2777
2789

"در تمنـاے نگاهـت بیقـرارے مے ڪنم"

لحظـہ ها را عاشقانہ، سرشمارے میڪنم


مثـلِ آن ماهِ قشنـگے بـر شبستانِ دلم

باتو مَهرو تا سحر شب زندهدارے میڪنم


گر چه در اوجِ زمستانم، ولے محبوبِ دل

با تـو احساسِ قشنگِ، نوبهـارے میڪنم


رفتـے و آتـش زد هجـرانـت بـہ دل

تا سحرگاهان بـرایت، غمگسارے میڪنم


بے تـو شـب میخـانـہ شد مأواے من

از غمِ هجـرِ تـو زیبـا، میگسارے مے ڪنم


مثلِ یڪ رویای زیبا درشب و خواب منی

بهرِ دیدارت بہ شب ها بے قرارے میڪنم



چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

مصرع ناقص من کاش که کامل می شد
شعر در وصف تو از سوی تو نازل می شد

شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست
واژه در دست من آنگونه که می خواهم نیست

من که حیران تو حیران توام می دانم
نه فقط من که در این دایره سرگردانم

همه ی عالم و آدم به تو می اندیشد
شک ندارم که خدا هم به تو می اندیشد

چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

در خدمتیم! مرد خطر خواستی اگر!

معجونی از جنون و هنر خواستی اگر!


در سینهام دلیست پر از داغ و غرق خون

این لاله را بچین! گلِسر خواستی اگر!


شبهای خسته این تو و این مرغ جان من!

خوابت گرفت و بالش پر خواستی اگر...


از آسمان میآورم و هدیه میکنم

جای چراغ خانه قمر خواستی اگر!


زیبایی تو را که نمیفهمد آینه!

از چشم من بخواه نظر خواستی اگر!


میگویم آنچه آینه دربارهات نگفت!

در من نظر کن آینهتر خواستی اگر!


تا شهر عشق هر غزلم صد قطار شد

شعری بخوان بلیط سفر خواستی اگر!



چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

گفته بودی زود می آیم چه زودت دیر شد

کودک بیتاب دل با غصه ات درگیر شد


کاش دل بستن به هر آیینه ای دشوار بود

جان مستم با شکیب درد هجران پیر شد


با خیالت دوش دل با باد نجوا می نمود

جای آغوشت نگاهم غرق یک تصویر شد


تا سحر با شمع می گفتم حدیث درد را

رنگ من چون رنگ شب بازیچه ی اکسیر شد


باغ چون پژمرد از بی باغبانی گل نداد

بس که با هجران ماهت این جهان دلگیر شد


با خودم گفتم که دیگر عشق را حاشا کنم

حیف آخر پای دل بر آتشت زنجیر شد


گر که مشتاقی بدانی درد هجرانت چه کرد

لاله را بنگر اسیر داغ دامنگیر شد


کار من چون پت پت رنجور شمعی در سحر

گرم کار سوز و غم با ناله ی شبگیر شد


کاش می دادی به دستم شوکران فصل را

مرغ شبخوان در قفس از زنده ماندن سیر شد

چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

در من چیزی کم بود و در این زندگانی همه چیز کج بود میان ما و زندگانی یک چیزی گنگ ماند ما دیر آمدیم یا زود هر چه بود به موقع نیامدیم. گذشت و بهتر که می گذرد ............

🍀🌸



دلم از دوری ات تنگ است ای عشق

میان سینه ام جنگ است ای عشق


مزن تیشه به جانم با فراقت

مگر قلب من از سنگ است ای عشق؟


دلا خو کن به تنهایی که این حال تو می ارزد به تن هایی که سرهاشان فقط فکر هوس دارد

از مقابلم رد شد، مثل عابران اما...

میشناختم او را، میشناخت او من را


با توقفش انگار لحظه در زمان گم شد

پشت سر نگاهی کرد پلک هم نزد حتی


پیش چشممان یک آن، خاطرات رقصیدند

دور آتش عشقی از گذشته تا حالا


محو دیدنش بودم دختری صدایش زد

«بستنی بخر بابا، بستنی بخر بابا!»


لحظهای به خود آمد، ناگهان صدایم زد

سمت دخترک چرخید، اسم دخترش گویا...


دلا خو کن به تنهایی که این حال تو می ارزد به تن هایی که سرهاشان فقط فکر هوس دارد

پرواز ِ مرا دیدی و پر باز نکردی

مرغ ِ سحر از سینه رمیدی، آواز نکردی



چون سایه به دنبال تو افتادمُ افسوس

حتی به نگاهی دل ِ من شاد نکردی



دور از تو و دنیای تو تنها و غریبم

رفتی و دمی حلقه ز در باز نکردی



چون عابر ِ هر روزه ، ز این کوچه گذشتی

یک دم تو به این خسته، نظر باز نکردی



در حسرت و امیدِ تماشای تو جان رفت

یک لحظه غمی هدیه به رُخسار نکردی



هرچند دلت سنگُ ز احساس تهی بود

اما تو بگو ، هیچ ز من یاد نکردی؟



چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

گفتم که دگر چشم به دلبر نکنم

صوفی شوم و گوش به منکر نکنم

دیدم که خلاف طبع موزون من است

توبت کردم که توبه دیگر نکنم



دلا خو کن به تنهایی که این حال تو می ارزد به تن هایی که سرهاشان فقط فکر هوس دارد

با لَبَت پيمانه، هر شب

نو کُند؛ پيمانِ عشق


بوسهای زان لعل نوشين

روزیِ ما؛ کِی کُند؟

سخن بی تو مگر جای شنیدن دارد؟ نفس بیتو مگر نای دمیدن دارد علت کوری یعقوب نبی معلوم است شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد...

سختی ولی سنجیدنت را دوست دارم

فلسفه ای، فهمیدنت را دوست دارم


آرامشی، مثلِ هوایِ بعدِ باران

حسِ خوشِ بوییدنت را دوست دارم


مغرور و سنگینی ولی با لحن شیرین

من را "شما" نامیدَنت را دوست دارم


صدبار گفتم دوستت دارم ولی تو...

حتی همین نشنیدنت را دوست دارم


گاهی بپرس از دوستانت حال من را

گاهی همین پرسیدنت را دوست دارم

سخن بی تو مگر جای شنیدن دارد؟ نفس بیتو مگر نای دمیدن دارد علت کوری یعقوب نبی معلوم است شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد...

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست


چشم میدوزم به چشمت میشود آیا کمی

دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست

سخن بی تو مگر جای شنیدن دارد؟ نفس بیتو مگر نای دمیدن دارد علت کوری یعقوب نبی معلوم است شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد...

عشق جذاب ترین خلقت شیرین خداست

جرعه ای ناب که نوشیدن آن عین خطاست


طعم تلخی که دهد مزه شیرین عسل

مرگ تدریجی قلب است در آغوش اجل


شـــعر

سخن بی تو مگر جای شنیدن دارد؟ نفس بیتو مگر نای دمیدن دارد علت کوری یعقوب نبی معلوم است شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد...

با دردِ نبودنش که خو میکردم

با دیده تر به جاده رو میکردم

می آمد و خنجری به قلبم میزد

میرفت و دوباره من رفو میکردم.


- نیما یوشیج

سخن بی تو مگر جای شنیدن دارد؟ نفس بیتو مگر نای دمیدن دارد علت کوری یعقوب نبی معلوم است شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد...

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز