2777
2789
عنوان

حسادت من

| مشاهده متن کامل بحث + 601 بازدید | 94 پست
کاش بخور میدادی سالبتامول جای اسپری قطره میربختی که هرچ داخل بینیش خشکه اب بشه بیاد پایین عزیز دلم ...

ممنون عزیزم ،امتحان میکنم

خدایا جوری دستمو بگیر و بلندم کن که همه انگشت به دهن بمونن...(عدو شود سبب خیر ، اگر خدا خواهد)🤌🫡،(۲۹بهمن خبر بارداریمو شنیدم،خدایا ممنونم ازت،تو دلیمو حفظ کن و کمکم کن صحیح و سالم بغلش بگیرم)،خدایاشکرت بابت پسر نازی که بهم دادی،امام حسین نوکرتم♥️)فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد

یه جا دیگه بود بنده خدا از دست بچش افسرده شده بود ارزوی مرگ خودشو داشت . شوهرشم کمک حالش نبود

نه اونطور چیزیو خدا نصیب نکنه من میگم اگر خیره و عاقبت به خیر میشه خدا بده واگرنه اصلا نده بهتره

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

اره جفتمون ولی منم دقیقا یکسال اخیر عمیقا دلم نوزادمیخواد شوهرم هنوزهمچنان نمیخواد یعنی علاقه زیاددا ...

دقیقا ما قبل از ازدواج میگفت دلم کلی بچه میخواد من میگفتم نه فقط دو تا نهایتا.الان حتی یکیشو هم نمیخواد

مث تاپیک قبلی بنده خدا دیدی با بچش

اره،گناه داشت طفلی

خدایا جوری دستمو بگیر و بلندم کن که همه انگشت به دهن بمونن...(عدو شود سبب خیر ، اگر خدا خواهد)🤌🫡،(۲۹بهمن خبر بارداریمو شنیدم،خدایا ممنونم ازت،تو دلیمو حفظ کن و کمکم کن صحیح و سالم بغلش بگیرم)،خدایاشکرت بابت پسر نازی که بهم دادی،امام حسین نوکرتم♥️)فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد

دقیقا ما قبل از ازدواج میگفت دلم کلی بچه میخواد من میگفتم نه فقط دو تا نهایتا.الان حتی یکیشو هم نمیخ ...

چندسالتتونه اسی

شوهرمن یه تغییرات شغلی داشته ک بالاپایین زیادداشتیم منصرف شدکلا وضعیت ثابت و نرمالی نبوده ک بخواد خیالش راحت باشه چندسال پیش یکم حرفش میزدولی اقدامی نبوده تاحالا

شایدزندگی اون جشنی نباشه ک ارزوشو میکردی اما حالا ک دعوت شدی برقص💃 برقصان دنیاروب سازخودت🎻🌼🌿
میدونم شرایط خیلی بده اما منم میگم سالها کار کردم جمع کردم چرا غریبه ببره بزا بچه خودم ببره

درست میگی ولی هر دردی داره مادرش در جریانه که باهاش هماهنگه میگه دردسره


وگرنه کدوم مادر شوهری میگه بچه نیارین

چندسالتتونه اسیشوهرمن یه تغییرات شغلی داشته ک بالاپایین زیادداشتیم منصرف شدکلا وضعیت ثابت و نرمالی ن ...

۳۴ عزیزم شما چی؟ ما گاهی به سرش میزنه بدون جلوگیری اما چون وقت تخمکگذاری نیست اتفاق خاصی نمیفته...

بخاطر مسائل مالی میگه نه ولی به جز اون میدونم که از دردسر و نخوابیدن شبهاش میترسه...برا موضوع مالی ب ...

باردار که بشی میتونی بری سرکار؟یا بعدش مشکلات بچه داری هست،توی دوران شناخت و نامزدی راجب بچه حرف نزدی که نظرشو بدونی؟

خدایا جوری دستمو بگیر و بلندم کن که همه انگشت به دهن بمونن...(عدو شود سبب خیر ، اگر خدا خواهد)🤌🫡،(۲۹بهمن خبر بارداریمو شنیدم،خدایا ممنونم ازت،تو دلیمو حفظ کن و کمکم کن صحیح و سالم بغلش بگیرم)،خدایاشکرت بابت پسر نازی که بهم دادی،امام حسین نوکرتم♥️)فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد

درست میگی ولی هر دردی داره مادرش در جریانه که باهاش هماهنگه میگه دردسره وگرنه کدوم مادر شوهری میگه ...

مادرش میترسه نکنه من بچه ببرم بزارم پیشش برا اونه اینجوری میگه چون مادرش بچه دخترشو نگه میداره در صورتیکه من مادرم گفته خودم برات نگه میدارم

ببین من خودم شاغلم از زمانی که ازدواج کردم خودم هزینههای خودمو دادم قبلشم که خونه بابام بودم همینطور ...

هدفت از ادامه دادن با یه بی عرضه چیه واقعا

جایی که خودت اضافیی میخای یه بچه رو هم وارد یه محیط سمی کنی

نه اونطور چیزیو خدا نصیب نکنه من میگم اگر خیره و عاقبت به خیر میشه خدا بده واگرنه اصلا نده بهتره

بنظرم پافشاری نکن


یکی از اشناهامون مث شما بچه میخواست شوهرش راصی نبود بعد ب زور زنه بچه دار شدن هرچی میشد شوهرش میگفت تقصیر توعه من که بچه نمیخواستم به من چه

زنه تاالان خودش خرج بچشو میده شوهره عین خیالش نیست رفت سر زنش یه زنه دیگه اورد😐

باردار که بشی میتونی بری سرکار؟یا بعدش مشکلات بچه داری هست،توی دوران شناخت و نامزدی راجب بچه حرف نزد ...

تا زایمان باید سرکارم برم بعدش ۹ ماه مرخصی دارم.دوران نامزدی عاشق بچه بود میگفت کلی بچه میخوام ازدواج کردیم مدلش عوض شد کلا مخالف شد

۳۴ عزیزم شما چی؟ ما گاهی به سرش میزنه بدون جلوگیری اما چون وقت تخمکگذاری نیست اتفاق خاصی نمیفته...

بنظرم بخاطرسنتون وقت مناسبیه هردوپخته عاقل ودوراتونم زدین بهتره اختلاف سنی بابچه بیشترنشه ۲۴۳۲

شایدزندگی اون جشنی نباشه ک ارزوشو میکردی اما حالا ک دعوت شدی برقص💃 برقصان دنیاروب سازخودت🎻🌼🌿
بنظرم پافشاری نکن یکی از اشناهامون مث شما بچه میخواست شوهرش راصی نبود بعد ب زور زنه بچه دار شدن هرچی ...

نه پافشاری نمیکنم اما چون قبل از ازدواج اینو بهم نگفته و در واقع دروغ گفته ممکنه تصمیم به طلاق بگیرم چون از دروغ بدم میاد باید قبل از ازدواج میگفت بهم منم یا میگفتم آره یا نه

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز