چیزی ک میگمو شاید خیلیاتون باور نکنید
خداشاهده اصلا به این چیزا اعتقاد نداشتم ذره ای
ولی واسم اتفاق افتاد
یکبار روستای مادربزرگ پدری م بودیم بعد ما اونجا یه خونه باغ داریم که به ندرت میریم ولی منو خواهرم خیلی اونجارو دوس داریم
خلاصه از پدرم کلیدارو گرقتیم و گفتیم با خونه مامان بزرگ فاصله زیادی نداره میریم یه سر میزنیم و برمیگردیم درخت هم داریم اونجا بابام گفت تازه میرید اب بدین به درختا
خلاصه منو خواهرم راه افتادیم ب سمت خونه باغ و کلید نداختیم رفتیم تو
خونه باغمونم اونجوریع که یه اشپژخونه کوچیک با یه سالن کوچیک و یه اتاق خاب داره
خونه باغی که کسی توش نبود
و خالی خالی بود
همین ک ما کلید انداختیم یهو مامانم با لباس متفاوت از لباسی ک خونه مامان بزرگم تنش بود اومد بیرون از اتاق خاب و گفت مامان جان شما چیکار میکنید اینجا بیاید واستون غذا بزارم گشنتونه🙂🙂🙂
منو خواهرم با تمام توان جیغ میزدیم و از پله ها اومدیم پایین و فرار کردیم و فقط همو هل میدادیم زودتر بریم بیرون
درم نبستیم وقتی برگشتیم واسه همه تعریف کردیم همه میگفتن دیوونه شدین بابامم کلی دعوامون کرد چرا درو قفل نکردین و برگشتین😭😭😭