غیر از تو کسی را به خدا دوست ندارم
گفتم بـه تو ای عشق تویی دار و ندارم
آشفته در این گوشه به یاد تو نشستم
ای یـار بـه درد غـم عـشــق تـو دچـارم
ای عشق در این ظلمت شبها تو کجایی
تـا صـد گلـه از سینـه ی پـردرد بـر آرم
ای کـاش بـه داد دل تنــگـم برسی تو
غیر از غم عشقت که کسی نیست کنارم
در خواب تو را دیدم و از خواب پریدم
چون رفتی و رفت از دل من صبر و قرارم
گهگاه بپرس از من و احوال دل من
با من تـو بگـو رفـتـه کجا باغ و بهـارم
ای عشق بیا با من بی حوصله سر کن
تا بر سر آن شانه کمی سر بگذارم
کارم شده از قصه ی عشق تو نوشتن
غیر از غم عشقت تو بگو چیست نثارم
سهمم نشد از عشق که دلدار تو باشم
قسمت شـده تـا ثانیـه هـا را بشـمـارم
بیهوده در این گوشه نشستم به خدا من
بایـد که در این خانـه بتـی تـازه بیارم
از دوری تـو خشـک شـده نـوگل قلبم
بایـد که در ایـن بـاغ ز نو غنچه بکارم
رفـتی و نـدارد قلـمـم عشـق و طراوت
بعد از تو نوشتن ز گل و بوسه چه کارم
رفـتـی و دلـم از غـم و انـدوه شکسته
بعد از تو دگر حوصله ی عشـق نـدارم