حس عجیبی دارم
نمیدونم چیه!
استرس دارم ولی نمیدونم برای چیه
نگران چیزیم ک نمیدونم اتفاق می افته یا نه!
حس نگرانی و استرس دست از سرم برنمیداره
نمیدونم چیکارش کنم
دارم متنفر میشم از ترس هام و از وجود خودم!
توی زندون اهنی مغزم گیر افتادم و کلیدشم گم شده هرچقدر بیشتر دستو پا میزنم که نجات پیدا کنم این زندون کوچیکتر و کوچیکتر میشه و من بیشتر توی تاریکی مطلق غرق میشم
میترسم:)
خیلی تنها شدم... هیچی مثل قبلش نیست
نه خونوادم نه هوا و نه شهرمون:)
نه هستی که من مثل مامان میدیدمش و هیچوقت تغییر نمیکرد
حتی اونم عوض شده:)
من موندمو یه تنهایی بزرگی که اطرافمو گرفته و اشکا و ترسایی که روز به روز پررنگ تر میشن و ثانیه هایی که مثل برق و باد زود میگذرن و هر لحظه به حجم باخت من در لحظه اضافه تر میشه
تنها شدم...
تنها راه نجات من یه رویاست که برام دست نیافتنیه....
دندون پزشکی شهید بهشتی
اخه مگه میشه ؟ من؟
بین حسرت گذشته و ترس از اینده گیر افتادم.. همه چیز سرد شده حتی رنگا
نگاه کردن به اسمونم همه وجودمو پر از ترس میکنه
من تنهای تنها شدم و با اعلام نتایج قراره این تنهایی بیشترم بشه
اونوقت دیگه حتی نگاه دیوارای اتاقممم نسبت به خودم عوض میشه
خدایا میشه....میشه.. باهام اشتی کنی؟
میشه منو دوست داشته باشی و مراقبم باشی؟ میشه تهشو خوب کنی؟ میشه ؟:)