ترسناک ترین چیز تو زندگیم همینه که میگم
زمان دانشجویی یه روز که امتحان داشتم تو دانشگاه گم شدم بخاطر یه سری اتفاقا آخرین نفر بودم و هیچکس تو دانشگاه نبود جز نگهبانی
دانشگاه ما سه طبقه بود من طبقه دوم امتحان داشتم ولی بدون اینکه از پله ها برم پایین ،طبقه اول بودم
وقتی میدویدم تا در ورودی رو پیدا کنم پیداش نمیکردم منی که ۴ سال تو اون دانشگاه بودم ...
از همه بدتر صدای قدم کسی رو پشت سرم میشنیدم
ساعت حدود ۷ شب بود و تاریک
خودمم نمیدونم چطور سر از طبقه اول در آوردم
و بگم اون ساختمون چسبیده بود به ساختمان سالن تشریح اجساد
هنوزم بهش فکر میکنم حالم بد میشه