2777
2789

باد از موے تو بگذشتہ و طوفان شدہ است

ابر بر چشم من افتادہ و باران شدہ است


مثل مهتاب ڪہ بر ڪوچہ ے شب مے تابد

روے ماهت بہ لب بام نمایان شدہ است


در عبورم بہ تن ڪوچہ و چشمم بر بام

واے دیوانہ برو ماہ هراسان شدہ است


هر شب این ساعت زیبا منم و دیدارت

برڪہ چشم من از شوق تو جوشان شدہ است


تو بخوان شعر مرا تا بہ سخن جان بخشی

شعر من با لب تو قند فریمان شدہ است


روزہ دارم و در این ساعت افطار اے داد

آن لب سرخ و ترت قاتل ایمان شدہ است


مرد عاشق بشود پاے زمین مے لرزد

زلزلہ آمدہ و دهڪدہ ویران شدہ است


عاشقم من بہ خدا حال مرا درڪ ڪنید

حال و روز دل من موسم باران شدہ است



چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

یک روز من سکوت خواهم کرد و تو آن روز

برای اولین بار مفهوم "دیر شدن" را خواهی فهمید.


دلا خو کن به تنهایی که این حال تو می ارزد به تن هایی که سرهاشان فقط فکر هوس دارد

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

باتو ، با عشق تو همخانه شدن را بلدم

غیرِ تو ، با همه بیگانه شدن را بلدم


تا کنم باز ،درِ خانه ی مهرت چو کلید

به سر از پا همه دندانه شدن را بلدم


مثل آشفتگی موی تو شد کار دلم

دل من ! غصه نخور شانه شدن را بلدم


پُر شوَم تا که من از الکل چشم و لب تو

ساقی ام باش که پیمانه شدن را بلدم


مرغ عشق منی و جای تو آغوش من است

پیش من پر بکشی لانه شدن را بلدم


آه از لیلیِ چشمِ تو و مجنونِ دلم

قرن آهن شد و افسانه شدن را بلدم


چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

روزگارا قصد ايمانم مكن

زآنچه ميگويم پشيمانم مكن

كبرياي خوبي از خوبان مگير

فضلِ محبوبي ز محبوبان مگير

گم مكن از راه پيشاهنگ را

دور دار از نامِ مردان ننگ را

گر بدي گيرد جهان را سربسر

از دلم اميد خوبي را مبر

چون ترازويم به سنجش آوري

سنگ سودم را منه در داوري

چونكه هنگام نثار آيد مرا

حبّ ذاتم را مكن فرمانروا

گر دروغي بر من آرد كاستي

كج مكن راه مرا از راستي

پاي اگر فرسودم و جان كاستم

آنچنان رفتم كه خود ميخواستم..



#هوشنگ_ابتهاج



چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

یه وقتا بی صدا می باری ای عشق

یه وقتا رد پا میذاری ای عشق


نمیگیری سراغ از حالم اما

هنوزم تو دلم جا داری ای عشق


دلا خو کن به تنهایی که این حال تو می ارزد به تن هایی که سرهاشان فقط فکر هوس دارد

غیر از تو کسی را به خدا دوست ندارم

گفتم بـه تو ای عشق تویی دار و ندارم


آشفته در این گوشه به یاد تو نشستم

ای یـار بـه درد غـم عـشــق تـو دچـارم


ای عشق در این ظلمت شبها تو کجایی

تـا صـد گلـه از سینـه ی پـردرد بـر آرم


ای کـاش بـه داد دل تنــگـم برسی تو

غیر از غم عشقت که کسی نیست کنارم


در خواب تو را دیدم و از خواب پریدم

چون رفتی و رفت از دل من صبر و قرارم


گهگاه بپرس از من و احوال دل من

با من تـو بگـو رفـتـه کجا باغ و بهـارم


ای عشق بیا با من بی حوصله سر کن

تا بر سر آن شانه کمی سر بگذارم


کارم شده از قصه ی عشق تو نوشتن

غیر از غم عشقت تو بگو چیست نثارم


سهمم نشد از عشق که دلدار تو باشم

قسمت شـده تـا ثانیـه هـا را بشـمـارم


بیهوده در این گوشه نشستم به خدا من

بایـد که در این خانـه بتـی تـازه بیارم


از دوری تـو خشـک شـده نـوگل قلبم

بایـد که در ایـن بـاغ ز نو غنچه بکارم


رفـتی و نـدارد قلـمـم عشـق و طراوت

بعد از تو نوشتن ز گل و بوسه چه کارم


رفـتـی و دلـم از غـم و انـدوه شکسته

بعد از تو دگر حوصله ی عشـق نـدارم


چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

بوسه ام داغ است و بی پروا، کجا بگذارمش؟

روی لبها یا که بازو ها؟ کجا بگذارمش؟


قطره های اشک من شاعرترینت گشته اند

می کند شعرم مرا رسوا ، کجا بگذارمش؟


شب به جای تو ، تن پیراهنت آغوش من

می شود غرق دو صد رویا کجا بگذارمش؟


این دل دیوانه عاقل بود دور از چشم تو

با نگاه تو شده شیدا، کجا بگذارمش؟


می تپد قلبم درون سینه آخر تند تند

مثل قلب بچه آهوها کجا بگذارمش؟


جای بوسه کنج لب،یک نخ وینیستون لایت و بس

فندکت اینجا ، ببین لب را ، کجا بگذارمش؟


باز چشمک می زنی لب را نشانم می دهی

می کنی طوفان به پا، اما کجا بگذارمش


وعده جام عسل از چشم مستت می دهی

می کنی با خنده ات حاشا، کجا بگذارمش؟


حلقه در انگشت دست چپ،بد اخلاقی که باز

می شود انگیزه دعوا ، کجا بگذارمش؟


دوستت دارم ...چه تکراری شده این جمله ام

حل کن آخر این معما را کجا بگذارمش؟


لب نهادی بر لبم اینک تو می پرسی زمن

بوسه ام داغ است و بی پروا، کجا بگذارمش؟...


چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

هر کجا نیست کسی، آنطرفِ میز، منم!

خسته و غمزده با خویش گلاویز.. منم!


هر چه افتاده کناری و نفهمیده کسی

هیچکس هم پیِ آن نیست، همان چیز منم!


خسته، خلقی پیِ ما میل ترحّم دارند..

شوم، شوریده، حزین، گریهی یکریز منم!


هر که در من وطنی داشته، شد خانه خراب

شهر ویران شده از غارت چنگیز، منم!


به تنِ سردِ من اینگونه که داغِ تو نشست

شاهِ قاجار تو، مشروطهی تبریز منم ...


اول قصّهی سهراب، خوشایند، تویی!

آخر قصّه ولی، تلخ و غم انگیز منم ...


دل و دین، هوش و هوس ،هر چه که بردی بشمر

به خیال چه نشستی؟ ته پاییز منم ...

سخن بی تو مگر جای شنیدن دارد؟ نفس بیتو مگر نای دمیدن دارد علت کوری یعقوب نبی معلوم است شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد...

نیـــت کردم ادا سازم نماز شام گیسویتـ

پریشانـ شد زِ پیشم اقتدای مصحف رویتـ


هوای سجـــده های ناتمامی داشتم لیکنـ

فراموشم شدند از جلوه های باغ ناجویتـ


قیام و قعده ام بودی،رکوع و سجده ام بودی

نماز شام را کردم ادا پهــلو به پهــلویتـ


ملکـ بود مقام قــدس، عاصی بود و آزادی

قیامتـ سجده میزد بر جنابـ حضرت رویتـ


صحری به یاد رویتـ هـوس نماز کردم

به حضور دل تپیدم به خدا نیاز کردم


عطشم چنان زجا برد که رفته رفته آخر

رَه کر بلا گرفتم سفـــــر حجاز کردم


پرو پای جلوه هایت گل سرخ بود آتش

تب عشق دست دادو سروپا گذار کردم

سخن بی تو مگر جای شنیدن دارد؟ نفس بیتو مگر نای دمیدن دارد علت کوری یعقوب نبی معلوم است شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد...



خوشا شبی که به آرامگاه من باشی

من آسمان تو باشم، تو ماه من باشی


کمان نهم به کمان زلف ز نیروی عشق

تو گر نشانهٔ تیر نگاه من باشی


تو را دو زلف شب آسا برای آن دادند

که واقف از من و روز سیاه من باشی


من از دو نرگس مست تو چشم آن دارم

که آگه از نگه گاه گاه من باشی


به حکم عشق و تقاضای حسن میباید

که من گدای تو باشم، تو شاه من باشی


پس از هلاک به خاکم بیا که میترسم

علی الصباح جزا عذرخواه من باشی


اگر چه هیچ امید از تو بر نمیآید

همین بس است که امیدگاه من باشی


بتان کج کله آنجا که در میان آیند

تو در میان بت کج کلاه من باشی


چو نیست قسمت من عافیت همان بهتر

که آفت من و حال تباه من باشی


از آن به چشم خود ای اشک مسکنت دادم

که در بیان محبت گواه من باشی


به گریه گفتمش آیا گذر کنی بر من

به خنده گفت اگر خاک راه من باشی


عاطفی از پی آن زلف و چهره تا نروی

چگونه با خبر از اشک و آه من باشی



چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

سوز دردِ عشق را با غمزه های ناز خود

تا ته قلب من و تا استخوانم میـبرے


میزنےچشمڪ نهانے، جانِ تـو! جان خودم!

با تڪان پلڪ خود تا بیڪرانم میبرے


تاڪه میخواهم بگویم راز خود را ناگهان

دستهاے مهربان را بر لبانم میبرے


میڪنے ساڪت مرا با بوسه هاے بی هوا

شعر را با بوسه از روے زبانم میـبرے


تو شبیه دلبران هستی ولي جور دگر

دلبران، دل میبرند، اما تو جانم میبری...


چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم

دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم

گر ز داغ هجر او دردیست در دل های ما

ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم

گر به دست ما سپارد زلف مشک افشان خویش

پیش مشک افشان او باشد که جان قربان کنیم

آن سر زلفش که بازی میکند در باد عشق

میل دارد تا که ما جان را در آن پیچان کنیم

او به آزار دل ما هر چه خواهد آن کند

ما به فرمان دل او هر چه گوید آن کنیم

این کنیم و صد چنین و منتش بر جان ماست

جان و دل خدمت دهیم و خدمت سلطان کنیم

در من چیزی کم بود و در این زندگانی همه چیز کج بود میان ما و زندگانی یک چیزی گنگ ماند ما دیر آمدیم یا زود هر چه بود به موقع نیامدیم. گذشت و بهتر که می گذرد ............

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز