در گلسـتان دلـم غنـچـه ی خـندانی نیست
خبـر از چــهچـه ی مرغ غزلخـوانی نیست
شب و روزم به سرامد که به وصلت برسم
لایـق ایـن دل مـن حـال پـریـشـانی نیست
عـاقـبت کار مــن و دل بـه کجـاهـا نکـشید
عـاشـق دلشـده ات، اهـل پشیمـانی نیست
ابــر رحـمت ز سـر کـوی دلـم در گذر است
بــر خــزان دل مـن بـارش بــارانی نیــست
رسـم دلدادگی ات، نقل محافل شده است
سرعشق است در ان نکته ی پنهانی نیست
اتش عشق تو صد شعله به جانم زده است
بی تـو در کلبه ی دل نـور فـروزانی نیست
مـن ز چشمـان سیـاهـت، تب حیــرت دارم
بحر این روح پریش دارو و درمانی نیست
اشک دل ریخت به دامان غزل در دل شب
بغض پنهان شده درسینه به اسـانی نیست
"ناصح" از ظلمت شب شکوهء بیهوده چرا
بـاغ آفــت زده را طاقـت طـوفـانی نیست