من ۱ نیمه تقریبا ازدواج کردم یه زن داداشم دارم ۲ سالی میشه عروسی کردن بعد منو زن داداشم خیلی باهم راحتیم یه سال از من بزرگتره اینا هنوز بچه دار نشدن بعد با زنداداشم حرف میزدیم بعد اون میگفت اره مثلا اگه موقعی که من حاملم یا مثلا بچه به دنیا میاد کس دیگه ای تو فامیل یا خانواده باهم حامله باشه یا بچه دار بشه منم شوخی بش گفتم اخرش منو تو بهم میوفتیم خلاصه اونم گفت واای نه من نیمخوام بعد دیدم واقعا جدیشه گفتم چرا خب گفت اصن نمیدونم این قضیه رو مخمه این حرفا بعد دیگه بعد راجب همین میائل حرف زدیم بعد زن دا اشم کلا میگفت مثلا دوست داره تا ۲،۳ سالگی بچش بچه ی دیگه تو خانواده یا فامیل نباشه گفتم تو رو نمیدونم من به گمونم امسال مجبور بشم(چون شوهرم خیلی بچه دوست داره اویل بش گفتم حد اقل بطار دوسال بشه این حرفت)
بعد دیگه یهو زنداداشم گفت که اره قصد بارداری دارنو دارن ازمایشابو اینارو انجام میدن منم کلی خوشحال شدم براشون گفتم حالا فعلا خیالت راحت به من باشه فعلا قصدش ندارم ولی خب نمیتونمم تا ۲ سه سالگی بچت صبر کنم (با حالت شوخی)
بعد خودم فک مسکنم دیگه این حساسیت زن داداشم اینکه مثلا میترسه تو خانواده یه بچه ای پشت بچش بیاد سریع یا بچه همزمان با بچش بیاد توجه ها از رو بچش برداشته بشه چون کلا فهمیدم خیلی براش مهمه که مثلا بچش مورد توجه قرار بگیره چون بچه بردار اون یکیم اولین نوه بکده و خب خانواده ما عاشقش بودن و الان ۲ سال و خورده ایشه و همچنان توجه ها روشه
من تصمیم داشتم صبر کنم که زنداداشم باردار که شد بچشونو به دنیا بیارن بعد من بیوفتم تو پورسه بچه آوردن که حداقل بچش ۱ سال چندماهش شده باشه
ولی از طرفی میگم شاید همسرم یهو صبرش سر بره برا من که فرقی نمیکنه صب کنم البته برا همسرم ابدا نمیگم که بخاطر اون میخوام یه کم بیشتر صب کنم چون اگه بگم میگه خب به ما چه ما که نمیتونیم وایسیم که چی فلادی دوست نداره
میدونی به همسرم بود الان ما یه بچه ۵،۶ ماه داشتیم ولی خب بهش گفتم صب کن من کنار بیام با مسئولیتام آمادگیشو پیدا کنم یه کم بگذره چندتا مسافرت بریم یه کم سر سامون بگیریم بعد
یه بار هی همسرم بحث بچرو پیش میکشید با حالت شوخی اینا منم نزدیک پریودیم بود تند در رفتم کلا بحثمون شد بعدم که آشتی کردیم قرار شد دیگه حرفشو نزنه تا چند وقت پیش که یهو برگشت گفت من دلم بچه میخواد من خندیدم گفت حالا صب کن درست میشه بعد دیشبم داشتم راجب یکی از فامیلامون که تازه بادار شدن حرف میزدم یهو اون گفت خودمون قراره کی تصمیمشو بگیریم منم گفت حالا صب کن ینی میترسم باز بحثمون بشه سر این قضیه البته اگه بخاطر زن داداشم نبود مثلا من ۳،۴ ماه قبل اون تایم شاید تصمیمشو میگرفتم خیلی فرقی نمیکرد حالا به اون صورت ولی خب نمیدونم از طرفیم مثلا یه جورایی حق میدم به زن داداشما مثلا اون یه بچه ۳،۴ ماهه داشته باشه یهو یه بچه جدید بیاد توجه ها ازش شاید برداشته بشه نمیدونم من خوشم به شخصه اصلا برام مهم نیس این قضیه ولی خب سعی میکنم اکنو درک کنم بنظر شما ۲ سال ۲،۳ ماه خیلی دیره برا بچه اوردن من هنوز ۲۳ سالمم نشده مثلا وقتی بخوام و مثلا بچه به دنیا بیاد ۲۴ سالم میشه البته اگه زنداداشم زودتر بچه دار بشن😅