2777
2789
عنوان

این روزا

56 بازدید | 0 پست

حس عجیبی دارم

نمیدونم چیه!

استرس دارم ولی نمیدونم برای چیه

نگران چیزیم ک نمیدونم اتفاق می افته یا نه!

حس نگرانی و استرس دست از سرم برنمیداره

نمیدونم چیکارش کنم


دارم متنفر میشم از ترس هام و از وجود خودم!

توی زندون اهنی مغزم گیر افتادم و کلیدشم گم شده هرچقدر بیشتر دستو پا میزنم که نجات پیدا کنم این زندون کوچیکتر و کوچیکتر میشه و من بیشتر توی تاریکی مطلق غرق میشم

میترسم:)

خیلی تنها شدم... هیچی مثل قبلش نیست

نه خونوادم نه هوا و نه شهرمون:)

نه هستی که من مثل مامان میدیدمش و هیچوقت تغییر نمیکرد

حتی اونم عوض شده:)

من موندمو یه تنهایی بزرگی که اطرافمو گرفته و اشکا و ترسایی که روز به روز پررنگ تر میشن و ثانیه هایی که مثل برق و باد زود میگذرن و هر لحظه به حجم باخت من در لحظه اضافه تر میشه

تنها شدم...

تنها راه نجات من یه رویاست که برام دست نیافتنیه....

دندون پزشکی شهید بهشتی

اخه مگه میشه ؟ من؟

بین حسرت گذشته و ترس از اینده گیر افتادم.. همه چیز سرد شده حتی رنگا

نگاه کردن به اسمونم همه وجودمو پر از ترس میکنه

من تنهای تنها شدم و با اعلام نتایج قراره این تنهایی بیشترم بشه

اونوقت دیگه حتی نگاه دیوارای اتاقممم نسبت به خودم عوض میشه

خدایا میشه....میشه.. باهام اشتی کنی؟

میشه منو دوست داشته باشی و مراقبم باشی؟ میشه تهشو خوب کنی؟ میشه ؟:)

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز