راستش خسته ام
از در نظر گرفتن همه جوانب یک موضوع خسته ام
از درنظر گرفتن همه احساساتی که طرف مقابل که هرکسی میخواد باشه دربرابر واکنشی که قراره نشون بدم خسته ام
از هر برداشتی که یکنفر ممکنه از حرفام بکنه خسته ام
از هر قضاوتی که ممکنه یکنفر در حقم انجام بده خسته ام
از اینکه همیشه خودم برای خودم مهم بوده ولی کاری براش نکردم خسته ام
از اینکه هرکاری کردم تا دوست داشته بشم ولی بازم اتفاق نمیفته خسته ام
از این ماسک تکراری همیشه خنده رو بودن که اتفاقا ویژگی درونیم و کانیسم دفاعی منه ولی بقیه فکر میکنن از احمق بودنمه خسته ام
از هر احتمالی که قراره یک نفر با خوندن این بهش فکر کنه خسته ام
از اینکه این حس ناکافی بودنه همیشه همراه منه خسته ام
از اینکه در هر جایگاهی یکی بهتر از منم هست خسته ام
از اینکه هیچوقت مثل دوستهای بقیه دوستی نداشتم که همونقدر پایه و خفن و همراه باشه خسته ام
گاها احساس میکنم من یک جای اشتباه یک فکر اشتباه و یک روح اشتباه هستم!آخه همه که نمیتونن اشتباهی باشن!از این تفکرم هم خسته ام
از اینکه همیشه امیدم به خدا بوده خسته ام
از اینکه خیلی وقتا فراموشش کردم خسته ام
از اینکه اینقدر طبیعت و همه ارکانش رو بی ترس و دوستانه دوست داشتم خسته ام
از اینکه همه اینقدر بدن ولی اتفاقای خوبی براشون میفته خسته ام
از پول خسته ام
از بی پولی هم
از اینترنت خسته ام
از بی اینترنتی هم
از زندگی خسته ام ولی نمیخوام بمیرم!و بازم کاری نمیتونم انجام بدم و از این هم خسته ام
از همه ابعاد وجودی دنیا در این لحظه خسته ام
از اینکه حتی شابد بعدش نتونم این تاپیک رو پاک کنم هم خسته ام
از اینکه اینقدر به پرایوسی خودم احترام نذاشتم ولی بقیه مثل غریبه ها رفتار میکنن خسته ام
از همه چیز "خودم" خسته شدم
و نمیدونم بازم یک حس زودگذره یا یک اقیانوس آرام بوده که حالا داره طغیان میکنه❤️🩹