و من بغضم رو تو گلو خفه کرده بودم چون گفته بودن اشک بریزی باید بری بیرون و من با تمام دردم میخواستم آخرین لحظات بودنش رو ببینم
دردش هنوز هم برام تازه است
نوزده شهریور از اون روز نحس هفده سال میگذره
من دیر به خودم اومدم ولی یه روز تصمیم گرفتم دوباره سرپا پاشم، کاری که من عمدا انجام دادم و همون باعث شد دیر تر حالم خوب شده، این بود نمیخواستم بعدش فرزندی داشته باشم، خودم میخواستم داغش برام تازه بمونه
به عنوان کسی که شاید دردت رو بیشتر از هر کسی متوجه بشه، توصیه میکنم زودتر مادر بشی، خیلی تاثیر مثبت داره تو حالت