دلم خوش است که این روزگار می گذرد
همیشه وقتِ سحر ، شــامِ تــار می گذرد
به اشـک ها و به لبخــندهایمان سوگــند
رفــیــــق ، خــوب و بـــدِ روزگــــار می گذرد
از این کویــر ، زمستان عبور خواهد کرد
به دشــتِ غــم زدگان هم بهــار میگذرد
گرفته است دلت این نشانه خوبی ست
بــه قلــبِ آیِــنــه هــا هــم غبــار می گذرد
بایســت ... منتظــرِ روزهای بهتــر بــاش
از ایــستــگـــاه هـمیشــــه قطــار میگذرد
بخند ... باز کن آغوش را به روی نسیم
گُـل از کــنایــه و دشـنــامِ خــــار می گذرد
از اینکه کــامِ تــو را تلـخ کرده اند مَــرَنج
مَــسیــرِ رود هـم از شــــوره زار می گذرد
به مــرگ حــق بــده امّـا بـه نا امیــدی نـه
دو قطره اشک هم از این مزار می گذرد
صبــور بــاش برادر ، صبــور بــاش رفیــق
کــه روزهــــای پُــــر از انــتــظــــار می گذرد