۲
تو تاپیک قبلی تا اونجا گفتم ک اومد پایین پله گفت باهات میخوام حرف بزنم.
ولی من تقریبا حسم بهش از بین رفته بود به خاطر مسخره بازی که کرد.
امیر سیگار میکشه. من نه. یکی از چند شبی ک دیدمش رفت ابمیوه گرفت و یه پاکت سیگار که خیلیییی بوی خوبی داشت. سیگارشو ی دونه شو کشید و بقیه شو گذاشت تو داشبورد ماشینم.
دو روز بعد از اینکه دیدمش پیام دادم بهش که حرفتو نگفتیا. شب داشتم بر میگشتم خونه دلم میخواست ببینمش جعبه سیگارشو بدم بهش که هی یادش نیفتم. خودمم خسته کوفته بودم.بهش گفتم میام اونجا ی لحظه بیا و برو.گفت خیلی شلوغم.گفتم من دیگه نزدیکم بیا ی لحظه.
بهش نگفتم ک میخوام سیگارشو بدم و برم.رسیدم بهش زنگ زدم خیلی شلوغ بود. چند دقیقه صبر کردم بعدم جعبه سیگارو از داشبورد برداشتم رفتم دم سطل اشغال کنار خیابون و تمام سیگارا رو دونه دونه خورد کردم ریختم همونجا و رفتم خونه.