مامانم یه داستانی تعریف میکنه واقعی اعصابم بهم ریخت
میگه وقتی منو بابات باهم ازدواج کردیم خونه نداشتیم مستاجر بودیم
چند خونه اونور تر یه زنو شوهر زندگی میکردند
زنه به شوهرش خيانت کرده بود
شوهرش یک روز متوجه میشه زنه رو اینقدر میزنه
زنه فوت میکنه
مامانم هر وقت جمعه ها میره قبرستون میگه هر وقت یادم میاد اعصابم بهم میریزه خدا مرده رو لعنت کنه