2777
2789
عنوان

دیتت اول

| مشاهده متن کامل بحث + 1057 بازدید | 110 پست

به خودت نگاه کن

ببین اگر واقعا خانواده مخالفه و ذهنیت همه بد میشه و حرف خور میشی یک پسر ارزش این همه مدت جنگ اعصاب نداره

اگر با ارامش و شادی میتونی بری کافه و داستان نمیشه برو کافه

تو ماشین هم نچرخین هیچ لذتی نداره شان خودت هم میاد پایین پسر هم پررو میشه

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

تاپیک پر بازدید رو دیدم استرس گرفتمم،نمیدونم ولله

بله درس عبرت بگیر گلم

فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد

اسی گل دختر بهت گفتیم که مراقب باش

سینما کافه بلاخره یه جایی که مردم دیگه ام باشن

ترس آبرو مهمتره یا اینکه خدایی نکرده اتفاق غیر قابل جبران برات بیفته؟

بلاخره که میفهمن بیاد خواستگاریت نمیفهمن؟

فعلا هیچ...

اصن شهر کوچیک اگ محل سکونت ب همراه خانواده باشه نمیشه رل زد ، مگر خانواده و فامیل هات همه خیلی آزاد ...

اصلا هم آزاد نیستن،خدا بهم رحم کنه کسی نبینه،،،،

خدا خیرت بده میگم شهر ما کافه نداره بعد انتظار داری سینما داشته باشه؟

😂😂😂

خب دیگه یه چنگالی چاقو میوه خوری چیزی بزار تو کیفت برو سوار بشو اگه حس خطرم کردی بدون خدافظی سریع درو باز کن بدو

درست نمیشه غصه بخور

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792