دم غروبه
حالم خیلی خیلی بده
کاش میشد بمیرم
حالت عادی خودش سخت بود این زندگی
الان سخت تر شده
کاش میشد یکم اندازه ی نیازم میمردم
بعد بلند میشدم
اگه دلم میخواست برمیگشتم ب زندگی
دلمم نخواست میخوابیدم تا ابد
تو راه پله نشستم یکم
شاید ک بهتر بشم
بهتر ک نشدم هیچ اشکامم اضافه شد بهش
هیچ چیزی اندازه نوشتن حالم ، ارومم نمیکنه الان
نیازی ب ترحم ندارم فقط برای حال خودم مینویسم
اردیبهشت یه ماه بخصوصی بود برام
پر از گریه و خنده
انگار یه تخته سنگ سنگین رو قفسه ی سینمه
یه دردی تو قلبمه
نفسام خیلی سنگینه
از شدت درد شونه هام نمیتونم دستامو تکون بدم
اگ عاشق واقعی باشی این درد تا اخر عمر باهاته
نمیتونی هیچوقت هیچوقت بگی ک ولش کن ارزش نداره بهش فک کنم
اگه غیر ازینه پس عاشق نبودی
کاریش نمیشه کرد
صبوری لازمه
چیزی اگ قسمت باشه از کنارت رد نمیشه
مستقیم ب سمتت میاد