توروخدا دعا کنید یه یخچال بخرم یا حداقل از خونه مادرشوهرم اینا برم. خسته شدم از بس حرف شنیدم و بهم تهمت زدن. یدونه گوشت از یخچال کم شد مادرشوهر جلو همه همسایه ها ابرومو برد. قبول نمیکرد وقتی بهش میگفتم من دست به گوشت نزدم. اخرش مجبور شدم دست دخترمو بگیرم ببرمش خونه مادربزرگ عزیزش تا ببینه داره با مادرش چیکار میکنه جلو بچم به مادرشوهرم گفتم به جان همین بچه قسم اگه این بدونه گوشت اصلا یعنی چی من این بچه رو با نونو پنیر بزرگ کردم این تهمتا رو بهم نزن. اخزش شوهرم رف با مادرش حرف زد ارومش کرد. بعداز دوهفته تازه بزادر شوهر مجردم اوند گف گوشت رو برداشتش برد با دوستاش خورشت درس کرد. توروخدا دعام کنید تا قبل ایککه بچه دومم بیاد من یه خونه جدا تز مادرشوهرم بگیرم یا حداقل یه یچخال