نه ماهه زندگیم به بدترین روال گذشته
تقریبا ی ساله ازدواج کردم دو ماه بعد ازدواجم شوهرم که چند سال عاشق هم بودیم و با عشق بهم رسیدیم بهم با زن دوستش که مدام رفت و آمد داشتیم خیانت کرد درحد چت و تلفنی من وقتی چت هاشون رو توی گوشی شوهرم دیدم و ب شوهرم گفتم شوهرم ازم خواهش کرد ب دوستش نگم منم نگفتم و کم کم ب مرور بخشیدمش شوهرمم دیگه خیانت نکرد بهم اما ارتباطمون مدام با دوستش و زنش هست ک شوهرم میگه رفیق صمیمه شک میکنه
زنه میاد خونمون خوش و بش خیلی راحت بگو بخند زندگیش با شوهرش عالی عشق حالشون به راه اما منو شوهرم از اونموفع ک شوهرم خیانت کرده مدام جنگ و دعوا داریم
خیلی پشیمونم ک چرا همون اول به شوهرش نگفتم ک زندگیشونو نابود کنم من فکر کردم خدا بلای این کاری ک سر من آورده رو سر اونم پس میده اما برعکس انگار من خطا کرده زندگی من داغون شده ب جای اون
ب زنه هم میگم پاتو از گلیمت دراز نکن وگرنه همه چیو میزارم کف دست شوهرت پرو پرو میگه بگو
خیالش راحته دیگه ک من رندگیمو دوست دارم و نمیام همچین کاری کنم
خیلی پشیمونم ک روز اول همچیو ب شوهرش نگفت زندگیش خراب شه شاید زندگی منم خراب میشد اما الان انگار با شوهرم چالش و بحث داریم و زندگی روی خوبشو از ما گرفته ک ترجیح میدم همون اول همه چی خراب میشد