2821
2789

ای آنکه مــــرا بُردهای از یـاد ...کجایی؟

بیگانه شــدی؟ دستمـریزاد! ...کجایی؟


در دام تـــــواَم، نیست مـــرا راه گریزی

من عاشق این دام و تو صیاد ...کجایی؟


محبوس شـدم گوشهی ویرانهی عشقت

آوار غمت بــــر ســـــرم افتاد ...کجایی؟


آســـــودگیام، زنــــــدگیام، دارونـدارم

درراه تـــــو دادم همه بــر باد ...کجایی؟


اینجا چــــه کنم؟ از که بگیرم خبرت را؟

از دستِ تـــــو و نـازِ تو فریاد ...کجایی؟


دانـــــم که مــــرا بـیخبری میکشد آخر


دیـــــــوانه شدم خانهات آباد ...کجایی؟



من اگه زن نیوتون بودم هرشب بیدارش میکردم میگفتم:چطور اشک من رو زمین میریخت ندیدی،ولی سیب از درخت افتاد دیدی؟😒

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی شود

باید بگویم اسم دلم دل نمی شود


دیوانه ام بخوان که به عقلم نیاورند

دیوانه ی تو است که عاقل نمی شود


تکلیف پای عابرمان چیست آیه ایی

از آسمان فاصله نازل نمی شود


خط میزنم غبار هوا را که بنگرم

آیا کسی ز پنجره داخل نمی شود ؟


می خواستم رها شوم از عاشقانه ها

دیدم که در نگاه تو حاصل نمی شود


تا نیستی تمام غزل ها معلق اند

این شعر مدتی ست که کامل نمی شود





من اگه زن نیوتون بودم هرشب بیدارش میکردم میگفتم:چطور اشک من رو زمین میریخت ندیدی،ولی سیب از درخت افتاد دیدی؟😒

بچه‌ها اگه خرید سوپرمارکتی دارین، امروز یه سر به توپ تخفیف دیجی‌کالا بزنین. 😄

هم تخفیف‌های خوبی گذاشته، هم یه کد ۵۰۰ هزار تومانی داره.

کد: TT554

من گفتم اینجا هم بذارم شاید به دردتون بخوره. 🌸

هوایت میزند بر سر...
چه حسّی دارد این احساس....

به سویت اقتدا ڪردم....
ببینی حال و روزم را...


من اگه زن نیوتون بودم هرشب بیدارش میکردم میگفتم:چطور اشک من رو زمین میریخت ندیدی،ولی سیب از درخت افتاد دیدی؟😒

در گلسـتان دلـم غنـچـه ی خـندانی نیست

خبـر از چــهچـه ی مرغ غزلخـوانی نیست


شب و روزم به سرامد که به وصلت برسم

لایـق ایـن دل مـن حـال پـریـشـانی نیست


عـاقـبت کار مــن و دل بـه کجـاهـا نکـشید

عـاشـق دلشـده ات، اهـل پشیمـانی نیست


ابــر رحـمت ز سـر کـوی دلـم در گذر است

بــر خــزان دل مـن بـارش بــارانی نیــست


رسـم دلدادگی ات، نقل محافل شده است

سرعشق است در ان نکته ی پنهانی نیست


اتش عشق تو صد شعله به جانم زده است

بی تـو در کلبه ی دل نـور فـروزانی نیست


مـن ز چشمـان سیـاهـت، تب حیــرت دارم

بحر این روح پریش دارو و درمانی نیست


اشک دل ریخت به دامان غزل در دل شب

بغض پنهان شده درسینه به اسـانی نیست


"ناصح" از ظلمت شب شکوهء بیهوده چرا

بـاغ آفــت زده را طاقـت طـوفـانی نیست



من اگه زن نیوتون بودم هرشب بیدارش میکردم میگفتم:چطور اشک من رو زمین میریخت ندیدی،ولی سیب از درخت افتاد دیدی؟😒

بیچاره ترین عاشقِ دریا زده ام من

در وصل و نگاهی ز تو درجا زده ام من


تو صاحبِ این سینه ی در سوز و گدازی

چندیست که در پیشِ رُخ ات پا زده ام من


آشفته ی این فاصله ی دور و درازم

مِی خوارم و با یادِ تو تنها زده ام من


شهری به گرفتارِ تو و من به تو مایل

در عشقِ تو آن زاهدِ پروا زده ام من


بامن چو "غریب"انه سفر بایدت ای دوست

کز خانه و کاشانه و دنیا زده ام من


دریای دلم حسرتِ طوفانِ تو دارد

باکی نَبُوَد ، شاعرِ دریا زده ام من


من اگه زن نیوتون بودم هرشب بیدارش میکردم میگفتم:چطور اشک من رو زمین میریخت ندیدی،ولی سیب از درخت افتاد دیدی؟😒


حس میکنم کنار تو از خود فراترم

درگیر چشمهای تو باشم رهاترم


دلتنگیام کم از غم تنهایی تو نیست

من هرچه بیقرارترم...بیصداترم


گاهی مقابل تو که میایستم نرنج

پیش تو از هر آینه بیادعاترم


قلبی که کنج سینهی من میزند .. تویی

من با غم تو از خودِ تو آشناترم :)


هر لحظه اتفاق میافتم بدون تو

از مرگها و زلزلهها بیهواترم


حالم بد است .. با تو فقط خوب میشوم

خیلی از آنچه فکر کنی مبتلاترم ..



