2777
2789
عنوان

دیتت اول

1057 بازدید | 110 پست

شهر ما خیلی کوچیکه و اندازه یه روستاس و همه ادما با هم فامیلن،

با بیست سال سن امرور اولین بارمه که میخام برم دیت،،اول قرار بود که بریم کافه(چون شهرمون کوچیکه اگه بخوایم بریم کافه باید بریم مرکز استانمون تو شهر خودمون هی یدونه هست که اونم اصلا نمیشه رولی به مشکلی برا جفتمون پیش اومد مجبوریم که غروب در حد نیم ساعت تو ماشین همو ببینیم،،،خیلی استرس دارم اصلا نمیدونم چیکار کنم چی بگم چجوری رفتار کنم،راهنمایی اگه هست بگید،اها و اینکه ماشین هم تو یه خیابون به نسبت شلوغه و اصلا جای خلوتی نیست،،،خیلی استرس دارم



بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

من جای تو استرس گرفتم شهر کوچیک همه فامیل تو ماشین مرکز شهر

اخه جای خلوت میترسم،بخدا از استرس دیشب چشم رو هم نذاشتم،،،،علاوه بر اینا اولین بارمه تو زندگیم میرم دیت اصلا رفتار هم بلد نیستم

خب با این اوصاف ، تماس تصویری اگه بگیری که راحتتریتو رو قران ماشین سوار نشوحداقل برو سینما

خدا خیرت بده میگم شهر ما کافه نداره بعد انتظار داری سینما داشته باشه؟

اعتماد نکن توی ماشین دستمالیت نکنع

فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز