حالمو پرسید
گفت خوشگل تر شدی
گفتم ولی تو تغییری نکردی
گفت چرا و سرشو تکون داد
لیپ گلس زده بودم گفت این چیه زدی اینقد براقه
انگشتشو کشید رو لبم پاکش کنه
انگار حرص داشت گردنبندمو گرفت کشید گفتم چیه چرا اینجوری میکنی گفت دلم برات تنگ شده بود میخواستم باهات حرف بزنم
گفتم بگو
گفت میدونم الان دیر وقته مامانت بخواد هی زنگ بزنه که بری خونه دوس ندارم اذیت شی
گفتم اوکیه اگه زنگ زد میرم
گفت منم مشتری دارم تا تموم بشه طول میکشه
گفتم اوکی من ک نفهمیدم چی میخوای بگی
گفت بیام دم خونتون بعد از کارم گفتم نه نمیتونم بیام بیرون
گفت پس فردا باهات حرف میزنم
منم خدافظی کردم و اومدم.
پشت سرم گفت خوشحال شدم دیدمت مراقب خودت باش.
از اینکه مسیرمو عوض کردم و برگشتم خوشحال شدم. انگار معادله ی چند مجهولی حل کرده بودم. اینکه دیدم در مقابل حسش بهم عملا ناتوانه چراهای تو دهنمو جواب داد. فهمیدم علت بهم خوردن رابطمون چیزی نبوده ک از سمت من باشه. در واقع اون ی ایراد بزرگ داره...
دیشب راستش از چشمم افتاد و فکرش مغزمو رها کرد.
دیگه برام اهمیتی نداره :)