ببین۳سال موندم ب پاش در حد خدا میپرستیدمش ولی بعد ی دعوایی کسره حرفای ۱۸میزد ریدم بهش ۱ماهی خبرنداشتم ازش ک دیدم خبر عقدش اومد
هممحله ای بودیم.فکرمیکردم دنیا ب اخر رسیده ب قدری حالم بد بود نسبت ب پسرای دیگ هیچ کششی نداشتم
۲ماه بعدش شبا میرفتیم پیاده روی ی پسره اومد اولین بار بود دیدمش
تو دلم گفتم کاش شوهر منم مثل این خوشگل باشه ب قدری ب دلم نشست نگم ی چن روز بعدش تو اینستا بهم پیام داد
چون محله مون کوچیکه همه همو میشناسن ولی پسره رو من تاحالا ندیده بودم ک جونم برات بگ الان۴سال از اون قضیه گذشته و الان اون پسره شده شوهرم