اززندگی از پدرومادر دیوانه بیمار جسمی روحی روانی.از بردار اوتیسم از ۲۳ساله دعوا دارن مادر تو خانواده دعوایی پرتنش بی دک ودهن البته مثلا فرهنگی بودن اما هرروز دعوایی بزرگ شده پدرمم انکار نخود مغزه.رشد عقلی نداشته.۳تا بچه ایمم.من بزرگم ۲۳ سالمه.خبر مرگم از ۱۸سالگی مثل ادم درس خونده بودم فرهنگیان قبول شده بودم.الان ورق زندگیم یجور دیگه بودازبس بی جون وبنیه هستم وشدید لاغر جون ندارم سرکار برم کار های آن لاین یا دفتر بیمه هم بلد نیستم خبر مرگم.شرایط ازدواج هم ب هزار دلیل ندارم.ضعیفی بیماری جسمانی.خانواده دعوایی.بی پولی چجوری شوهر برم.چجوری از دعوا خونه راحت شم.سر هر چیزی بحث دازن بلد نیستن زندگی کنن همش مادرم فش میده نفرین وهوار میکشه.خاک بر سر دید زندگیش دریایی مشکله پاشد تله سوم اورد چون دلش پخر میخاست.پخر دوست بود.تصمیم گیریش خوب تبود داعم باید کارهای خونه رو انجام بدم خودش میره مسجد دعا روضه مولودی.یسره خونه بهم ریختس.بجه هم وسیله ها خراب میکنه.دعوا میشه پدرم وسداس داره بقیه هم بیخیال.سر سفره شام هوار میکشه مادرم.دیوانه شدم.بگید چه خاکی ب سرم بریزم.اگ مریض نداشتم.جون داشتم خاستگار عالی داستم.الانم یکی دازم ولی چون راهش دوره میگن ب درد نمیخوره.ولی من میگم ب شرایط من سیاه بخت میخوره.راحت شم.برم.خدا زورش میاد یکم شانس ب من بده.مادر بشدت عصبی.پدر خسیس.هزارتا مشکل ک شاه نامس.