چن ماه همینطور گذشت و این نمیومد خونش و میگفت باید مثه داداشت با من رفتار کنی انقد این موضوع بزرگ شد ک خانواده اینا گریه میکردن ک برگرد ما ابرو داریم زشته میری خونه بابات یا بیا طلاق بگیر برو خیلی این موضوع رو نامزدم منم تاثیر گذاشته بود هر شب ب فکر این بود ک چیکار کنیم این برگرده اخرش اون برگشت و نامزد من از فکر و خیال زیاد در مورد زنداداش سکته کرد و دلیلش هم تو ازمایش ها فکر و خیال زیاد بوده و الان زیر خروارها خاکه همیشه ب من میگفت ک نگران داداشمم با این زنش ک هی میره ابرومون تو فامیل رفته همه باخبر شدن از مشکلشون حتی مامان نامزدمم غصه اینارو میخورد وقتی فوت شد نامزدم من ک بیهوش بودم تا سه روز هیچی نمیدیدم ولی همه دیدین ک این خانم چقد خوشحال بود ک ما از هم جدا شدیم تازه رفته بود ناخن کاشته بود و کلی ارایش کرده بود تو همون روز اول همه میگفتن این از خداش بوده ک شما رو جدا کرده از هم یادم اون روز صدای خنده هاش هی میومد
من ک نمیبخشمش هیچ وقت بخاطر همین چشم زخمش زندگی من خراب شد از بس حسرت زندگی مارو میخورد امیدوارم خدا برام جبران کنه و اونم ب بدترین شکل جواب کارشو ببینه