2777
2789

صبر کن ای دل پر غصه در این فتنه و شور

گر چه از قصه ی ما میترکد سنگ صبور

از جهان هیچ ندیدیم و عبث عمر گذشت

ای دریغا که ز گهواره رسیدیم به گور

هوشنگ ابتهاج عزیز

در من چیزی کم بود و در این زندگانی همه چیز کج بود میان ما و زندگانی یک چیزی گنگ ماند ما دیر آمدیم یا زود هر چه بود به موقع نیامدیم. گذشت و بهتر که می گذرد ............

حیرتم را بیشتر کن تا بپرسم کیستم؟

آنکه در آیینه میبیند مرا من نیستم


سایهای رقصنده بر دیوار پشت آتشم

جز گمانِ هست، چیزی نیست هست و نیستم


خاطرات رفته را چون خواب میبینم ولی

کاش در جایی به جز کابوس خود میزیستم


در مقامات تحیر جای استدلال نیست

عقل میخواهد که من هرگز نفهمم چیستم


آسیابی در مسیر رود عمرم! صبر کن

روزی از تکرار این بیهودگی میایستم



سخن بی تو مگر جای شنیدن دارد؟ نفس بیتو مگر نای دمیدن دارد علت کوری یعقوب نبی معلوم است شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد...

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

رفتی و جهان، بیتو شد از جنسِ تظاهر

دل مانده به تکرارِ تو، در قابِ تصور

هر لحظه که لب باز کنم، نامِ تو جاریست

انگار که شعرم شدهای، بیتو چهسان دَر بَر؟


با ما که غزل را به تو آموختی ای عشق

با ما که دلتنگ شدیم از تو، نه از درد

با ما که به بوسه نرسیدیم و سوختیم

با ما که فقط آه شدیم، بیتو چهکرد؟


لبهات اگر دیر رسیدند، چه باک است؟

ما زخم شدیم، زخمِ تو بودن چه پاک است

رمضان شد و لبهات رسیدند به بوسه

ما روزه گرفتیم، که این عشق هلاک است


هر نامه که با خونِ دلم مهر شد آخر

با اشک روان گشت، ولی دیر شد آخر

تو رفتی و ما ماندیم و حسرت، و اینک

دلتنگترین واژهی تقدیر شد آخر


ای کاش بدانی که دلم بیتو چه کرده

با قافلهی غصه، شب و روز گذر کرده

با هر که نوشتیم، تو را خواست، ولی باز

با ما که نوشتیم، فقط درد سفر کرده

سخن بی تو مگر جای شنیدن دارد؟ نفس بیتو مگر نای دمیدن دارد علت کوری یعقوب نبی معلوم است شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد...



آرزویی را که حبس اش کرده ام در سینه ام

از همه زندانیان شهر زندانی تر است

کاظم بهمنی

واژهها میان صدایت ادراک آزادی می شوند ...جان میگیرد احساس و شاعر زنده میشود به گمانم شعر نام دیگر تو باشد

من تو را از آرزوهایت جدا کردم، ببخش

من به اسم لطف در حقت جفا کردم ببخش


با گمان عشق، دل بستم به مهر این و آن

با تو و تنهاییات ای دل چهها کردم ببخش


من فقط یکبار بخت زندگانی داشتم

در مسیر آزمودن گر خطا کردم ببخش


کودکی بودم که مسحور از تماشا میدوید

گاه اگر در راه،دستت را رها کردم ببخش


داستان خضر و موسی بحث عشق و عقل بود

چون نفهمیدم، چرا چون و چرا کردم! ببخش


تا گشودم پیلهام را آتشت را یافتم

سوختم ای شمع، و جشنت را عزا کردم ببخش


#فاضل_نظری

سخن بی تو مگر جای شنیدن دارد؟ نفس بیتو مگر نای دمیدن دارد علت کوری یعقوب نبی معلوم است شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد...

همیشه گربه های زیر باران ماجرا دارد

که یک سر در پشیمانی سری هم در وفا دارد

میان خاطراتت آنقدر بر سینه میکوبم

که ثابت میکند یک دست هم گاهی صدا دارد

نبودت روزهایم را به قدری بی هویت کرد

که در تقویم من تنها غروب جمعه جا دارد

تصور میکنم عاشق شدن یک درد موروثیست

از آنجا که پدر عمریست در دستش عصا دارد

یقین دارم کسی ظرف دعا را جا به جا کرده

تو را من آرزو کردم کس دیگر تو را دارد


در من چیزی کم بود و در این زندگانی همه چیز کج بود میان ما و زندگانی یک چیزی گنگ ماند ما دیر آمدیم یا زود هر چه بود به موقع نیامدیم. گذشت و بهتر که می گذرد ............

اگر از قند لبت ، حومه قم شعبه سوهان بزنی

پوزاین حاج حسین و پسران را تو چه آسان بزنی...

سخن بی تو مگر جای شنیدن دارد؟ نفس بیتو مگر نای دمیدن دارد علت کوری یعقوب نبی معلوم است شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد...

آدمیزادست دیگر دوست دارد دق كند

گاهگاهی گوشهای بنشیند و هقهق كند


با خودش خلوت كند از دست بیكس بودنش

هی شكایت از خودش از خلق و از خالق كند


من شدم این روزها خورشید سرگردان كه حیف

در پیات باید مكرر مغرب و مشرق كند


آنقدر با چشمهایت دلبری كردی كه شیخ

جرأت این را ندارد صحبت از منطق كند


حد بیانصاف بودن را رعایت كن برو

ماندن تو میتواند شهر را عاشق كند


كاش میشد كنج دنجی را شبی پیدا كنم

آدمیزادست دیگر دوست دارد دق كند


چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

بنال ای نی که من غم دارم امشب

نه دلسوز و نه همدم دارم امشب


دلم زخم است از دست غم یار

هم از غم چشم مرهم دارم امشب


همه چیزم زیادی میکند، حیف!

که یار از این میان کم دارم امشب


چو عصری آمد از در،گفتم ای دل

همه عیشی فراهم دارم امشب


ندانستم که بوم شام رنگین

به بام روز خرم دارم امشب


برفت و کوره ام در سینه افروخت

ببین آه دمادم دارم امشب


به دل جشن عروسی وعده کردم

ندانستم که ماتم دارم امشب


درآمد یار و گفتم دم گرفتیم

دمم رفت و همه غم دارم امشب


به امید اینکه گل تا صبحدم هست

به مژگان اشک شبنم دارم امشب


مگر آبستن عیسی است طبعم

که در دل بار مریم دارم امشب


سر دل کندن از لعل نگارین

عجب نقشی به خاتم دارم امشب


اگر روئین تنی باشم به همت

غمی همتای رستم دارم امشب


غم دل با که گویم عاطفا

که محرومش زمحرم دارم امشب



چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

بسکه بعد از رفتنت حالی پریشان داشتم

در بهاران هم نشانی از زمستان داشتم


میزبانی میکنم بعد از تو از غمهای تو

من که هر شب خانهام همواره مهمان داشتم


دلخوشم تنها به یادت با غزلهای ترَم

گرچه از دست غمت حالی نه چندان داشتم


درد شد ، حالا رفیق خلوت تنهائیام

با رفیقان خوشترم کی میل درمان داشتم؟


ابر دلتنگی گرفته تا سپهر سینه را

بغض هایم را همیشه زیر باران داشتم


گرچه دینم مثل دل در دست چشمان تو بود

من به کفر چشم زیبای تو ایمان داشتم



دلا خو کن به تنهایی که این حال تو می ارزد به تن هایی که سرهاشان فقط فکر هوس دارد

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز