خواب بودم... خوابی شیرین، خوابی زیبا،
خوابی سرشار از حس امنیتِ بیپایان،
خوابی غرق در مردانگی و گرمای حضور،
خوابی که زندگی را در رگهایم جاری میکرد،
خوابی که میشد برایش زندگی کرد...
خوابی که در آن قلبم آرام بود،
خوابی که در آن هیچ ترسی نبود،
خوابی که در آن، تو بودی و من، و زندگی.
آنقدر زیبا بود که باورش نمیکردم،
آنقدر خوب بود که حس کردم واقعی است؛
در خواب، همهچیز را داشتم —
امنیت را، مردانگی را، زندگی را، تمامِ حس خوب دنیا را.
اما...
چشم باز کردم.
و فهمیدم آن همه خوبی، فقط یک رویا بود. 😭
فقط قطرههای اشک ماند،
روی بالشی که بوی تو را داشت؛
در جهانی که هیچکدام از آن خوبیها را ندارد.
خواب بود...
فقط خواب بود... 😢