2777
2789

دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست

جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاتر است


شصت و شاهد هردو دعوای بزرگی میکنند

پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است


آهن و فولاد از یک کوره میآیند برون

آن یکی شمشیر گردد، دیگری نعل خر است


گر ببینی ناکسان بالا نشینند صبر کن

روی دریا کف نشیند قعر دریا گوهر است..!

حالم مثل عنکبوتیه که نمیدونه چیتار کنه:”(

دخترا یه تجربه خوب بگم. 😊

من و همسرم سر خرید فرش کلی اختلاف داشتیم تا اینکه یه فروشگاه پیدا کردیم که فرش‌ها رو با پرو مجازی داخل خونه خودمون نشون می‌داد.

از اون بهتر اینکه خرید اقساطی با اسنپ‌پی و دیجی‌پی هم داشت و خیلی راحت سفارش دادیم.

بیشتر از 400 مدل فرش مینیمال و لوکس دارن.

اسم اون فروشگاه فرش زانیس هست.

🔗 اینجا کلیک کن تا مدل‌هاش رو ببینی.

توان گفتن آن راز جاودانی نیست!

تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست!


پُر از هراس و امیدم، که هیچ حادثهای

شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست


ز دست عشق به جز خیر بر نمیآید

وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست!


درختها به من آموختند: فاصلهای

میان عشق زمینی و آسمانی نیست


به روی آیینهی پُر غبار من بنویس:

بدون عشق جهان جای زندگانی نیست


دلا خو کن به تنهایی که این حال تو می ارزد به تن هایی که سرهاشان فقط فکر هوس دارد

شب دراز به امید صبح بیدارم

مگر که بوی تو آرد نسیم اسحارم


عجب که بیخ محبت نمیدهد بارم

که بر وی این همه باران شوق میبارم


از آستانهٔ خدمت نمیتوانم رفت

اگر به منزل قربت نمیدهی بارم


به تیغ هجر بکشتی مرا و برگشتی

بیا و زنده جاوید کن دگربارم


چه روزها به شب آوردهام در این امید

که با وجود عزیزت شبی به روز آرم


چه جرم رفت که با ما سخن نمیگویی؟

چه کردهام که به هجران تو سزاوارم؟


هنوز با همه بدعهدیت دعاگویم

هنوز با همه بیمهریت طلبکارم


من از حکایت عشق تو بس کنم هیهات

مگر اجل که ببندد زبان گفتارم


هنوز قصهٔ هجران و داستان فراق

به سر نرفت و به پایان رسید طومارم


اگر تو عمر در این ماجرا کنی سعدی

حدیث عشق به پایان رسد نپندارم


حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

یکی تمام بود مطلع بر اسرارم


دلا خو کن به تنهایی که این حال تو می ارزد به تن هایی که سرهاشان فقط فکر هوس دارد

همین عقلی که با سنگِ حقیقت، خانه می سازد

زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد


سر مغرور من! با میل دل باید کنار آمد

که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد


مرنج از بیش و کم، چشم از شراب این و آن بردار

که این ساقی به قدر "تشنگی" پیمانه می سازد


مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم

که عشق از پیله های مُرده هم پروانه می سازد


به من گفت ای بیایان گرد غربت! کیستی؟ گفتم:

پرستویی که هر جا می نشیند لانه می سازد


مگو شرط دوام دوستی دوری ست٬ باور کن

همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد


دلا خو کن به تنهایی که این حال تو می ارزد به تن هایی که سرهاشان فقط فکر هوس دارد

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست

قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو؟

گاهگاهی که کنارت بنشینم کافیست

گلهای نیست من و فاصلهها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

آسمانی تو! در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچهی شعر بچینم کافیست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا خوبترینم! کافیست



دلا خو کن به تنهایی که این حال تو می ارزد به تن هایی که سرهاشان فقط فکر هوس دارد

آن که می گفت :منم بهر تو غم خوارترین!چه دل آزارترین شد،چه دل آزارترین...#فریدون_مشیری

👌✨

دلا خو کن به تنهایی که این حال تو می ارزد به تن هایی که سرهاشان فقط فکر هوس دارد

.


کارش به عشوههای مجدد کشیده است

این وسوسه که در دل من قد کشیده است


آه این شب فریب که گویا خود منم

اینک دوباره سرمهی ممتد کشیده است


این شب همان زنیست که روزش سیاه شد

از بس که آهِ بیشتر از حد کشیده است


این شب همین"من"یست که عاشق شدهست و بعد

از دست تو چهها که نباید کشیده است!


امشب ولی همین زنِ آنقدرها صبور

دست از حیا و صبرِ مقید کشیده است


امشب لب تو را به لبم وعده دادهام

با بوسهای که جور تو را –بد– کشیده است


امشب دوباره عشق منِ بیگدار به

این مرد سر به زیر و مجرد کشیده است



چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

2827
2791
2779
2792