من اگه زن نیوتون بودم هرشب بیدارش میکردم میگفتم:چطور اشک من رو زمین میریخت ندیدی،ولی سیب از درخت افتاد دیدی؟😒

بوسه هایت را بپوشان بر تن لبهای من

دوست دارم تا که آغوشت شود ماوای من


ای سراسر شور شیدایی، تو ای تصنیف عشق

چون خدا یک دانه ای، ای گوهر بی تای من


آیه ای هستی که بر من یڪ شبه نازل شدی

با عذار مَه وَشَت روشن شدہ سیمای من


زندگی یعنی که عَین و شین و قافِ مهر تو

با حضورت گشته رویایی، تِم دنیای من


رد عنّاب لبانت بر لبانم ماندہ است

ڪردہ ای مسکور و مستم، لعبت صهبای من


با نُت احساس تو صدها غزل سر دادہ ام

شاعری یعنی صلای مهر تو، آوای من


کوچه های این غزل با یاد تو خو کردہ اند

با خیالت الفتی دارد دل رسوای من ...


من اگه زن نیوتون بودم هرشب بیدارش میکردم میگفتم:چطور اشک من رو زمین میریخت ندیدی،ولی سیب از درخت افتاد دیدی؟😒

زِ عشقت بند بندِ این دل دیوانه میلرزد
خرابم میکنی اما خرابی با تو میارزد!

من اگه زن نیوتون بودم هرشب بیدارش میکردم میگفتم:چطور اشک من رو زمین میریخت ندیدی،ولی سیب از درخت افتاد دیدی؟😒

شوق من چندین برابر میشود با دیدنت

واے من دیوانہ ام دیوانہ ے خندیدنت


تو گلے گل،گل بہ معنایے پر از احساس ناب

مے شوم دیوانہ تر هر لحظہ از بوییدنت


یا ڪہ نہ تو سیب سرخے بر فراز یڪ درخت

دست من دور است حتے از خیال چیدنت


آہ اصلا بیخیالش،با خیالت هم خوشم

سایہ اے ڪافیست بانو از همہ تابیدنت


دلخوشے یعنے همین ڪہ هستے و میبینمت

دلخوشے یعنے ڪہ گاهے دزدڪے پاییدنت


من ڪویر خشڪم و تو ابرے از بغض منی

بشڪن این بغضے ڪہ دارم با ڪمے باریدنت


هرچقدر از تو بگویم...باز هم لختے بخند

آہ من دیوانہ ام دیوانہ ے خندیدنت.


من اگه زن نیوتون بودم هرشب بیدارش میکردم میگفتم:چطور اشک من رو زمین میریخت ندیدی،ولی سیب از درخت افتاد دیدی؟😒

قهوهی چشمان تو ایمان چایی برده است

لعل لبهایت عیار از هر طلایی برده است

رنگ موهایت سیاه و مملو از چین و شکن

موج موهایت قرار از این رباعی برده است


من اگه زن نیوتون بودم هرشب بیدارش میکردم میگفتم:چطور اشک من رو زمین میریخت ندیدی،ولی سیب از درخت افتاد دیدی؟😒

ما میگیم محوش شدیم ولی شاعر میگه:


‹ سوزش چشم من از لذت زیبایی توست؛

خیره بودم به تو و پلک زدن یادم رفت



من اگه زن نیوتون بودم هرشب بیدارش میکردم میگفتم:چطور اشک من رو زمین میریخت ندیدی،ولی سیب از درخت افتاد دیدی؟😒

سال ها بگذشت و امروز با غریبه دیدمش،

آنچه را انـکار میکردم به دل فهمیدمش،


عقل صد بار به من گفت ك او مالِ تو نیست

این منِ دیوانهیِ عاشق ولی... نشنیدمش!


او مرا دیوانه مینامید و من دیوانهوار

غرقِ در عشقش، خدایِ کوچکم نامیدمش؛


او ڪه یك مصرَع غزل از بر نبوده، من ولی

از نگاهش شعر بوسیدم، غزل برچیدمش...


من اگه زن نیوتون بودم هرشب بیدارش میکردم میگفتم:چطور اشک من رو زمین میریخت ندیدی،ولی سیب از درخت افتاد دیدی؟😒

دلم را برده اما دلربایی را نمیداند

کسی را میپرستم که خدایی را نمیداند


تمامعمر پنهانکرده درخود حسنهایش را

چو طاووسی که هرگز خودنمایی را نمیداند


در آمد بعد عمری ازپس ابر آفتابعشق

ولی او قدر این بختطلایی را نمیداند


مرا از بام خود پر میدهد هرچند میداند

که هرگز جلد معنای رهایی را نمیداند


ببارید ابرهای تیره ،باران درس شیرینیست

به هر کس مثل او عقدهگشایی را نمیداند


پساز یک عمر تنهایی به او بد جور دلگرمم

کسی چون کور قدر روشنایی را نمیداند



دلا خو کن به تنهایی که این حال تو می ارزد به تن هایی که سرهاشان فقط فکر هوس دارد

2828
2791
2779
2792