گفته بودی زود می آیم چه زودت دیر شد
کودک بیتاب دل با غصه ات درگیر شد
کاش دل بستن به هر آیینه ای دشوار بود
جان مستم با شکیب درد هجران پیر شد
با خیالت دوش دل با باد نجوا می نمود
جای آغوشت نگاهم غرق یک تصویر شد
تا سحر با شمع می گفتم حدیث درد را
رنگ من چون رنگ شب بازیچه ی اکسیر شد
باغ چون پژمرد از بی باغبانی گل نداد
بس که با هجران ماهت این جهان دلگیر شد
با خودم گفتم که دیگر عشق را حاشا کنم
حیف آخر پای دل بر آتشت زنجیر شد
گر که مشتاقی بدانی درد هجرانت چه کرد
لاله را بنگر اسیر داغ دامنگیر شد
کار من چون پت پت رنجور شمعی در سحر
گرم کار سوز و غم با ناله ی شبگیر شد
کاش می دادی به دستم شوکران فصل را
مرغ شبخوان در قفس از زنده ماندن سیر شد